آدم و شجره ممنوعه

«فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّيْطانُ لِيُبْدِيَ لَهُما ما وُرِيَ عَنْهُما مِنْ سَوْآتِهِما وَ قالَ ما نَهاكُما رَبُّكُما عَنْ هذِهِ الشَّجَرَةِ إِلاَّ أَنْ تَكُونا مَلَكَيْنِ أَوْ تَكُونا مِنَ الْخالِدِينَ»؛ اعراف (7)، آيه 20.؛ «پس شيطان، آن دو را وسوسه كرد؛ تا آن چه را از عورت‏هايشان برايشان پوشيده مانده بود، براى آنان نمايان گرداند و گفت: «پروردگارتان شما را از اين درخت منع نكرد؛ جز (-(براى)-) آن كه (-(مبادا)-) دو فرشته گرديد يا از (-(زمره)-) جاودانان شويد».

پاسخ اين پرسش، بسيار مهم است و اگر نكته‏اش مشخص و معلوم شود، براى امروز ما مفيد است. ممكن است 60 يا 70 سال زحمت بكشيم، تهذيب نفس و اخلاق و كسب علم كنيم، اما يك دفعه شيطان همان فرمول را به كار ببندد و سرمان را كلاه بگذارد؛ حتى اگر بحث گناه حضرت آدم‏عليه السلام هم نباشد؛ چنان كه قول صحيح مفسرين اين است كه خطاى حضرت آدم‏عليه السلام، به دلايلى گناه نبود؛ زيرا آن جا عالم تكليف نبوده، ولى بالاخره حضرت آدم‏عليه السلام زيرك بود و آن قدر علم و ظرفيت داشته كه پيغمبر شود؛ اما باز هم شيطان زورش‏
به او رسيد. اين، نكته مهمى براى امروز ماست كه چطور شد سرش كلاه رفت؛ حالا به عنوان گناه باشد يا ترك اولى و اين مسئله، اختصاص به مردان يا زنان هم ندارد؛ چنان كه در آيه شريفه مى‏خوانيم: «فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّيْطانُ»؛ اعراف (7)، آيه 20.؛
«شيطان وسوسه كرد براى هر دوى آنها».
اين كه اول آدم را وسوسه كرده باشد و بعد زورش به او نرسيده، سراغ حوا رفته، انصافاً از قرآن برنمى‏آيد. وسوسه آنها در طول هم نبود كه تقصير را
به گردن يكى از آنها بيندازيم و بگوييم كه شيطان از طريق حوا وارد شد. آن چه درباره وسوسه آدم از طريق حوا مطرح شده، مطالب بى‏اساسى است كه از تورات تحريف شده، برخاسته است.
از آيات قرآن استفاده مى‏شود كه به چهار دليل، سر آدم و حوا كلاه رفت كه سه دليل را آيه 20 و 21 سوره اعراف گفته و يك دليل را هم آيه 120 سوره طه بيان فرموده است.

دليل اول‏
حس تكامل‏طلبى آدم و حوا؛ شيطان از همين ويژگى سوء استفاده كرد و گفت: «ما نَهاكُما رَبُّكُما عَنْ هذِهِ الشَّجَرَةِ إِلاَّ أَنْ تَكُونا مَلَكَيْنِ» همان.. نهى خدا از خوردن ميوه اين درخت، به خاطر اين است كه اگر بخوريد، ملائكه مى‏شويد! من شيطان، سابقه‏ام از تو آدم و حوا بيشتر است. هر كسى از اين درخت خورد، ملائكه شد! خدا خواست آدم خلق كند براى كره زمين؛ «إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً»
و به شما گفت كه از اين نخوريد و اگر بخوريد، اشكالى ندارد و شما هم مَلَك مى‏شويد و خدا دوباره آدم ديگرى خلق مى‏كند!
آيا انصافاً مَلَك شدن بد است؟ آيا مَلَك شدن، گناه است؟ جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل شدن، چه گناهى دارد؛ به خصوص اين كه آدم آن مقام بالاى ملائكه را ديده بود كه سراسر عقل و نورند و خوشش آمده بود؟ از اين رو، او قصد سرپيچى از فرامين خدا را نداشت؛ بلكه حس تكامل‏يابى داشت. اگرچه حضرت آدم از جهت علمى و مقام خلافت الهى، بر فرشتگان برترى داشت، اما از جهت يكپارچگى نورانيت، نسبت به فرشتگان، براى خودش نقص مى‏ديد و مى‏خواست از اين جهت نيز برترى پيدا كند.

دليل دوم‏
حس جاودانگى؛ بشر دوست دارد جاودانه باشد و در ضمير ناخودآگاه همه ما اين است كه دوست داريم هميشه بمانيم. نوع بشر، چنين است كه اگر مشكل حادّى نباشد، دوست ندارد از بين برود؛ حتى اگر زندگى سختى داشته باشد. جدّ ما، حضرت آدم نيز داراى اين خصلت بود و شيطان نيز از همين ويژگى سوء استفاده كرد و گفت: «أَوْ تَكُونا مِنَ الْخالِدِينَ» اعراف (7)، آيه 20..

دليل سوم‏
زودباورى؛ «وَ قاسَمَهُما إِنِّي لَكُما لَمِنَ النَّاصِحِينَ» اعراف (7)، آيه 21.؛ «قسم خورد براى آدم و حوا كه آن دو حرفى كه برايتان زدم، خيرخواهى بود».
قصد جهنم بردنتان را ندارم؛ غرض من نصيحت است. تا به حال آدم و حوا قسم دروغ از كسى نشنيده بودند و به همين جهت، باورشان شد.

دليل چهارم‏
حب رياست؛ از آيه 120 طه، «فَوَسْوَسَ إِلَيْهِ الشَّيْطانُ قالَ يا آدَمُ هَلْ أَدُلُّكَ عَلى‏ شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَ مُلْكٍ لا يَبْلى»، استفاده مى‏شود كه منظور از «ملك لايبلى»، يك رياستى است كه تمام شدنى نيست. انسان، خواهان ملك است؛ خواهان دارايى و رياست است و اين هم چيز بدى نيست؛ بلكه گاهى مقدس است. حضرت حجت(عج) انتظار مى‏كشد تا يك زمانى زمامدار عالم شود.
حضرت اميرعليه السلام فرمود: «اگر زير بار خلافت مى‏روم، فقط به اين دليل است كه حق مظلومى را بگيرم يا ظالمى را عقاب دهم».
از اين رو، خلقت انسان طورى است كه به اين چهار مطلب (تكامل‏خواهى، جاودانگى، خيرخواهى و فرمانروايى) گرايش دارد و به همين علت، شيطان‏
از همين جا وارد شد و هر چهار مورد را براى آدم به كار برد؛ تا بتواند او را فريب دهد. گمان مى‏رود كه يكى از آنها براى آدم‏هاى معمولى،
حتى كسانى كه ادعاى خودسازى دارند، بس است كه وسوسه شوند؛ چه رسد به هر چهار مورد!
چرا آدم دوست داشت مَلَك شود؛ در حالى كه مقام خود آدم، بالاتر از ملائكه است؟
در اين باره گفتنى است كه ميان جنبه جسمى و شخصى حضرت آدم‏عليه السلام و جنبه خلافت الهى و شخصيت حضرت آدم، بايد تفاوت قايل باشيم. چنين نيست كه شخص حضرت آدم و جنبه جسمى او از جبرئيل و ميكائيل بالاتر باشد؛ زيرا ملائكه، عقل محض مى‏باشند و در روايت چنين آمده است:
«رَكَّب فى الملائكة عقلاً بلا شهوة» صدوق، علل الشرايع، ج 1، ص 4.؛ «خداوند، آفرينش فرشتگان را با عقل‏
و بدون شهوت قرار داده است».
وقتى خدا گفت: سجده كنيد، با عقل‏شان جور درنيامد و ديدند كارى خلاف عقل آنهاست و به خاطر اين كه عقل محض بودند، خوب و بد را مى‏فهميدند. وقتى خدا فرمود: سجده كنيد، همه تعجب كردند و با عقل جور در نمى‏آمد كه افضل بر فاضل يا فاضل بر مفضول، سجده كند و به همين جهت، خداوند نسبت به ملائكه عصبانى نشد؛ بلكه نظر آنها را با سكوتش امضا كرد.
خداوند نفرمود دروغ مى‏گوييد يا اشتباه مى‏كنيد؛ بلكه فرمود: «انّى أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ»؛ «من يك چيزى مى‏دانم كه شما نمى‏دانيد» و آن چيز، اين است كه هدف خلقت من از آدم، مقام خليفةاللهى است و علت غايى خلقت، ظهور چهارده معصوم‏عليهم السلام است و سجده فرشتگان بر آن مقام خلافت الهى آنان‏
و بر آن مقام نوريّه است كه وسائط فيض مى‏باشند.
در زيارت جامعه كبيره مى‏خوانيم: «خلقكم اللَّه انوارا فجعلكم بعرشه محدقين»؛ يعنى در زمانى كه نه آدمى بود و نه ملائكه‏اى، انوار شما در عرش خدا وجود داشت.
ملائكه آن قدر عاقل بودند كه حتى يك نسل از آدم نگذشت كه حرف آنها راست درآمد و انسان، خون‏ريزى و فساد كرد - قابيل، هابيل را كشت - بنابراين حق داشتند دليل سجده را بپرسند.
خداوند هم از آن جا كه انصاف و عدالت دارد، به خاطر سؤال آنها عصبانى نشد و عذابشان نكرد؛ بلكه برايشان دليل آورد كه اگر فقط شما بوديد و شخص آدم و نسل آدم، شما برتر بوديد؛ در حالى كه سجده شما در برابر آدم، به جهت مقام خلافت الهى اوست و به جهت آن است كه صلب آدم، حامل نور چهارده معصوم‏عليهم السلام است كه مقام اينان برتر از مقام حضرت آدم و تمامى انبياى‏
الهى است؛ به طورى كه حضرت محمدصلى الله عليه وآله، گل سرسبد خلقت است و حجةبن الحسن عسگرى، جهان را پر از عدل و داد مى‏كند؛ پس سجده،
در واقع، بر شخص حضرت آدم نبود؛ بلكه بر انسان كامل و بر كسانى بود كه گرد عرش خداوند موجود بودند و بنا بود از صلب آدم، به صورت بشر خلق شوند؛ «حتّى منَّ عَلينا بِكُم فَجَعَلكم فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّه أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ»؛زيارت جامعه كبيره.؛
خدا بر ما انسان‏ها منت گذاشت كه شما را در قالب بشر خلق نمود.
بنا بر آن چه گفته شد، اگر جنبه شخصى و جسمى حضرت آدم ملاحظه شود، لطافت و نورانيت فرشتگان برتر است و براى حضرت آدم، ارتقا به آن لطافت و مقام فرشتگان، جالب بود و شيطان از همين حس تكامل‏جويى آدم‏
از جنبه شخصى و جسمى، سوء استفاده كرد و او را وسوسه كرد؛ تا از ميوه ممنوع بخورد؛ اگر چه از جهت شخصيت علمى و مقام خلافت الهى،
حضرت آدم بر فرشتگان برترى داشت و معلم فرشتگان بوده است.
خداوند حضرت آدم و حوا را نسبت به خوردن از درخت ممنوع هشدار داده بود و از سختى‏هاى بعد از آن، خبر داده بود؛ پس چرا آدم و حوا رعايت نكردند؟
خداوند در قرآن به آدم مى‏فرمايد:
«إِنَّ لَكَ أَلاَّ تَجُوعَ فِيها وَ لا تَعْرى‏ وَ أَنَّكَ لا تَظْمَؤُا فِيها وَ لا تَضْحى‏» طه (20)، آيه 118 - 119.؛
«در زندگى بهشتى، نه گرسنه مى‏شوى؛ نه برهنه مى‏مانى؛ نه تشنه مى‏گردى و نه آفتاب زده مى‏شوى».
با اين وجود، وقتى شيطان او را وسوسه به جاودانه ماندن كرد و رهنمون به شجره خلد توهمى نمود، هميشه ماندن را بر آن همه راحتى بهشت ترجيح داد. يكى از ويژگى‏هاى ممتاز انسان، اين است كه براى جاودانگى و حفظ آينده خود، حاضر است بسيارى از سختى‏ها و مشكلات را تحمل كند؛ اما چه بسا شيطان و افراد شيطان صفت، از همين ويژگى انسان سوء استفاده كنند
و به عنوان تأمين زندگى آينده و بار زندگى را بستن و...، آدمى را به انحراف بكشانند و او را در ورطه هلاكت قرار دهند.
آيا خوردن از درخت ممنوع توسط حضرت آدم‏عليه السلام، سرپيچى از فرمان خدا و گناه نبود و با عصمت او ناسازگار نيست؟
در اين باره بايد دانست كه ميان «نهى مولوى» و «نهى ارشادى»، تفاوت است. نهى مولوى در مورد كارهاى حرام مى‏باشد كه وعده جهنم براى آنها
داده شده است؛ مانند ارتكاب قتل و يا ترك عبادت واجب؛ اما «نهى ارشادى»، توصيه و سفارش است؛ به طورى كه اگر انجام دهد، آسايش و آرامش بيشترى خواهد داشت؛ مانند توصيه به رعايت مسائل بهداشتى و مصرف دارو كه‏
اگر كسى رعايت نكرد، بيمارى خودش طولانى خواهد شد و در دنيا، آسايش و آرامش خودش را از دست خواهد داد.
با توجه به آن چه گفته شد، خوردن از درخت ممنوع، مورد نهى ارشادى خداوند بود و موجب هبوط حضرت آدم به دنيا و سختى كشيدن او شد؛ اما كار حرامى نبود؛ تا مورد «نهى مولوى» باشد و با عصمت ناسازگار باشد.
علاوه بر اين، امر و نهى مولوى و تكليف، مخصوص اين عالم است و ثابت نشده كه در آن عالم نيز تكليفى وجود داشته، تا عصيان معنا پيدا كند.

پرسش‏ها و پاسخ‏هاى قرآنى- جلد36(تفسير آيات برگزيده) - نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاه‏ها - اداره مشاوره و پاسخ

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.
  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <br><a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
2 + 4 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .