شناخت خدا

يكى از بهترين راه‏ها براى فهم توحيد و معاد در حد درك بشر، «فكر در خود» است. و از آنجا كه استاد محمد شجاعى اين موضوع را با بيانى شيوا و جذاب و در عين حال عميق و تكان‏دهنده و راه‏گشا مطرح فرموده‏اند، بخشى از مطالب ايشان را با تلخيص و تصرف از جلد سوّم كتاب وزين مقالات، تقديم مى‏كنيم: فكر در «خود»: قال الله تعالى: «سنريهم آياتنا فى الآفاق و فى‏أنفسهم حتى يتبين لهم أنه الحق...»؛ فصلت/ 53.«خودِ» انسان از جمله مجارى فكر است كه قرآن كريم به آن دعوت و بر آن تأكيد مى‏كند. فكر در «خود»، ابعاد زياد و صورت‏هاى گوناگون دارد كه همه آنها اگر درست انجام گيرد، مفيد و در سفرِ الى الحق لازم است. در يك تقسيم كلى، فكر در «خود» به دو «قسم» تقسيم مى‏شود: اوّل، فكر در «خود» به معنى فكر در خصوصيات وجودى صفات خود، به نحوى كه به آثار وجودى بسيار عميق خويش پى برده؛ از طريق آن، اسرار عميق توحيد و حقايق عالى هستى را بيابيم. دوّم، فكر در «خود» به معنى سفر در «خود» و سير در آن، به نحوى كه از همه چيز منقطع و منصرف شويم و به حقيقت خود برگرديم و حقيقت نورى ما تجلى كند و باب معرفت و شهود به روى ما باز شود و اين فكر، همان فكر مخصوص و راه‏گشاست كه از امور بسيار مهم در سلوك به شمار مى‏آيد.

يكى ره برتر از كون و مكان شوجهان بگذار و خود در خود جهان شو
گلشن راز. فكر در خصوصيات وجودى «خود»: قسم اول از فكر در «خود» به طورى كه گفتيم، فكر در صفات و خصوصيات وجودى خود است. اين فكر در عين اين كه ما را با آثار وجودى بسيار عميق خود و با اسرارآميز بودن حقيقت خود آشنا مى‏سازد، موجب معرفت و بصيرت ما درخصوص حضرت حق و صفات و افعال او و به عبارتى، موجب معرفت توحيد و مراتب آن و آگاهى از هستى و حقايق آن مى‏گردد. از حضرت مولى الموحدين اميرالمؤمنين(ع) روايت شده است كه: «من عرف نفسه فقد انتهى الى غاية كل معرفة و علم»؛ هر كس «خود» را بشناسد، به نهايت هر معرفت و هر علمى رسيده است. غرر و درر آمُدى. پيداست هر چه فكر در «خود» عميق‏تر و بيشتر باشد و شناخت از «خود» كامل‏تر گردد، به همان اندازه شناخت حقايق نيز كامل‏تر و عميق‏تر خواهد بود و اصولاً بايد گفت، فكر در «خود» است كه مى‏تواند مبدأ شناخت حقايق وجود گردد؛ و هر چه در «خود» فكر كنيم و با «خود» آشنايى بيشتر تحصيل نماييم، مى‏توانيم به حقايق هستى نيز معرفت پيدا كنيم و آنها را بشناسيم؛ و به عكس، هر چه از فكر در «خود» دور باشيم و از آن بى‏خبر بمانيم، از حقايق هستى هم دور و به آنها نيز جاهل خواهيم بود. به اين معنى نيز در بيانى از آن حضرت اشاره شده است؛ آنجا كه مى‏فرمايد: «من عرف نفسه كان لغيره أعرف و من جهل نفسه كان بغيره أجهل»؛ هر كس «خود» را بشناسد، غير خود را بهتر شناخته و به غير خود آگاه‏تر است و هر كس به «خود» جاهل باشد، به غير خود جاهل‏تر خواهد بود. غرر و درر آمُدى. حقيقت ما كيست و چيست؟ اين اولين سؤالى است كه مطرح مى‏شود و جواب درست و روشن آن را پيدا كردن كار ساده و آسانى نيست. اين كه ما فقط اين «بدن» نيستيم و در آن خلاصه نمى‏شويم، مطلبى است كه احتياج به آوردن دليل و شرح و بسط در اين مقام ندارد. در اين باب اهل تحقيق دلايل بسيار و در عين حال روشن و متقن ذكر كرده و مطالب بسيار سودمندى گفته‏اند كه هر كس بخواهد مى‏تواند به گفته‏ها و نوشته‏هاى آنان مراجعه كند و بهره‏مند گردد. فقير نيز در جلد اول كتاب معاد يا بازگشت به سوى خدا در اين باب بررسى‏ها كرده و دلايل و شواهدى ذكر نموده‏ام و طالبين مى‏توانند به آن كتاب مراجعه كنند. البته زياد احتياج به اين مراجعه‏ها نيست، زيرا با تأمل خوب و تأمل پاك از هرگونه تعصب و تقليد، به وضوح خواهيم يافت كه ما فقط «بدن» نيستيم؛ و نه تنها اين را خواهيم يافت، بلكه، براى ما كاملاً روشن خواهد شد كه حقيقت ما غير از «بدن» است و سخت مرتبط به بدن و به نوعى متحد با آن. در هر صورت، در جواب اين سؤال كه حقيقت ما كيست و چيست؟ بايد به آنچه همه مى‏يابيم، دقت كنيم؛ يعنى بايد ببينيم ما خود در اين مقام چه مى‏يابيم؟ در مرحله اول، همه ما به وضوح مى‏يابيم كه حقيقت ما عبارت از آن است كه با كلمه «من» به آن اشاره مى‏كنيم. ما همه با كلمه «من» به حقيقت «خود» اشاره مى‏كنيم و اين چيزى است براى همه مشهود و معلوم و در آن هيچ‏گونه ابهام و ترديد وجود ندارد. سخن در اين است كه مقصود از اين كلمه و مراد از آن چيست و كلمه «من» به چه چيز اشاره دارد؟ به نظر بعضى اين كلمه به «روح» اشاره دارد و حقيقت ما، روح ماست و به نظر بعضى اين كلمه به حقيقتى برتر از «روح» و «بدن» اشاره دارد؛ حقيقتى كه اين دو، يعنى روح و بدن، در مراتب مختلف، از مظاهر آن هستند؛ به اين صورت كه بدن، مظهر بسيار نازل آن است و روح، مظهر بسيار بالا و جامع و كامل آن. مظهر اصلى آن، روح است و بدن در عين اين كه از مظاهر و مراتب وجودى آن است و بسيار نازل هم هست، فقط «ابزار عمل» براى روح است. به عبارتى، ظهور كامل و جامع آن و جلوه تام آن همان روح است و آن حقيقت برتر را بايد در همين جلوه تام آن ديد و جمال آن را بايد در همين آيينه مشاهده كرد؛ و بالاخره، روح، يعنى تجلى اصلى و اولى آن حقيقت برتر. براساس اين نظر بايد گفت، حقيقت اصلى ما نه تنها «بدن» نيست، بلكه «روح» هم نيست، اگر چه روح، به جاى خود، ظهور بالاى آن حقيقت اصلى است و به آن بسيار نزديك است. صاحبان اين نظر مى‏گويند، اين كه مى‏گويى «روح من» و «جسم من» و روح و جسم را به «من» نسبت مى‏دهى، خود دليل كاملاً روشنى است بر اين كه حقيقت تو، يعنى آنچه با كلمه «من» به آن اشاره مى‏كنى، نه روح است و نه جسم، بلكه حقيقتى است برتر از اين دو. صاحب گلشن راز مى‏گويد:
تو گويى لفظ «من» در هر عبارت‏به سوى روح مى‏باشد اشارت‏
چو كردى پيشواى خود خرد رانمى‏دانى زجزو خويش، خود را
برو اى خواجه خود را نيك بشناس‏كه نبود فربهى مانند آماس‏
من و تو برتر از جان و تن آمدكه اين هر دو زاجزاى «من» آمد
آنچه اين نظر مى‏گويد، مطلبى است به جاى خود محفوظ؛ و در اين باب به بحث و بررسى نمى‏پردازيم. هر چه هست ما در اينجا در آنچه با كلمه «من» به آن اشاره مى‏كنيم به «فكر» مى‏پردازيم؛ چه مقصود از آن و مشاراليه آن «روح ما» باشد و چه مقصود از آن چيزى برتر از «روح ما» باشد كه جلوه تام و كامل آن و ظهور اول و جامع آن همين «روح ما» است؛ زيرا مى‏خواهيم در «خود» فكر كنيم و «خود» ما همان است كه هر يك از ما با كلمه «من» به آن اشاره مى‏نماييم و مقصود از اين كلمه هر كدام از اين دو معنى باشد، فرقى نمى‏كند؛ براى اين كه فرق بين اين دو معنى، فرق بين «متجلى» و «جلوه» يا «ظاهر» و «مظهر» است. و حال به «فكر» مى‏پردازيم و در «خود» فكر مى‏كنيم. قبلاً اين نكته را تذكر دهيم كه اين «فكر» در حقيقت «سير» است و بيشتر با «وجدان» يعنى «يافتن» پيش مى‏رويم كه بهترين راه نيل به حقايق مى‏باشد و به عبارتى، با «علم شهودى» پيش مى‏رويم، نه حصولى. حقيقت واحده در مظاهر گوناگون: وقتى در «خود» فكر مى‏كنيم، به وضوح «خود» يعنى آنچه را كه با كلمه «من» به آن اشاره مى‏كنيم، يكى مى‏يابيم و مى‏بينيم يك حقيقت هستيم و نه بيش. با اين همه، همين يك حقيقت، يعنى «خود» را در مظاهر گوناگون با آثار گوناگون مى‏يابيم؛ يعنى در مظاهرى كه وقتى هر يك از آنها را مورد دقت قرار مى‏دهيم، غير بقيه مى‏يابيم و اثر آن را غير از آثار بقيه مى‏بينيم. به هر يك از مظاهر مراجعه مى‏كنيم، در آن به وضوح «خود» را مى‏يابيم و يا آن را «خود» و «خود» را آن مى‏بينيم، آن هم نه به اين صورت كه آن را جزئى يا قسمتى از «خود» بيابيم، بلكه، آن را تمام «خود» و «خود» را تمام آن مى‏بينيم. همه حقيقت «خود» و تمام «من» را در هر يك از مظاهر مى‏يابيم، آن هم در هر يك با اثر وجودى خاص. يعنى تمام «خود» را كه يك حقيقت مجرد است، در تك تك اين مظاهر كه آنها نيز مجرد هستند مى‏يابيم. به «خود» برگرد و ببين كه يكى بيش نيستى. سپس به تك تك قواى ظاهرى و باطنى خود برگرد و يك يك آنها را ببين. به «سامعه» خويش برگرد و ببين «سامعه» كيست؟ و آنچه به اين لباس درآمده چيست و كار آن چه هست؟ ببين آن كه اسم «سامعه» به خود گرفته و مى‏شنود كدام حقيقت است؟ خواهى ديد و خواهى يافت كه «خود» تو است در اين لباس درآمده و اسم «سامعه» به خود گرفته و در اين مظهر به ظهور رسيده است و مى‏شنود. «منِ» خويش را در «سامعه» خواهى يافت و متجلى در جلوه آن كه كار «شنيدن» را انجام مى‏دهد. «سامعه» را «خود» و «خود» را «سامعه» خواهى يافت، آن هم تمام «خود» را، نه قسمتى از آن را. به «باصره» خويش برگرد و ببين «باصره» كيست؟ و آنچه در اين كسوت آمده چيست و كار آن در اين جلوه چيست؟ ببين آن كه اسم «باصره» به خود گرفته و مى‏بيند كدام حقيقت است؟ باز «خود» را خواهى يافت كه در اين مظهر به ظهور رسيده است و كار «ديدن» را انجام مى‏دهد. و بالاخره، شما «منِ» خويش را در همه اين قواى ظاهرى و باطنى خواهيد يافت و «خود» را در جلوه‏هاى «سامعه»، «باصره»، «لامسه»، «ذائقه»، «شامّه»، «عاقله»، «حافظه»، «متخيله» و غير اينها خواهيد ديد و در هر جلوه‏اى هم براى خود اثر وجودى خاصى مشاهده خواهيد كرد. به عبارتى روشن‏تر، اگر مثلاً به هنگامى كه استماع مى‏كنيد، به «سامعه» خويش مراجعه و دقت نماييد، به شهود عينى و به وضوح كامل، «خود» يعنى همان «من» خويش را خواهيد يافت كه در «سامعه» مى‏شنود، نه چيز ديگر و حتى نه چيزى به عنوان «سامعه» (دقت شود). گويى اسم «سامعه» براى «سامعه» فقط اسم است و در «سامعه» چيزى جز «من» نيست و يا «سامعه» جز «من» نيست و ظهورى از ظهورات آن است؛ و همچنين است در هر كدام از قواى ادراكى ديگر، چه ظاهرى و چه باطنى. به هر كدام مراجعه و در آن دقت كنيد آن را به همين نحو خواهيد يافت. در «باصره» همان «من» را خواهيد يافت كه مى‏بيند و در «ذائقه» نيز «من» را كه مى‏چشد و هكذا. و آن وقت، به شهود عينى خواهيد ديد يك چيز، چيزهاست و يك چيز كارها انجام مى‏دهد. خواهيد ديد يك حقيقت در جلوه‏ها درآمده و در هر جلوه هم اثر وجودى ديگر دارد و آن وقت هر چه بيشتر فكر كرديد، بيشتر به تحير خواهيد افتاد؛ و آنگاه از همين طريق به حقايق زيادى در باب «توحيد» نايل خواهيد شد؛ البته با مراعات «تنزيه» و نفى «تشبيه». از اين طريق، با مراعات تنزيه حق از هرگونه حدود، نقايص و عيوب؛ و با نفى تشبيه از ذات او و صفات و افعال او، مى‏توان تا حدودى اين حقايق را فهميد كه: الف) ذات غيبى در مقام تجلى، در مظاهر اسماء و صفات تجلى مى‏كند و در اين مقام، هر اسم را احكام و هر صفت را آثارى هست. ب) وحدت حقه و وحدت مطلقه ذات، در تجليات اسمائى محفوظ و كثرت اسمائى موجب كثرت در ذات نمى‏شود. ج) مصداق حقيقى همه اسماء و صفات، يكى است و آن، «ذات غيبى» است. د) حضرت حق را تجليات است ودر هر تجلى هم شأنى. ه) و بسيارى از حقايق براى سالكان در مقام سير، يكى پس از ديگرى پيش مى‏آيد. فناى جلوه‏ها: دنباله فكر در «خود» را مى‏گيريم، تا ببينيم در «خود» و «جلوه‏هاى» آن چه مى‏يابيم؟ «خود» را در همه قواى ادراكى خويش كه جلوه‏هاى «خود» است مى‏يابيم. هر وقت به هر كدام از قواى ادراكى، چه ظاهرى و چه باطنى مراجعه مى‏كنيم، مى‏بينيم «خود» در آن، يا «خود» همان است. در «سامعه» حقيقتِ «خود» را با وصف شنيدن، در «باصره»، «خود» را با وصف ديدن، در «ذائقه»، «خود» را با وصف چشيدن، در «عاقله»، «خود» را با وصف تعقل، در «متخيله»، «خود» را با وصف تخيل و در بقيه هم در هر كدام «خود» را با وصفى، يا اثرى از آثار وجودى مى‏يابيم؛ آن هم به طريق شهود عينى، نه به طريق استدلال و حركت عقلى. در همه اين قواى ادراكى، يعنى در همه اين جلوه‏ها، آنچه مى‏يابيم همان «متجلى» يعنى همان «خودِ» است، نه خود اين جلوه‏ها (دقت شود). نه خودِ اين جلوه‏ها را مى‏يابيم، نه آثار وجودى آنها را آثار وجودى آنها مى‏بينيم. هم خودِ جلوه‏ها را فانى در «متجلى» يعنى در «خود» مى‏بينيم، هم آثار وجودى آنها را فانى در آثار وجودى «متجلى». ذات هر جلوه‏اى را فانى در ذات «متجلى» مشاهده مى‏كنيم و صفت يا فعل آن را فانى در صفت يا فعل «متجلى» و گويى بالاخره جز «متجلى» در ميدان نيست و بقيه هم «إن هى إلا أسماء سميتموها أنتم و آباؤكم»؛ نجم / 23.نه اين است كه همه اين جلوه‏ها هيچ محض و نيستِ محض باشند؛ بلكه همه نوعى وجود دارند، اما وجودى كه معناى خاص دارد. همه هستان‏اند، اما چه هستانى؟
كاشكى هستى زبانى داشتى‏تا زهستان پرده‏ها برداشتى‏
دفتر سوم مثنوى. اگر اين معنى را خوب يافتى، مى‏توانى از اين راه تا حدودى مسأله توحيد ذات، توحيد صفات و توحيد افعال و به عبارتى، مسأله فناى ذوات اشياء در ذات حق و فناى صفات و افعال آنها در صفات و افعال او را بيابى و اين حقايق را فهم كنى. البته نه به معنى تشبيه، كه حضرت حق از شبهات به مخلوق، چه در ذات، چه در صفات و چه در افعال، پاك و منزه است. بلكه بدين معنى كه از ديدن اين نمونه در مخلوق، بتوانى در حدى كه مى‏توانى به حقيقت توحيد و فناى اشياء پى ببرى و از آن تصور صحيح داشته باشى و «كل شى‏ء هالك إلا وجهه»؛ قصص / 88. را بفهمى. اصولاً اگر حضرت حق را در ذات و صفات و افعال او به چيزى تشبيه كنيم، نه تنها به ضلالت افتاده‏ايم، بلكه راه خطا در پيش گرفته و او را نشناخته‏ايم. به جمله‏اى از بيانى كه امام على‏بن‏موسى الرضا(ع) از طريق آباء بزرگوار خويش از رسول اكرم(ص) نقل مى‏كند، دقت مى‏كنيم. مى‏فرمايد: «ما عرف الله من شبهه بخلقه»؛ توحيد، باب التوحيد و نفى التشبيه، ص 47. خداى متعال را نشناخته است كسى كه او را به خلق او تشبيه كند. فرق بين آنچه در خصوص «خود» در اين باب مى‏يابيم و بين آنچه در همين باب براى خداى متعال هست، همانند فرق بين مخلوق و خالق است. ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا؟ اگر خواستى اين نكته را خوب بفهمى و از تشبيه كاملاً دور باشى، به اين حقيقت توجه داشته باش كه «خود» ما، يعنى آنچه با كلمه «من» از آن تعبير مى‏آوريم و در اين بين آن را «متجلى» در «جلوه‏ها» حساب مى‏كنيم، آن نيز به جاى خود جلوه‏اى است از يك حقيقت برتر و آن حقيقت برتر نيز جلوه‏اى است از حقيقت بالاتر، تا جايى كه به حضرت احديت منتهى شود كه: «هو الأول و الآخر و الظاهر و الباطن» و «هو الحي القيوم» و «له ما في السماوات و ما فى الأرض»و «إلى الله ترجع الأمور»و «و أن‏إلى‏ربك المنتهى » و اوست كه قائم به ذات خود است و بقيه قائم به او و تجليات او. «متجلى» در اصل، يكى بيش نيست و فقط اوست و بقيه هر چه هست تجلياتند و بس؛ «ليس فى الدار غيره ديار» و با اين حساب، چگونه مى‏شود شبيه براى او وجود داشته باشد، چه در ذات، چه در صفات و چه در افعال؛ «ليس كمثله شى‏ء». اين سختى‏ها و اين گفتارها، همه براى اين است كه بتوانيم راهى براى معرفت نسبى او پيدا كنيم و مقصود به هيچ وجه اين نيست كه جناب او را تشبيه كرده باشيم؛ تعالى الله عن ذلك.
اين قياس ناقصان بر كار رب‏جوشش عشق است، نز ترك ادب‏
نبض عاشق بى‏ادب بر مى‏جهدخويش را در كفّه شه مى‏نهد
بى‏ادب‏تر نيست زوكس در جهان‏با ادب‏تر نيست زوكس در نهان‏
دفتر سوم مثنوى. در هر صورت، از طريق معرفت معنى مذكور، مى‏توانى تا حدودى به معرفت توحيد ذات، توحيد صفات و توحيد افعال نايل شوى و به عبارتى، وقتى فناى جلوه‏هاى «خود» در «خود» را خوب يافتى، تا حدى فناى اشياء در حضرت حق را خواهى فهميد و وقتى به معرفت توحيد نايل آمدى، بسيارى از حقايق آيات براى تو روشن مى‏گردد و نكات آنها براى تو تفسير مى‏شود. شؤون مختلفه: در «خود» فكرى ديگر مى‏كنيم. «خود» يا «من» خويش را چنين مى‏يابيم: در همان حال كه در جلوه «سامعه» مى‏شنود، در جلوه «باصره» هم مى‏بيند و در همين حال در جلوه «ذائقه» مى‏چشد و در جلوه «لامسه» لمس مى‏كند و نيز در همين حال در جلوه «عاقله» تعقل مى‏نمايد و در جلوه «متخيله» به تخيل مى‏پردازد و در جلوه‏هاى ديگر نيز كارهاى ديگر مى‏كند. در يك زمان «خود» ما را شأنها، شغل‏ها و كارها هست. كارى او را از كارهاى ديگر و شأنى او را از شأن‏هاى ديگر بازنمى‏دارد. تنها قواى ادراكى نيست. در همان حال كه با قواى ادراكى با هر كدام به كارى پرداخته است، با قواى مربوط به تدبير بدن هم به تدبير مى‏پردازد، آن هم با هر يك از آنها به تدبير خاصى؛ و در مجموع، در هر كدام از جلوه‏هايش شأنى دارد و در يك زمان همه اين شؤون مختلفه را دارا مى‏باشد، بدون اين كه شأنى مانع از شأن ديگر شود. وقتى در «خود» به فكر پرداختى و «خود» را چنين يافتى، مى‏توانى تا حدودى درخصوص حضرت پروردگار، مسأله «لايشغله شأن عن شأن» را بفهمى و نسبتاً تصور صحيح از آن داشته باشى. اين، خصوصيت مخلوقى از مخلوقات پروردگار است كه در عين عجز و فقر و در عين اين كه مخلوقى است محدود و ضعيف، در حد خود مى‏تواند در يك حال و در يك زمان شؤون متعدد و مختلف داشته باشد و شأنى او را مانع از شأن ديگر نباشد. يعنى به اعطاى پروردگار متعال و به مشيت جناب او از چنين كمالى برخوردار باشد. حال بايد ديد پروردگار كه خالق اوست، كيست و كمال وجودى خالق چيست؟ و «لايشغله شأن عن شأن» در خصوص جناب او - كه جمال و كمال لايتناهى است - به چه صورتى است؟ آنچه از اين معنى در «خود» مى‏بينيم، داده جناب اوست و متناسب با وجود محدود ما و توام با حدود و نواقص و آميخته به عيوب و نقايص است؛ و غالب آن هم نقايص و اَعدام بوده و بهره كمى از اين معنى داريم؛ به قدرى كه حضرت پروردگار عطا فرموده و نه بيش از آن؛ و آنچه از اين معنى براى پروردگار متعال هست، از خود اوست و متناسب با وجود نامتناهى او و منزه از هرگونه حدود و نواقص و پاك از هرگونه عيوب و نقايص. در يك حال، شؤون مختلفه داشتن و شأنى از شأنى مانع نگشتن، كمالى از كمالات وجودى است كه مطلق و نامحدود آن و اصيل و ذاتى آن مخصوص حضرت حق است و تابش بسيار محدود و نازلى از آن به عطاى پروردگار در وجود ما نيز به چشم مى‏خورد (دقت شود). احاطه و استيلاء: در احاطه و استيلاى «خود» نسبت به «بدن» فكر مى‏كنيم. «خود» را، يعنى «منِ» خويش را نسبت به «بدن» محيط مى‏بينيم و داراى استيلاى خاص كه هر چه در آن و در نحوه آن به تعمق بپردازيم، تحير ما زياد مى‏شود و بس. نه كيفيت و چگونگى اين احاطه و استيلاء را مى‏يابيم، نه ابعاد اسرارآميز آن را مى‏فهميم. همين‏قدر مى‏بينيم احاطه و استيلايى در اين بين هست كه بسيار عميق و بسيار دقيق و حساب شده است. مى‏بينيم «خود» ما، يعنى آنچه با كلمه «من» به آن اشاره مى‏شود، به بدنِ ما احاطه و استيلاى مرموزى دارد. هر وقت اراده مى‏كند - كه حقيقت اين اراده را هم نمى‏يابيم - هر عضوى را بخواهد حركت مى‏دهد و هر تصرفى را بخواهد - البته در حيطه توان خود - انجام مى‏دهد. شما خود به فكر بپردازيد و ببينيد هر وقت اراده مى‏كنيد، بلند مى‏شويد، مى‏نشينيد، دست خود را حركت مى‏دهيد، چشم خود را مى‏بنديد و در محدوده اراده خود آنچه مى‏خواهيد، عمل مى‏كنيد. سپس در يكايك همين موارد به تعمق بپردازيد و مثلاً در آن حال كه دست خود را بى‏حركت نگه داشته و مى‏خواهيد حركت دهيد، فكر عميق بكنيد كه وقتى اراده مى‏نماييد و دست خود را حركت مى‏دهيد، چه مى‏شود؟ آن كه اراده مى‏كند، كيست؟ و اراده آن چيست؟ و نسبت آن با دست شما چگونه است؟ چه ارتباطى، چه احاطه و استيلايى به دست شما دارد و كيفيت آن چيست؟ و اصولاً وقتى اراده مى‏كند، چه مى‏شود و چه چيزى پديد مى‏آيد و چگونه؟ و بالاخره در اين بين، چه اسرارى وجود دارد؟ ببينيد چه مى‏يابيد و عيناً و شهوداً چه درك مى‏كنيد و آيا مى‏توانيد به كنه قضيه برسيد و چگونگى امر را بيابيد؟ ولى هر چه هست، اين احاطه و استيلاء را شما مى‏يابيد و به شهود عينى هم مى‏يابيد، گرچه از تفسير آن عاجز و از نيل به كنه آن قاصر و از دقايق ابعاد آن محجوب هستيد. وقتى به اين احاطه و استيلاء فكر كردى و از آن با خبر شدى، توجه كن كه اين احاطه و استيلاى يك مخلوق عاجز و يك موجود فقير است و از اين طريق تا حدودى كه مى‏توانى احاطه و استيلاى مقام ربوبى را بفهم و ببين استيلاء و احاطه خالق متعال چيست و چگونه خواهد بود؟ حال كه مخلوق عاجز و فقيرى را چنين احاطه و استيلاى مرموز و تحيرآورى هست، احاطه خالق متعال و استيلاى قادر قاهر چه خواهد بود؟ «ألا إنهم فى مرية من لقاء ربهم ألا إنه بكل‏شى‏ءمحيط». فصلت / 54. در اين مقام به اين نيز فكر كن كه «خود» يعنى «من» شما كجاست؟ داخل «بدن» است، يا خارج آن، يا نه اين است و نه آن و مطلبى است فوق آن؛ و سپس با مراعات تنزيه و نفى تشبيه، به اين حقيقت توجه كن كه: «داخل فى الاشياء لابالممازجة خارج عنها لابالمباينة». سفر در «خود» و سير در آن: قسم دوم از فكر در «خود» كه قبلاً به آن اشاره كرديم، سفر در «خود» و سير در آن است كه فكر مخصوص و راهگشا و طريق بسيار نزديك يا نزديك‏ترين راه در سلوك الى الله است. در اين فكر مخصوص كه به طريقه مخصوص و با كيفيت خاص انجام مى‏گيرد، سالك از همه چيز منقطع و منصرف مى‏شود و به حقيقت خود برمى‏گردد و حقيقت نورى وى تجلى مى‏كند و آنگاه باب معرفت و شهود به روى وى باز مى‏شود و سير شروع مى‏گردد و آن پيش مى‏آيد كه در گفته نمى‏آيد. اين فكر يا اين سفر، چه در اصل شروع به آن و چه در كيفيت و ترتيب مراحل آن، بايد به اشاره و تعليم كاملى كه به معنى كلمه كامل است باشد، تا درست انجام بگيرد و نتيجه مطلوب دهد. نه خودسرانه بايدعمل شود و نه به تعليم مدعيان كمال و منحرفانى كه راهزنان و گمراه كنندگانند.
قطع اين مرحله بى‏همرهى خضر مكن‏ظلمات است بترس از خطر گمراهى‏
حافظ. اين فكر مخصوص، در حقيقت، سير مخصوص در «خود» است؛ سير مخصوصى كه منتهى به شهود مى‏شود و به همين جهت هم لازم است سالك آمادگى خاصى داشته باشد؛ يعنى از لحاظ روحى استعداد لازم آن را كسب كرده باشد. در هر صورت اگر عنايات ربوبى دست سالك را بگيرد و در اين «فكر» آنچنان كه بايد، موفق گردد، در سفر الى الحق نزديك‏ترين راه به روى او باز خواهد شد و علاوه بر آن، با حقايق بى‏شمار و با اسرار عجيبى مواجه خواهد گشت. نزديك‏ترين راه در «خودِ» انسان است و راه نزديك‏تر را بايد در «خود» جويا بود و به عبارت ديگر، نزديك‏ترين راه به سوى حضرت مقصود، همين «خود» است وبايد قدم در «خود» نهاد و سير در آن نمود، تا بالاخره به مقصد نايل آمد. كريمه مباركه «ى ا أيها الذين آمنوا عليكم أنفسكم ...»، مائده / 105.به همين معنى اشاره دارد. تركيب ولحن خاصى كه در اين آيه وجود دارد مى‏گويد، از «خود» غفلت نكنيد و به سير در آن بپردازيد كه نزديك‏ترين راه وصول به مقصد است. مطلبى در اين مقام: در اين مقام مطلبى را به صورت فشرده و در حدى كه از حوصله اين نوشته خارج نباشد توضيح مى‏دهيم. اميد است در آنچه مى‏گوييم دقت كافى به عمل آيد و براى اصحاب «سير در نفس» مفيد افتد و بصيرت‏هاى لازم را در جاى خود موجب گردد والله هوالهادى. در جاى خود اين مسأله بررسى شده است كه علم ما به محسوسات، متخيلات و معقولات، آنچنان كه بسيارى گفته و گمان كرده‏اند و آنچنان كه ما گمان مى‏كنيم نيست. مسأله «علم» يا «درك» به انحاء مختلف آن، مسأله بسيار پيچيده و بسيار عميق و اسرارآميزى است. هر چه انسان در آن تعمق كند به حقايق و عجايب آن بيشتر پى خواهد برد و تحير او زيادتر خواهد شد. متأسفانه انسان‏ها، الاّ افراد نادر، همان‏طور كه از بسيارى از حقايق وجود و مسائل هستى در غفلت هستند و در آنها تعمق نمى‏كنند، از اين مسأله - يعنى مسأله «علم» يا «درك» - نيز غافلند و فكر و عقل خويش را در اين باب به كار نينداخته‏اند. به عكس، فكرها، عقل‏ها و همت‏ها در جاها و چيزهايى مصروف و مستغرق گرديده است كه اگر با انصاف پيش بياييم، بايد بگوييم نه تنها سقوط فكر و عقل را در بر داشته، با شأن «انسان» ناسازگار بوده است. فكر و عقل انسان در اصل، اين نيست كه هست و نمى‏بايست اين مى‏شد كه مى‏بينيم. اگر مى‏دانستيم فكر انسان و عقل او چگونه است، به كجاها مى‏تواند راه بيابد، چه عوالمى را مى‏تواند سير كند و چه راه‏ها مى‏تواند به روى انسان باز نمايد؛ سپس نظرى به روزگار سياه و سقوط آن و صاحب آن، يعنى انسان مى‏انداختيم، خوب مى‏فهميديم كه انسان‏ها چه ظلمى به خود كرده‏اند و چگونه؟ و به همين جهت هم سخن گفتن در باب حقايق وجود و مسائل هستى با چنين وضعى، براى گوينده آن ناممكن يا بسيار مشكل خواهد بود.
زرّ عقلت ريزه است اى متهم‏بر قراضه، مُهر سكه چون نهم؟
عقل تو قسمت شده بر صد مهم‏بر هزاران آرزو و طعم و رم‏
دفتر چهارم مثنوى. بسيارى از فلاسفه، محققين و صاحبان نظر نيز در باب مسأله «علم» و «درك» خيلى چيزها گفته و نوشته‏اند و تحقيقات زيادى كرده و در موارد زياد مطالب سودمند و حقايقى را گفته و برخى از مجهولات را كشف نموده‏اند، وليكن به حقيقت امر و به اصل مسأله، آنچنان كه بايد و آنچنان كه هست، نرسيده‏اند. در ميان اين گفته‏ها و نظرها نظر بعضى از محققان از فلاسفه و عرفا تا حدودى پرده از روى حقيقت برداشته و جان مسأله را نسبتاً ارائه نموده است؛ و بايد گفت اين نظر را مكاشفات نيز تأييد و تكميل كرده است. صاحبان اين نظر بر آن هستند كه آنچه از معلومات جزئيه ادراك مى‏كنيم، يعنى محسوسات و متخيلات در اقسام مختلف آن، همه را در «خود» مى‏يابيم و همه در «عالمِ مثال خودِ ما» كه «مثال اصغر» و «مثال متصل به ما» مى‏باشد موجود است (دقت شود). اين گمان ناصحيح و باطل است كه فكر مى‏كنيم خارج از «خود» را مى‏يابيم و به خارج از «خود» مى‏رسيم. اتصال ما از طريق حواس به خارج از «خود»، در حقيقت، زمينه‏ساز اين است كه ما شبيه و نظير آنچه را كه در خارج هست در «عالمِ مثال خود» بيابيم. اين اتصال و ارتباط، موجب اين مى‏شود كه ما صورت مثالى آنچه را كه در خارج موجود است، در «عالم خود» يعنى در «مثال خود» ابداع و ايجاد بكنيم. به تعبير ديگر، به هنگام اتصال با خارج از طريق حواس، زمينه خلاقيت براى «روح ما» آماده مى‏گردد تا بتواند شبيه و نظير حقايقى را كه از راه حواس با آنها در خارج از خود ارتباط پيدا كرده است، در «خود» كه همان عالمِ مثال خويش است، خلق بكند و در «خود» بيابد، به صورت حضورى و شهود عينى (دقت كنيد). اين، در باب محسوسات و متخيلات، يعنى معلومات جزئيه است. و اما معلومات كليه: ادراك معلومات كليه، يعنى علمِ ما به معقولات وحقايق فوق ماده در انحاء گوناگون، به صورتِ نايل شدن از دور به حقايق عينى فوق ماده و حقايق نورى است. چيزى كه هست اين كه، نايل گشتن ما به آن حقايق عاليه، به لحاظ اين كه از فاصله دور مى‏باشد، بسيار ضعيف است و طبعاً آثار و لوازم خاصى را به دنبال خود دارد؛ از قبيل، ابهام، كليت به معنىِ مفهومىِ آن و نظاير اينها؛ و الا آن حقايق عاليه، حقايق مشخص عينى هستند كه هر كدام در مرتبه خود يك حقيقت مشخص و داراى سعه وجودى خاصى است. اين تلقى كردن حقايق نوريه از دور است كه در نظر من و تو چنين مى‏نمايد كه ما يك سلسله مفاهيم كليه و معانى مبهم را كه قابل انطباق به اين و آن است، درك مى‏كنيم. توجه نداريم كه دور بودن ما از آن حقايق نورى موجب اين شده است كه ما آنها را مبهم، كلى و قابل انطباق به اين و آن بيابيم. اگر فاصله از ميان برمى‏خاست و حجاب مرتفع مى‏شد، هر كدام از آنها را يك حقيقت نورى مشخص و در عين حال داراى سعه وجودى مى‏يافتيم كه در مظاهر متعدد جلوه‏گر شده است و مى‏فهميديم كليت آن در اصل، كليت وجودى، يعنى سعه وجودى است، نه مفهومى؛ و انطباقش به اين و آن از افراد متعدد نيز در حقيقت، تجلى آن در مظاهر متعدد است. مسأله مواجه شدن با افراد يا جزئياتِ يك حقيقت و انتزاع مفهوم كلى از آنها، كه يك مطلب معروف در باب درك مفاهيم كليه است، در اصل، مواجه شدن با مظاهر متعدد يك حقيقت مجرد مى‏باشد كه موجب مى‏گردد ما آن حقيقت را از دور مشاهده كنيم و آن را از دور بيابيم. بنابراين، آنچه مى‏يابى، همه در «خود» مى‏يابى، چه محسوسات و متخيلات باشد كه در «مرتبه مثالى خود» مى‏يابى و چه حقايق كليه باشد كه در «مرتبه عقلانى خود» مى‏يابى. از طبيعت به مثال و از مثال به تجرد: اگر در مجموع آنچه به اختصار گفته شد، خوب تأمل كرده باشى، خواهى فهميد كه اتصال ما از طريق حواس به خارج از وجود خود و به عالم طبيعت، موجب اين مى‏شود كه به عالمِ مثال خويش متوجه شويم و اشباه حقايق خارجيه را در آنجا بيابيم. اين، انتقال از عالم طبيعت به مثال است. سپس، مشاهده مظاهر متعدد يك حقيقت مجرد و افراد آن در مثال خويش، موجب اين مى‏شودكه به عالم عقلانى، يا عالم تجرد خويش متوجه گرديم و خودِ آن حقيقت مجرد و نورى را كه سعه وجودى و اطلاق دارد، در آنجا از دور بيابيم و چون از دور مى‏يابيم، ضعيف و مبهم بيابيم، آن هم بسيار ضعيف و بسيار مبهم و اين هم انتقال از عالم مثال به عالم تجرد يا عالم عقل است. به عالم مثال خويش بسيار نزديك هستيم و طبعاً قرار گرفتن ما در آن نيز بسيار آسان مى‏باشد و به مجرد ارتباط با خارج از طريق حواس و يا به مجرد تخيل، براى ما زمينه قرار گرفتن در مثال خويش فراهم مى‏شود و در آن قرار مى‏گيريم و اصولاً مى‏توان گفت، هميشه در «مثال خويش» هستيم، وليكن توجه به آن نداريم و در هر صورت به لحاظ اين كه در مثال خويش قرار مى‏گيريم و يا هميشه در آن هستيم، هر چه در مثال خويش مى‏يابيم، مانند محسوسات و متخيلات، همه را نزديك و روشن مى‏يابيم، بدون اين كه ابهامى درميان باشد. وليكن از عالمِ عقلانى و به عبارتى از عالم تجرد خويش، به لحاظ اشتغال به طبيعت و توجه به مثال، بسيار دور هستيم و طبعاً قرار گرفتن ما در آن مشكل و صعب‏الوصول است و لذا هر وقت اين امر حاصل مى‏شود، به صورت بسيار ضعيف و ناقص است. آنجا كه مظاهر يا افراد متعدد يك حقيقت مجرد را مشاهده مى‏كنيم، از طرفى جهت وحدت و از طرفى جهت افتراق در آنها مى‏بينيم و اين امر زمينه‏ساز اين مى‏گردد كه ما به عالم عقلانى خويش برگشته و خود آن حقيقت متجلى در اين مظاهر را به صورت مطلق بيابيم. بازگشت ما به عالم عقلانى خويش و قرار گرفتن ما در آن، به صورت كاملاً ضعيف و به صورت ناقص انجام مى‏گيرد؛ و به همين جهت هم آن حقيقت متجلى را نيز بسيار ضعيف و مبهم تلقى مى‏كنيم؛ نه آنچنان كه هست و نه روشن و از نزديك؛ آنچنان كه در مثال خويش صور مثالى را مى‏يابيم. اگر «خود» را از اشتغال به «طبيعت» و از اشتغال به «مثال خويش» آزاد كنيم، در آن صورت كاملاً در عالم عقلانى، يا عالم تجرد خويش، كه عالم نورىِ بالاتر از حدود زمانى و مكانى و برتر از جهات است، قرار مى‏گيريم و آن وقت، همان حقيقت متجلى در مظاهر و ساير حقايق كليه را آنچنان كه بايد، مى‏يابيم و از نزديك آنها را مشاهده مى‏كنيم؛ به نحوى كه با آنچه قبلاً و از فاصله دور مى‏يافتيم، فاصله از زمين تا آسمان را داشته باشد؛ و به نحوى كه تا خود به آن مرحله نرسيده‏ايم، نمى‏توانيم بدانيم چگونه است؛ زيرا اين مرحله، مرحله تجرد و موطن شهود عينى است و حقايق در آنجا هر كدام در مرتبه خود، مجلاى وجه حق و مرآت جمال و جلال و مظهر اسماء و صفات اوست و آن كجا و اين كه از دور مى‏يابيم، كجا؟ اين كه از دور مى‏يابيم، به اندازه‏اى در نظر ما ضعيف مى‏نمايد كه اسم آن را «مفاهيم كلى» گذاشته‏ايم و آن كه آنجاست، مرائى عينى وجه حق است. تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل. تلخيص و نتيجه‏گيرى: از مجموع آنچه گذشت، فهميديم كه توجه ما به خارج از خود و گمان اين كه آنچه مى‏يابيم، در خارج از خود مى‏يابيم، ما را از توجه به «مثال خويش» و اين كه هر چه مى‏يابيم در مثال خود مى‏يابيم، غافل گردانيده است. اين از يك سو؛ و از سوى ديگر نيز، مشغول بودن ما به خارج و به آنچه در مثال خود مى‏يابيم، ما را از عالم عقلانى و مرتبه تجرد خويش غافل و دور ساخته و ما را از مرتبه نورانيت ما، كه موطن شهود است، محجوب گردانيده است. طبعاً، در مقام «سير» و در مقامِ «فكر» بايد اول از خارج از خود، يعنى از عالم طبيعت، به سوى «خيال» يعنى «مثال خويش» سفر كنيم و برگرديم، سپس از «خيال» يا «مثال» به سوى «عالم عقلانى» خود سفر كنيم و به نورانيت خويش برگرديم كه مرحله شروع «شهود» است و سپس با ادامه سير و گذر از عالم عقلانى، فنا و بقا حاصل خواهد شد. حقايقى در اين مقام: در اين مقام به حقايقى چند نيز اشاره مى‏كنيم؛ حقايقى كه براى اصحاب «سير در نفس» دانستن آنها هم مفيد و بلكه ضرورى است و بصيرت‏هايى را به دنبال خواهد آورد. در اين حقايق كه خواهيم گفت، لازم است اهل آن دقت كافى داشته باشند و تعمق كنند تا آنها را خوب بيابند و آنچه را كه بايد اخذ نمايند. اين را هم بدانيم كه آنچه ما خواهيم گفت، به اجمال و اشارت‏هاى اجمالى خواهد بود و خداى متعال خود با هدايت‏هاى مخصوص خود اهل آن را به تفاصيل همين اشارت‏هاى اجمالى هدايت خواهد كرد كه هدايت كننده اوست و همه چيز از اوست. اين حقايق را تحت عناوين مخصوص و به ترتيب ذكر مى‏كنيم؛ و اينك حقايق منظور: خلوت تنهايى: وقتى به «خود» برگشتيم و در «خود» فكر كرديم، خواهيم ديد كه تنها هستيم و منقطع از همه آنچه خود را با آنها مى‏دانستيم؛ و خواهيم ديد كه هميشه در يك «خلوت خاص تنهايى» قرار داريم و فقط «خود» هستيم و آنچه در «خود» داريم. اينجاست كه حقايق بعضى از آيات قرآنى براى ما تا حدودى روشن مى‏گردد؛ آياتى كه از «تنهايىِ» ما خبر مى‏دهد و اين كه «تنها» هستيم وليكن به آن توجه نداريم و به هنگام مرگ و ورود به محضر پروردگار، در قيامت خواهيم فهميد. آياتى از قبيل: 1- آيه 80 سوره مريم كه مى‏فرمايد: «... و يأتينا فردا»؛... «و او تنها به سوى ما بازآيد». 2- آيه 95 سوره مريم كه مى‏فرمايد: «و كلهم آتيه يوم القيامةفردا»؛ «و همه آنها كه در آسمان‏ها و زمين هستند در روز قيامت تنها به محضر خداى متعال آيند». 3- آيه 94 سوره انعام كه مى‏فرمايد: «و لقد ج ئتمونا فرادى كما خلقناكم أول مرة و تركتم ما خولناكم وراء ظهوركم و ما نرى معكم‏شفعاءكم الذين زعم تم أنهم فيكم شركاء لقد تقطع بينكم و ضل‏عنكم ما كنتم تزعمون»؛ «[و به هنگام مرگ گفته شود] تنها به سوى ما آمده‏ايد، بدان‏گونه كه شما را در اصل خلقت آفريديم و همه آنچه را كه در اختيار شما قرار داده بوديم، ترك كرده‏ايد و نمى‏بينيم با شما آنهايى را كه براى خود به گمان باطل خويش يار و ياور مى‏ديديد و حقيقت اين است كه ميان شما و آنها جدايى سخت افتاده و آنچه خيال مى‏كرديد، از ميان برخاسته است». و بالاخره آيات ديگر و اشاراتى كه در آنها هست و خبر از اين معنى مى‏دهد كه انسان «تنها» است و از خارج از «خود» منقطع است و چيزى با هم نيست و اين «تنهايى» براى وى به وقت مرگ و نيز در قيامت كه حقيقت‏ها به ظهور مى‏رسد، روشن خواهد شد و هر كسى به «تنهايى» خويش پى خواهد برد و خيال واهى وى كه در حيات دنيوى داشت و خودرا با اين و آن مى‏دانست، از ميان خواهد رفت. خلوت با حضرت حق: در خلوت تنهايى، فقط خود را با «قيّوم» خود خواهيم ديد؛ يعنى با آن كه «خالقِ» و «مدبّر» و «قوام بخشِ» ماست. خواهيم ديد فقط با جناب او هستيم و با او سخت در ارتباط؛ و خواهيم ديد هميشه در حال «خلوت» با حضرت او بوده و فقط او با ماست و نه غير او «هو معكم أين ما كنتم». حديد/ 4. «او» را با «خود» و «خود» را با «او» خواهيم يافت و ارتباط را بسيار محكم و نسبت را بسيار نزديك. مگر نه اين است كه جناب او خالق و قيوم همه چيز و هر مخلوقى است؟ و مگر نه اين است كه حقيقتِ من و تو، يعنى آنچه با كلمه «من» به آن اشاره مى‏كنيم، نيز مخلوقى از مخلوقات اوست؛ و او قيّومِ حقيقت من و تو نيز هست و «من» از او نشأت مى‏گيرد و با اوست؟ (خوب فكر كن). در اين مقام، اگر در سير فكرى خود موفق باشيم، نور توحيد شروع به تجلى در باطن ما مى‏كند، بساط شرك متزلزل مى‏گردد، احكام ايمان به ميدان مى‏آيد، حجاب‏ها از روى حقيقت كنار مى‏رود و بيدار مى‏شويم. جز حضرتِ او را «ولى» و «مدبّر» خويش نمى‏بينيم. همه سود و زيان را از او دانسته، حكم را مخصوص او يافته، جمال و جلال مطلق را براى او ديده، او را معبود خود قرار خواهيم داد. در اين مقام، يعنى در خلوت با حق، هر چه در سير فكرى خود تعمق كنيم، به همان اندازه ابواب حقايق شهودى به روى ما بازخواهد شد و به همان اندازه اسرار آيات براى ما مكشوف خواهد شد؛ مخصوصاً آياتى كه مى‏گويد جز خداى متعال «ولى» و «نصير» و جز او «معبود» نيست و انسان‏ها به خيال باطل خويش غير او را براى خود «ولى» و «نصير» شمرده و براى خود «معبود» اتخاذ كرده و راه ضلال در پيش گرفته‏اند. آياتى از اين قبيل: 1. «أ لم تعلم أن الله له ملك السماوات و الأرض و ما لكم من‏دون‏الله من ولى و لا نصير»؛ بقره / 107. «آيا نمى‏دانى كه ملك آسمان‏ها و زمين مخصوص خداى متعال است و براى شما غير از خدا ولى و نصير نيست؟». 2. «و يعبدون من دون الله ما لا ينفعهم و لا يضرهم»؛ فرقان / 55. «و آنان خداى متعال را گذاشته و آنچه را كه هيچ سود و زيانى به آنان نمى‏رساند مى‏پرستند». 3. «ما تعبدون من دونه إلا أسماء سميتموها أنتم و آباؤكم...»؛ يوسف / 40. «آنچه غير از خداى متعال مى‏پرستيد، جز يك سلسله اسماء و عناوين نيست كه شما و پدرانتان ساخته‏ايد». و آياتى ديگر از اين قبيل كه زياد است و در هر كدام هم نكات و اشارات خاصى وجود دارد و ناظر به حقايق و اسرار است. گمان نكن كه اين آيات را، مانند همه آيات قرآن، من و تو آنچنان كه بايد، درك مى‏كنيم. البته معانى ذهنى آنها را تا حدودى مى‏فهميم و آنها را قبول داريم؛ وليكن حقايق آنها را به شهود عينى نمى‏يابيم و ميان معانى ذهنى و حقايق شهودى، فاصله بسيار هست؛ فاصله‏اى كه در گفتن و نوشتن نيايد و در عبارت نگنجد و فاصله‏اى كه اهل آن دانند و اگر خواستى بگو، فاصله‏اى كه ميان مفاهيم ذهنى و حقايق خارجى وجود دارد. آنچه در مقام «فكر» و در «خلوت با حق» مى‏يابيم، حقايق عينى و شهودى آيات است، نه معانى ذهنيه‏اى كه در ذهن من و تو هست (دقت شود). غربت و دورى از وطن: در مقام فكر و در خلوت تنهايى، آنجا كه به «خود» برگشته، در «خود» سير مى‏كنيم؛ در عين اين كه «خود» را فقط با «قيّوم» خويش مى‏بينيم و بس، به اين معنى هم به شهود عينى پى مى‏بريم كه از موطن قرب و جايگاه اصلى خويش دورافتاده و چيزى يا چيزهايى از دست داده‏ايم و اگر خواستى بگو، همه چيز را؛ و به عبارتى، احساس غربت مى‏كنيم، آن هم بسيار سخت و بسيار دردآور. مى‏بينيم بين ما و بين جايگاه اصلى ما كه موطن قرب و شهود كامل است، فاصله بسيار افتاده و حجابى يا حجاب‏ها بين ما و مقام اصلى ما پيدا شده است. هم «خود» را با معبود و مطلوب خود مى‏بينيم و جناب او را «انيس» و «مونس» خويش و «رفيق» و «شفيق» خويش؛ و هم «خود» را محجوب از او. تنگناى غربت و غم فراق را به وضوح احساس مى‏كنيم. احساسى كه كيفيت آن را اهل آن مى‏دانند و در گفته و نوشته نيايد؛ و اگر به مقتضاى انبساط حال چيزى گفته شود، همانند گفته حافظ خواهد بود كه مى‏گويد:
ياد باد آن كه سركوى توام منزل بودديده را روشنى از خاك درت حاصل بود
راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاك‏بر زبان بود مرا آنچه تو را در دل بود
در دلم بود كه بى‏دوست نباشم هرگزچه توان كرد كه سعى من و دل باطل بود
نزديكى و هجران و قرب و حرمان: با ادامه سير و فكر، به اين نيز پى مى‏بريم كه در عين فراق و محجوب بودن از او، به «جناب او» بسيار نزديك هستيم، يعنى «او» به ما نزديك و ما نيز به «او» نزديك بوده، اين نزديكى بسيار شديد و بسيار عميق هم هست «و نحن أقرب إليه من حبل الوريد». ق / 16. مى‏بينيم آنچه ما تا به حال مى‏پنداشتيم، جز اين كه ما را محجوب‏تر و نيل به مقصد را مشكل‏تر كرده، چيزى نبوده است (دقت شود).
آنچه حق است اقرب از حبل الوريدتو فكندى تيرِ فكرت را بعيد
اى كمان و تيرها بر ساخته‏صيد نزديك و تو دور انداخته‏
هر كه او دور است دور از روى اوكار نايد قوّتِ بازوى او
هر كه دور اندازتر، او دورتروزچنين گنج است او مهجورتر
دفتر ششم مثنوى. و خلاصه مى‏بينيم در عين مهجورى ما، «او» از همه چيز نزديك‏تر است، حتى از «خودِ» ما به «خودِ» ما نزديك‏تر مى‏باشد؛ «... و اعلموا أن الله يحول بين المرء و قلبه و...»؛ انفال/ 24. اينجاست كه متوجه مى‏شويم حايل و حجاب، يا حايل‏ها و حجاب‏هايى كه در اين بين هست، در «خودِ» ماست و با «خودِ» ماست و الاّ چرا در عين نزديكى از او مهجور و از شهود او محروميم؟ اگر اصلاً حايل و حجابى در بين نيست، اين هجران و حرمان كه هست، چيست و از چيست؟ و اگر حايل و حجاب در «خودِ» ما و با «خودِ» ما نيست، كجا و چه مى‏تواند باشد؟ مگر نه اين است كه جناب او از ما به ما نزديك‏تر، به همه جا و همه چيز محيط و در همه جا و همه چيز حاضر است؟ «فسبحانك ملأت كل شى‏ء و باينت كل شى‏ء فأنت لايفقدك شى‏ء». بحارالأنوار، ج 25، ص 28، ح 46. آيا اين حجاب يا حجاب‏ها، اعمال، نيات، خلق‏ها، تعلق‏ها و ساير تيرگى‏ها و به علاوه اينها، توجه به اين و آن و نيز، توجه به خود است؟ و آيا در مقام ذكر و طلب، بايد علاوه بر پاك كردن خود از حجب اعمال، نيات، خُلق‏ها، تعلق‏ها و ساير تيرگيها، خود را از حجبِ توجه به اين و آن و از حجابِ توجه به خود نيز پاك كرد؟ حقيقت امر همين است و حجاب‏ها همين امور است و راه نيز پاك كردن خود از همه، و دور ساختن همه از خود و با طهارت وانقطاع از همه به ذكر و طلبِ جناب او پرداختن و با سلوك باطنى به موطن شهود شتافتن. در اينجا، به اين بيان از حضرت مولى الموحدين اميرالمؤمنين(ع) دقت مى‏كنيم كه مى‏فرمايد: «العارف م ن عرف‏ن فسه فأعتقها و نزهها عن كل ما يبعدها». عارف كسى است كه «خود» را بشناسد، سپس «خود» را آزاد و پاك بگرداند از همه آنچه او را دور مى‏سازد. غرر و درر آمدى. بيان، بسيار عميق است و حقايق و اسرار در آن نهفته است. هر چه مى‏توانيد در اين بيان و در تعابير مخصوص آن دقت كنيد. اصحابِ سير در نفس را تعمق در اين بيان كاملاً لازم است. مقالات، سروش، تهران، چاپ اوّل، 1372، ج 3، صص 223 - 253، با تلخيص و تصرف بسيار.

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.
  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <br><a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
4 + 3 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .