عصمت انبیاء

«وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ فَنادى فِي الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ»؛ انبيا (21)، آيه 87.؛ «و ذوالنون را (-(ياد كن )-) آن گاه كه خشمگين رفت و پنداشت كه ما هرگز بر او قدرتى نداريم؛ تا در (-(دل )-)تاريكى ها ندا در داد كه: معبودى جز تو نيست؛ منزّهى تو؛ راستى كه من از ستم كاران بودم».
در قرآن نسبت به پيامبران، داستان هايى نقل شده كه بوى گناه از آن مى آيد؛ مانند داستان حضرت آدم كه از درخت ممنوع خورد و از بهشت اخراج شد و داستان يونس كه در شكم ماهى زندانى شد يا داستان حضرت موسى كه با مشت، كسى را كشت. در اين باره، قبل از بحث قرآنى، بايد گفت كه براى اثبات عصمت پيامبران و امامان، دليل عقلى وجود دارد؛ زيرا معقول نيست كسى كه مى خواهد آيين و شريعتى بياورد، اهل گناه يا اهل خطا باشد. عصمت از گناه، مخصوص انبياء و امامان نيست و چه بسا حضرت اباالفضل و حضرت زينب عليها السلام هم معصوم بودند و حتى بسيارى از بزرگان و عالمان و حتى جوان ها، به اين معنا معصومند؛ يعنى اهل ارتكاب گناه نيستند.
چيزى كه مهم است، عصمت از خطا و اشتباه است و عقل مى گويد: پيغمبر بايد طورى باشد كه مردم به او اطمينان داشته باشند؛ چون او از طرف خداوند، وحى مى آورد و اگر قرار باشد اشتباه كند يا نسيان و فراموشى و كم حافظگى داشته باشد، با فلسفه رسالت مخالف است. اگر پيغمبر چنين باشد، مردم از دين به در مى روند و ايمان نمى آورند؛ پس عصمت، دليل عقلى دارد؛ البته اهل تسنن قائلند كه پيامبران تنها در امر رسالت معصوم هستند؛ اما ديدگاه شيعه اماميه، در مورد گستره عصمت انبياء، به شرح زير است:
الف) عصمت از ارتكاب گناه صغيره و كبيره، در تمامى مراحل زندگى؛ چه قبل از بعثت و چه بعد از بعثت.
ب) عصمت در دريافت وحى.
ج) عصمت در حفظ و نگه دارى وحى.
د) عصمت در ابلاغ وحى.
ه) عصمت در اجرا و پياده كردن شريعت.
گناه به معناى اصطلاحى، عبارت است از سرپيچى و تخلف از قانون و تجاوز از خطوط قرمزى كه خداوند آنها را براى انسان ترسيم كرده و بر چنين گناهى، عذاب و عقاب الهى مترتب است. پيامبران عليه السلام به برهان عقلى از آلودگى به چنين گناهانى بايد پاك و مبرا باشند. عقل مى گويد: مقام پيشوايى خلق، به شخص گناهكار نبايد واگذار شود و در مسائل معمولى زندگى هم اين چنين است كه در هر حرفه اى، اگر كسى اهل خطا و اشتباه باشد، اعتماد به او از بين مى رود و عقل نمى پذيرد كه افراد خطاكار، هدايت جامعه را بر عهده گيرند؛ به ويژه اگر هدايت همه جانبه و معنوى باشد كه دنيا و آخرت بشر در گرو آن است. در نتيجه، آن چه در مورد پيامبران مطرح است، ترك اولى است؛ نه گناه.
در مورد «ترك اولى» بايد گفت: مراد از آن اعمالى است كه نهى الهى در مورد آن، جنبه تحريمى ندارد و مستلزم عذاب و عقوبت در قيامت نمى باشد؛ بلكه ترك آن از نظر عقل، بهتر و شايسته تر از انجام آن است و اگر انسان انجام دهد، چه بسا در دنيا گرفتار مشقت و سختى شود.
اگر دقت شود، تمام مواردى كه براى حضرت آدم و حضرت موسى و حضرت يونس و ديگر پيامبران گفته شده، اين گونه مى باشد.
اين كه در دعاها مى خوانيم كه انبياء از خداوند تقاضاى عفو و مغفرت كرده اند يا در آيات قرآن اشاراتى به چشم مى خورد كه دلالت بر خطاى آنها دارد، بايد توجه كرد كه الفاظ دالّ بر گناه و معصيت در مورد آنان، معنى و مفهومى را كه ما از الفاظ در ذهن داريم، نمى دهد؛ بلكه نسبت به آنها، به معنى ترك اولى است؛ يعنى از ميان دو كار، اگر آنان خوب تر را رها كنند و خوب را انجام دهند اين عمل، شايسته شأن و مقام آنها نيست؛ بلكه شايسته مقام آنان، كار خوب تر است ر.ك: امامى و آشتيانى، عقايد اسلامى، ص 257..
به عبارت ديگر، مراد از گناهى كه براى پيامبران ذكر شده، گناه مطلق نبوده، بلكه گناه نسبى بوده است. گناه نسبى آن است كه عمل غير حرامى از شخص بزرگى سرزند كه با توجه به مقام و موقعيتش، شايسته او نباشد. ممكن است گاهى انجام يك عمل مباح در خور مقام افراد بزرگ نباشد كه در اين صورت، انجام آن عمل، «گناه نسبى» محسوب مى شود؛ مثلاً نمازى كه براى يك فرد عادى ممكن است نماز ممتازى باشد، براى اولياى حق، نماز به آن صورت، چه بسا گناه محسوب شود؛ زيرا يك لحظه غفلت در حال عبادت، براى آنها شايسته نيست. ساير اعمال نيز چنين است و اعمال با توجه به موقعيت آنها سنجيده مى شوند و به همين دليل، اگر يك «ترك اولى» از آنها سرزند، مورد عتاب و سرزنش پروردگار قرار مى گيرند.
در نتيجه، انبياى الهى بايد از همه نوع گناه، مبرا باشند؛ ولى روشن شد كه ترك اولى، گناه نيست و اين گونه اعمال، هيچ منافاتى با عصمت انبياء ندارند.
درباره حضرت يونس عليه السلام در سوره انبياء آمده است: «وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ فَنادى فِي الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ) انبيا (21)، آيه 87.؛ «و «ذوالنون» را (-(ياد كن )-) آن گاه كه خشمگين رفت و پنداشت كه ما هرگز بر او قدرتى نداريم؛ تا در (-(دل )-)تاريكى ها ندا در داد كه معبودى جز تو نيست منزّهى تو. راستى كه من از ستم كاران بودم».
حضرت يونس عليه السلام، سى سال تبليغ كرد و فقط دو نفر به او ايمان آوردند كه يكى از آنها خشكه مقدس بود و همواره عبادت مى كرد و كارى با مردم و عقل و منطق نداشت. حضرت يونس از بى تفاوتى و لجاجت قومش به ستوه آمد و آنان را نفرين كرد. خداوند فرمود: من نفرين تو را مستجاب كردم و به زودى علامت عذاب مى آيد. پس يونس عليه السلام زحمت خود را كشيده بود با اجازه خدا هم نفرين كرد و به اذن خدا هم نفرين او مستجاب شد. حال مسئله از اين جا شروع مى شود كه يونس عليه السلام هنگامى كه مشاهده كرد علامت هاى عذاب در حال نمايان شدن است، از ميان قوم خودش دور شد و انتظار مى رفت كه يونس عليه السلام براى اين كار خود از خداوند اجازه بگيرد؛ ولى اين كار را نكرد و خداوند نيز او را گرفتار شكم ماهى كرد! او گناه نكرده بود؛ اما او با آدم هاى عادى فرق مى كند. او يونس پيغمبر است و به او وحى مى شود و به همين علت، نبايد بى اجازه بيرون مى رفت و گرچه يونس عليه السلام از بيرون آمدن نهى نشده بود، اما اجازه گرفتن، سزاوار بود و چون اجازه نگرفت، ترك كرد آن چه را سزاوارتر بود كه به آن «ترك اولى» مى گويند؛ پس گناه نيست.
درباره موسى عليه السلام هم داستان اين بود كه در مصر، ميان يك قبطى و سبطى (-(هوادار فرعون و يك بنى اسراييلى )-) دعوايى رخ داده بود. موسى عليه السلام مى خواست آن دو را از هم جدا كند؛ يكى از آنها گردن كلفتى مى كرد. موسى عليه السلام با مشت به او زد و او هم مرد. موسى عليه السلام ديد مشكل دو تا شد؛ تا حالا فرعون به دنبالش بود و حالا جرم قتل هم به آن اضافه شد. از اين رو، از ترس اين كه او را بگيرند، فرار كرد و پس از چندين سال كه حضرت موسى عليه السلام به پيامبرى رسيد، خدا به او فرمود: برو مصر؛ حضرت موسى عليه السلام مى گفت: «وَ لَهُمْ عَلَيَّ ذَنْبٌ»؛ شعرا (26)، آيه 14.؛ «براى آنها بر گردن من گناهى است». اين ذنب، ذنب الهى نيست؛ بلكه گناه در ذهن مردم است؛ زيرا مردم او را قاتل حساب مى كردند و در ذهن آنها، موسى عليه السلام گناه كار بود و سوء سابقه داشت؛ در حالى كه برخورد حضرت موسى عليه السلام منافاتى با عصمت او ندارد؛ بلكه به صورت غيرعمد و اتفاقى، آن فرد سبطى را كشته بود و علاوه بر اين، آن فرد از هوادارن فرعون و سزاوار كشته شدن نيز بود.
مأمون در جلسه اى از حضرت رضاعليه السلام درباره عصمت انبياء و آياتى كه ظاهرشان گناه انبياء است، سؤال كرد و امام رضاعليه السلام پاسخ هاى زيبايى بيان فرمود. اينك ما بخشى از آن روايت را كه در كتاب عيون اخبار الرضا نقل شده ذكر مى نماييم.
على بن محمّدبن جهم مى گويد: به مجلس مأمون وارد شدم؛ حضرت رضاعليه السلام نيز آن جا بود. مأمون از حضرت سؤال كرد: يا ابن رسول اللَّه! آيا شما نمى گوييد كه انبياء معصوم هستند؟ حضرت فرمودند: بله. گفت: پس معنى اين آيه چيست: «وَ عَصى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى»؛ طه (20)، آيه 121.؟ حضرت فرمود: خداوند تبارك و تعالى به آدم فرمود: «اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ وَ كُلا مِنْها رَغَداً حَيْثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ»؛ بقره (2)، آيه 35.؛ «خود و همسرت در بهشت ساكن شويد و از رزق و روزى فراوان آن و از هر جاى آن كه خواستيد بخوريد و به اين درخت، نزديك نشويد» و به درخت گندم اعراف (7)، آيه 19. اشاره فرمود؛ «فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِينَ»؛ بقره (2)، آيه 35.؛ «كه از ظالمين خواهيد شد» و خداوند به آنان نفرمود كه از اين درخت و ساير درخت هاى اين نوع نخوريد و آن دو نيز به آن درخت نزديك نشدند و از آن نخوردند؛ بلكه بعد از وسوسه شيطان، از درخت ديگرى خوردند، و شيطان به آنان چنين گفت: «ما نَهاكُما رَبُّكُما عَنْ هذِهِ الشَّجَرَةِ»؛ اعراف (7)، آيه 20.؛ «پروردگار شما، شما را از اين درخت نهى نكرده است» و فقط شما را از نزديك شدن به غير آن نهى كرده و شما را از خوردن آن نهى نكرده است؛ مگر به اين خاطر كه اگر بخوريد، فرشته مى شويد يا جاودانه و هميشگى مى گرديد و براى آنان قسم خورد كه من خيرخواه شما هستم و آدم و حوّاء تا قبل از آن، كسى را نديده بودند كه به دروغ به خدا قسم ياد كند؛ «فَدَلَّاهُما بِغُرُورٍ»؛ اعراف (7)، آيه 22.؛ «آنها را فريب داد» و آنها نيز با اطمينان به قسم او، از درخت خوردند و اين قضيّه، قبل از نبوّت آدم اتّفاق افتاد و اين گناه هم گناه كبيره نبود كه آدم مستحقّ عذاب جهنّم شود.
در قسمت ديگرى از اين حديث، حضرت مى فرمايد: خداوند عزّ و جلّ حضرت آدم را به عنوان حجّت خود بر روى زمين و جانشين در شهرها آفريد و او را براى بهشت نيافريده بود و اين عمل آدم، در بهشت واقع شد؛ نه در روى زمين و عصمت در زمين لازم است؛ تا اندازه ها و ميزان هاى امر خدا (يا تقديرات امر خدا) مشخص شود و آن گاه كه به زمين آورده شد و حجّت و خليفه قرار داده شد، در قرآن آمده است: «إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمِينَ»؛ آل عمران (3)، آيه 33.
؛ «خداوند، آدم، نوح، آل ابراهيم و آل عمران را بر عالميان برگزيد». امّا در آيه «وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ...»، «لَنْ نَقْدِرَ عَلَىْ» يعنى روزى اش را بر او تنگ نمى كنيم (-(نه به اين معنى كه بر او توانا نيستيم )-). آيا اين آيه را نشنيده اى؛ «وَ أَمَّا إِذا مَا ابْتَلاهُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُ»؛ فجر (89)، آيه 16.؛ «وقتى خدا انسان را بيازمايد، پس روزى اش را تنگ كند»؟ در نتيجه «فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُ»، يعنى روزى اش را بر او تنگ كند و اگر يونس گمان كرده بود كه خدا بر او توانايى ندارد، قطعاً كافر شده بود؛ مخصوصاً با توجه به اينكه ظنّ در اين جا به معنى «يقين» است نه صرف گمان.
و در مورد داودعليه السلام، كسانى كه طرف شما هستند، در اين باره چه مى گويند؟ على بن جهم گفت: مى گويند: داودعليه السلام در محرابش مشغول نماز بود كه ابليس به شكل پرنده اى بسيار زيبا در مقابلش ظاهر شد. داود نماز خود را شكست و برخاست؛ تا پرنده را بگيرد. پرنده به حياط رفت و داود هم به دنبالش از اطاق خارج شد. پرنده به پشت بام پريد و داود هم در طلب پرنده به پشت بام رفت. پرنده از آن جا به داخل حياط اوريا بن حنّان پريد، داود با نگاه خود، پرنده را دنبال كرد و در اين حال، چشمش به همسر اوريا كه مشغول غسل بود، افتاد و به او علاقه مند شد و از طرفى، قبلاً اوريا را به جنگ فرستاده بود؛ سپس داود به فرمانده لشكر نامه اى نوشت كه اوريا را جلوتر از تابوت عهد بفرست و فرمانده نيز چنين كرد. اوريا بر مشركين پيروز شد و اين مطلب بر داود، خيلى گران آمد؛ از اين رو، دوباره نامه اى نوشت و دستور داد تا اوريا را جلوتر از تابوت بفرستند و فرمانده نيز اين بار اوريا را جلوتر فرستاد و اوريا كشته شد و داود با همسر او ازدواج كرد.
راوى مى گويد: حضرت با دست بر پيشانى خود زد و فرمود: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ»! شما پيامبرى از پيامبران خدا را به تهاون و سبك شمردن درباره نماز نسبت داديد؛ به گونه اى كه مى گوييد: نماز را رها كرده، به دنبال پرنده اى رفت؛ سپس او را به عمل منافى عفّت و قتل نسبت داديد. او گفت: يابن رسول اللَّه! پس خطاى داود چه بوده است (-(كه به جهت آن استغفار كرد)-)؟
امام عليه السلام فرمود: اى بى نوا! داود گمان كرد كه خداوند، كسى را داناتر از او خلق نكرده است. از اين رو، خداوند دو فرشته را به سوى او فرستاد و آنان از ديوار محراب بالا رفته، در مقابل داود حاضر شدند و گفتند: «خَصْمانِ بَغى بَعْضُنا عَلى بَعْضٍ فَاحْكُمْ بَيْنَنا بِالْحَقِّ وَ لا تُشْطِطْ وَ اهْدِنا إِلى سَواءِ الصِّراطِ. إِنَّ هذا أَخِي لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً وَ لِيَ نَعْجَةٌ واحِدَةٌ فَقالَ أَكْفِلْنِيها وَ عَزَّنِي فِي الْخِطابِ»؛ «ما دو نفر با هم اختلاف داريم و يكى از ما بر ديگرى ظلم كرده است؛ به حقّ بين ما حكم كن و خلاف حقّ نگو و ما را به راه درست، راهنمايى كن. اين برادر من است؛ نود و نه گوسفند دارد و من فقطّ يك گوسفند دارم و با اين حال، به من گفته است: آن يكى را هم به من بسپار و در اين بحث و گفت وگو، من حريف او نشدم».
داودعليه السلام عجله كرد و بر ضد «مدّعى عليه» حكم داده، چنين گفت: «لَقَدْ ظَلَمَكَ بِسُؤالِ نَعْجَتِكَ إِلى نِعاجِهِ»؛ «با اين درخواست، به تو ظلم كرده است» و از «مدّعى» بيّنه اى (دليل و شاهدى) نطلبيد (-(و حال آن كه قاضى بايد از شخص مدّعى، دليل و شاهد بخواهد)-) و حتّى به «مدّعى عليه» هم نگفت: تو چه مى گويى؟ اين خطا، خطاى راه و رسم داورى بود؛ نه آن خطايى كه شما معتقد هستيد.
آيا نشنيده اى كه خداوند مى فرمايد: «يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوى...»؛ «اى داود! ما تو را در زمين، خليفه قرار داديم؛ در بين مردم، به حقّ حكم كن و از هواى نفس، پيروى نكن».
او سؤال كرد: پس قضيّه او با اوريا چه بوده است؟ حضرت فرمود: در دوران حضرت داودعليه السلام، حكم خدا چنين بود كه هرگاه زنى شوهرش مى مرد يا كشته مى شد، بعد از او، هرگز ازدواج نمى كرد و اوّلين كسى كه خداوند برايش مباح كرد كه با زنى كه شوهرش كشته شده، ازدواج كند، داودعليه السلام بود و آن حضرت هم پس از كشته شدن اوريا و تمام شدن عدّه همسرش، با آن زن ازدواج كرد و اين همان چيزى است كه در مورد اوريا بر مردم گران آمد... .
مأمون گفت: معنى اين آيه چيست؟: «وَ لَمَّا جاءَ مُوسى لِمِيقاتِنا وَ كَلَّمَهُ رَبُّهُ قالَ رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ قالَ لَنْ تَرانِي»؛ اعراف (7)، آيه 142.؛ «وقتى موسى در وقت و موعدى كه معيّن كرده بوديم، آمد و پروردگارش با او سخن گفت، گفت: خدايا! خود را به من نشان بده تا به تو بنگرم».
چگونه ممكن است موسى كليم اللَّه عليه السلام نداند كه خداوند تبارك و تعالى، قابل رؤيت نيست و چنين درخواستى نمايد؟ حضرت فرمود: موسى كليم اللَّه عليه السلام مى دانست كه خداوند برتر از اين است كه با چشم ديده شود؛ امّا وقتى خداوند با او سخن گفت و او را به خود نزديك كرده، با او نجوا كرد، موسى نزد قوم خود برگشت و به آنان اطّلاع داد كه خداوند عزّ و جلّ با او سخن گفته و او را به خود نزديك كرده و با او نجوا نموده است كه در اين موقع آنان گفتند: «لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ» بقره (2)، آيه 55.؛ «تو را تصديق نمى كنيم»؛ مگر اين كه همان طور كه تو صداى خدا را شنيدى، ما هم بتوانيم به آن گوش دهيم و آن مردم، هفت صد هزار نفر بودند. موسى از بين آنان هفتاد هزار نفر برگزيد؛ سپس از بين اين هفتاد هزار، هفت هزار نفر را انتخاب كرد؛ سپس هفت صد تن و در آخر، هفتاد نفر را از بين آنان براى زمان و موعدى كه خدا معيّن كرده بود، برگزيد و آنان را به كوه سينا آورد و در پايين كوه متوقّف كرد و خود به بالاى كوه رفت و از خداوند تبارك و تعالى خواست كه با او سخن گويد و سخن خود را به گوش آنان برساند. خداوند متعال هم با او سخن گفت و آنان نيز سخن خدا را از بالا و پايين، چپ و راست و پشت سر و روبه رو شنيدند؛ زيرا خداوند صدا را در درخت آفريد و از آن پراكنده اش كرد؛ به گونه اى كه آنان صدا را از تمام اطراف شنيدند؛ ولى گفتند: قبول نمى كنيم كه آن چه شنيديم، كلام خدا باشد؛ مگر اين كه آشكارا خدا را ببينيم و زمانى كه چنين سخن بزرگى بر زبان راندند و تكبّر و سركشى نمودند، خداوند عزّ و جلّ، صاعقه اى بر آنان فرستاد؛ صاعقه كه آنان را به خاطر ظلمشان از بين برد.
حضرت موسى به خداوند عرضه داشت: خداوندا! اگر وقتى نزد بقيّه بنى اسراييل برگردم، ايشان بگويند: آنان را بردى و به كشتن دادى؛ چون دروغ گفته بودى كه خدا به نجوا با تو سخن گفته است، من چه جوابى به آنان بدهم؟ به همين دليل، خداوند آنان را زنده كرد و به همراه موسى عليه السلام فرستاد و آنان گفتند: اگر درخواست كنى كه خدا، خود را به تو نشان دهد، تا تو به او بنگرى، خواسته ات را اجابت خواهد كرد؛ آن گاه تو به ما بگو خدا چگونه است؛ تا ما او را به بهترين وجه بشناسيم. موسى فرمود: اى مردم! خداوند با چشم ديده نمى شود و اصلاً كيفيّت ندارد؛ بلكه با آيات و نشانه هايش شناخته مى شود. آنان گفتند: سخن تو را قبول نداريم؛ مگر اين كه از خدا چنين درخواستى كنى. موسى عرضه داشت: خداوندا! تو خود گفتار بنى اسراييل را شنيدى و تو صلاح آنان را بهتر مى دانى. خداوند متعال به موسى وحى كرد كه اى موسى! آن چه از تو خواستند، از من بخواه، من تو را به نادانى آنان مؤاخذه نخواهم كرد. در اين موقع موسى گفت: «رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ قالَ لَنْ تَرانِي وَ لكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكانَهُ فَسَوْفَ تَرانِي. فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَ خَرَّ مُوسى صَعِقاً فَلَمَّا أَفاقَ قالَ سُبْحانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ»؛ اعراف (7)، آيه 143.؛ «خدايا! خود را به من نشان بده؛ تا به تو بنگرم! گفت: هرگز مرا نخواهى ديد؛ ولى به كوه بنگر؛ اگر در جاى خود قرار گرفت (-(و موسى در اين وقت از كوه به زير آمده بود)-)، مرا خواهى ديد. وقتى خداوند با آيه اى از آيات خود بر كوه تجلّى كرد، كوه را خرد نمود و موسى بيهوش بر زمين افتاد و وقتى به هوش آمد، گفت: تو منزّهى؛ توبه مى كنم و به سوى تو بازمى گردم»؛ يعنى از جهل قوم خود نسبت به شناخت و معرفتى كه نسبت به تو داشتم، برمى گردم و من از بين آنان اوّلين مؤمن هستم به اين كه تو ديده نمى شوى.

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.
  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <br><a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
9 + 0 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .