قرآن كلام خدا

1ـ يعني چي كه الهامات دروني پيامبر نيست؟ الهام يعني آنچه خدا يا ملائك در وجود كسي القاء مي كنند. الهام جز اين معنايي ندارد. اگر اين الهامات از سنخ امور ديني باشند، آن الهام را وحي اصطلاحي گويند؛ در غير اين صورت، آن را الهام معمولي يا وحي غير اصطلاحي نامند. البته الهام يا وحي، درجات نيز دارد.
احتمالاً منظور شما از الهام، تخيّلات و توهّمات بوده است؛ كه كلمه را اشتباه انتخاب نموده ايد. البته كساني چون دكتر سروش و آقاي مجتهدي كه طرّاحان اصلي اين شبهه اند، سعي مي كنند از الفاظي چون تخيّلات و توهّمات استفاده نكنند. لذا به جاي آن لفظ « تجربه ي ديني» يا « تجربه ي نبوي» را استفاده مي كنند؛ كه در واقع هيچ معنايي ندارد جز همان توهّمات و تخيّلات نفساني خود شخص.

2ـ برهان عقلي بر كلام الله بودن قران
در اين كه انسان نسبت به حيوانات موجودي است ويژه با راه تكاملي خاصّ شكّي نيست. حيوانات پاسخ نيازهاي ذاتي خود را به صورت غريزه در درون خود دارا هستند لذا نيازي به هدايت بيروني ندارند. امّا انسان ، تنها بخشي از پاسخ به نيازهاي ذاتي خود را به صورت دروني داراست كه عمدتاً نيازهاي اوّليّه هستند. اين پاسخهاي دروني ابتدايي ولي بنيادي را در بُعد مادّي ، غريزه و در بُعد معنوي و فوق مادّي ، فطرت مي نامند. امّا اين مقدار آگاهي دروني كافي براي تمام نيازهاي مادّي و معنوي انسان نيست. از اينرو انسان دائماً در پي آن است كه پاسخ بسياري از نيازهاي خود را از بيرون ذات خود به دست آورد. ضرورت وجود دين و هدايت الهي و نياز انسان به چنين هدايتي از برون ذاتش نيز دقيقاً از همين امر ناشي مي شود. يعني انسان در مي يابد كه با قواي موجود خود ، مثل غريزه ، فطرت ، خيال و عقل قادر به پاسخ دادن به برخي از نيازهاي مادّي و معنوي خود نيست ؛ لذا عقل حكم مي كند كه خداوند متعال بايد پاسخ اين نيازها را با ارسال وحي در اختيار انسان قرار دهد. چرا كه خدا حكيم است و محال است حكيم نيازي بي پاسخ در وجود موجودات قرار دهد. چون لازمه ي چنين امري انجام فعل عبث است كه از ساحت حكيم به دور مي باشد.
تا اينجا معلوم شد كه خداي حكيم، حتماً وحي فرستاده است.
پس يقيناً بايد در بين اين همه اديان و كتبي كه در اين دنيا وجود دارند، يكي از طرف خدا و وحي الهي است.
امّا كداميك از كتب موجود، حقيقتاً از طرف خدا آمده است؟ و كدام دين، حقيقتاً دين خداست؟
براي يافتن پاسخ، بايد يك به يك سراغ اديان موجود برويم و اصول اساسي آنها را مورد بررسي عقلاني قرار دهيم. اگر بتوانيم ثابت كنيم كه همه ي اين اديان در اصول اساسي خودشان مشكلات عقلي دارند جر يكي؛ در حقيقت ثابت شده كه همه ي آنها غير الهي اند، جز يكي. پس ثابت مي شود كه همان يك دين، حقيقتاً از طرف خداست؛ و كتاب آن هم كتاب خداست.
امّا آن اصول اساسي كه بايد بررسي كنيم چيستند؟
اصل نخست: آيا ادّعاي الهي بودن دارند؟ چون ديني كه از طرف خدا آمده، يقنياً ادّعاي الهي بودن هم دارد.
از بين تمام اديان موجود، تنها آيين زرتشت، يهود، آيين صابئي، مسيحيّت، اسلام ، آيين بابيّت و آيين بهائيّت ادّعاي الهي بودن دارند. باقي اديان، يا اصلاً خدا را قبول ندارند يا ادّعاي الهي بودن ندارند. پس خودشان قبول دارند كه بشر ساخته اند.
پس با اصل نخست، همه ي اديان و كتابهايشان مردود مي شوند جز اين هفت آيين.
اصل دوم: آيا وجود تاريخي پيغمبر اين دين، قابل اثبات با اسناد تاريخي هست؟
از بين اديان هفتگانه ي فوق، تنها بنيانگذار اسلام، آيين بابيّت و آيين بهائيّت، وجودي تاريخي قابل اثبات دارند. در مورد زرتشت نيز اسنادي ضعيف وجود دارد. امّا در مورد موسي(ع) و عيسي(ع) و حضرت داود(ع) هيچ سند تاريخي موجود نيست. ما مسلمانها نيز به خاطر گزارش قرآن و احاديث، وجود آنها را مي پذيريم.
اصل سوم: به فرض پيامبر يك دين، وجود تاريخي دارد، آيا استناد كتاب مقدّس آن دين، به آن شخص، داراي اسناد تاريخي هست؟
استناد كتاب يهوديان به موسي(ع) و اناجيل چهارگانه به عيسي(ع) بودن، و اوستا به زرتشت، و زبور به داود(ع) فاقد هر گونه مدرك تاريخي معتبر است.
لذا باز سه آيين اسلام و بابيّت و بهائيّت باقي مي مانند.
تا اينجا شكّي نمي ماند كه يكي از اين سه دين، از طرف خدا هستند.
همچنين شكّي باقي نمي ماند كه اسلام از طرف خدا آمده است. چون هم بابيّت هم بهائيّت، اسلام را از طرف خدا مي دانند؛ لكن معتقدند كه اسلام نسخ شده و قرآن هم تحريف شده است.
پس از اين به بعد بايد اثبات كنيم كه بابيّت و بهائيّت باطلند. اگر بطلان اينها اثبات شود، ثابت خواهد شد كه اسلام تنها دين الهي موجود در زمين است.
اصل چهارم: آيا خداي مطرح در اين دين، قابل دفاع عقلاني هست؟
خداي بابيّت و بهائيّت، مشكلات عقلي دارند. چون هم «علي محمّد باب» بنيانگذار بابيّت، هم «عبد البهاء»، باني بهائيّت، ادّعاي خدايي داشتند. خداي اين دو آيين، موجودي است مي تواند به صورت انسان در آيد؛ و چنين چيزي عقلاً تناقض است. چون خدا يعني وجود نامحدود؛ و شكّ نيست كه انسان، وجود محدود دارد. پس اگر خدا به صورت انسان در آيد، يعني نامحدود، در عين نامحدود بودن، محدود شده است؛ كه تناقضي است آشكار.
از اينها گذشته، در اينكه بابيّت و بهائيّت را انگليسي ها ساخته اند از نظر شواهد تاريخي هيچ شكّي وجود ندارد.
پس تنها ديني كه مي ماند، اسلام است. پس طبق آنچه پيشتر گفته شد، عقلاً شكّي نمي ماند كه اسلام از طرف خدا آمده؛ و كتاب آن هم كلام خداست.
ـ آيا ممكن است دين حقّي در جهان نباشد؟
به حكم برهاني كه در سطور قبل بيان داشتيم ، محال است خدا انسان نيازمند به برنامه ي سعادت را بدون برنامه ي درست رها سازد. لذا در هر زماني يقيناً برنامه ي درست و تحريف نشده از سوي خدا وجود دارد. در غير اين صورت لازم مي آيد كه خدا موجودي مكلّف و نيازمند به برنامه ي خودسازي را آفريده باشد ولي برنامه اي درست در اختيارش نگذارد. چنين چيزي نيز محال است ؛ چون چنين آفرينشي لغو و غير حكيمانه است ؛ و از خداي حكيم چنين كار لغو غيرحكيمانه اي سر نمي زند. پس يقيناً در بين اديان موجود ، يكي از آنها درست مي باشد. و چون غير از اسلام هيچ دين ديگري نيست كه بتواند از عده ي سوالات مطرح در سطور قبل برآيد ، لذا شكّي نمي ماند كه همه ي آنها در عصر كنوني باطلند. پس اگر لازم است كه حتماً ديني درست در ميان مردم باشد ، آن دين نمي تواند باشد مگر اسلام ؛ چون گزينه ي ديگري در كار نيست.
حال بعد از اين استدلال هر شبهه اي نيز در سرشاخه هاي دين اسلام مطرح شود قادر نخواهد بود اصل اسلام و الهي بودن كتاب آن را زير سوال ببرد.

3ـ قرآن كلام امضاء شده ي خدا
قرآن كريم خود ادّعاي اعجاز دارد؛ يعني خود قرآن، كه مي گويد: « من كلام الله» هستم، خودش براي اثبات كلام الله بودن خود، از طرف خدا، امضاء مي آورد. يعني ادّعا دارد كه من در عين كلام الله بودن، امضاي خدا هم هستم؛ مي گويد: من دست خط غير قابل جعل خدايم؛ اگر باور نداريد، شما هم مشابه قرآن را بسازيد؛ تمام موجودات دست به دست هم بدهند و مشابه آن را بسازند. اگر توانستيد بسازيد، معلوم مي شود كه قرآن، كلام الله نيست؛ امّا اگر نتوانستيد، معجزه بودن قرآن(امضاي خدا بودن قرآن) اثبات مي شود.
فرمود:
« قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلى‏ أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهيراً ـــــ بگو: اگر انسانها و جنّها جمع شوند كه همانند اين قرآن را بياورند، همانند آن را نخواهند آورد؛ هر چند يكديگر را(در اين كار) كمك كنند.» (الإسراء:88)
« أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَياتٍ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ ــــــ آنها مى‏گويند: « او به دروغ اين(قرآن) را(به خدا) نسبت داده است» بگو: اگر راست مى‏گوييد، شما هم ده سوره همانند اين قرآن بياوريد؛ و تمام كسانى را كه مى‏توانيد ، غير از خدا ، (براى اين كار) دعوت كنيد!» (هود:13)
« أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقين‏. ــــــــ آيا آنها مى‏گويند:او قرآن را به دروغ به خدا نسبت داده است؟! بگو: اگر راست مى گوييد ، يك سوره همانند آن بياوريد ؛ و غير از خدا ، هر كس را مى‏توانيد(به يارى) طلبيد!» (يونس:38)
« وَ إِنْ كُنْتُمْ في‏ رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلى‏ عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا شُهَداءَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ . ــــــ و اگر در باره ي آنچه بر بنده ي خود نازل كرده‏ايم شك و ترديد داريد،( دست كم) يك سوره همانند آن بياوريد ؛ و گواهان خود را ــ غير از خدا ــ براى اين كار ، فرا خوانيد اگر راست مى‏گوييد.» (البقرة:23)
قرآن كريم مي گويد:
الف ـ همه جمع شويد و دست به دست هم دهيد و كتابي مثل قرآن بنويسيد. بعد تخفيف داده مي فرمايد: ده سوره مثل آن بياوريد و باز تخفيف داده مي فرمايد: سوره اي مثل سور قرآن بياوريد. قرآن كريم فرمود: همگي دست به دست هم دهيد تا نگوييد كه ما مثل پيامبر اديب زبر دستي نبوديم. چون يقيناً اگر صدها اديب ، دست به دست هم دهند بهتر از بهترين اديب دنيا مي توانند يك متن ادبي سه آيه اي بسازند. مي گويد حتّي جنّها را هم به كمك بطلبيد.
ب ـ فرمود شاهدان و گواهان بي طرفي را هم گرد آوريد تا بين ساخته ي شما و قرآن قضاوت نمايند. البته روشن است كه شهود بايد متخصّص فنّ هم باشند.
آيا سخن از اين روشنتر و منصفانه تر مي توان گفت؟ اگر ساختن سوره اي مثل سوره هاي قران ممكن است ، چرا دشمنان اسلام كه هر ساله ميلياردها دلار صرف مبارزه با اسلام مي كنند و فيلمها و كتابها بر ضدّ اسلام مي سازند و مي نويسند ، دست به چنين كار كوچكي نمي زنند؟! اين همه اديان در دنيا مثل مسيحيّت و يهوديّت وجود دارند كه با اسلام در ستيزند، اگر مرد ميدان هستند چرا مجلسي ترتيب نمي دهند تا در آن مجلس اهل ادب و علم را گرد آورند و مبارزه طلبي قرآن را جواب دهند؟ آيا حقيقتاً دشمنان اسلام از اين راه وارد نشده اند يا نمي خواهند كه از اين راه وارد شوند؟ در اينكه در كشورهايي چون آمريكا و انگليس و فرانسه و آلمان و اسرائيل و ... گروههاي زبده ي زيادي بر ضدّ اسلام كار مي كنند، شكّي نيست. در سازمان سيا، و موساد و سازمانهاي امنيتي اروپايي، شاخه اي اختصاصي براي اسلام ستيزي وجود دارد؛ كه كارشان تخريب اسلام مي باشد. راديوها و تلوزيونها و سايتهاي ضدّ اسلامي نيز بسيار بسيار زياد مي باشند؛ و هر روزه حجم عظيمي از شبهات را متوجّه اسلام مي كنند؛ و ميلياردها دلار هزينه براي چنين مبارزه اي صرف مي نمايند؛ امّا چرا اينها به مبارزه طلبي قرآن جواب نمي دهند؟! چرا از هر راهي وارد مي شوند، جز از همان راه كه خود قرآن پيشنهاد نموده است؟!! جالبتر اينكه، اينها مي گويند: اين راهي كه قرآن پيشنهاد نموده، عملي نيست. لذا به جاي آنكه مبارزه طلبي قرآن را جواب دهند، القاء مي كنند كه اصل اين مبارزه طلبي، كاري غير منطقي است. اينها با اين رويكرد، در واقع اعتراف نموده اند به عجز خودشان.
امّا چرا دشمنان قرآن پاسخ اين مبارزه طلبي را نمي دهند؟ و چرا نمي توانند با قرآن معارضه كنند؟
گفتيم كه قرآن كريم دو دعوت دارد؛ اوّل اينكه دست به دست هم دهيد؛ دوم اينكه مثل يك سوره را بياوريد. مخالفين اسلام، براي براندازي قرآن، دعوت نخست را جواب داده و دور هم جمع شده اند؛ و صدها مركز تخصّصي و هزاران متخصّص براي مبارزه با اسلام و قرآن تأسيس و تربيت نموده اند؛ و هر ساله ميلياردها دلار خرج اين كار مي كنند. امّا چرا از هر راهي ـ از شبهه افكني گرفته تا سوزاندن قرآن و كشيدن كاريكاتور ـ براي كوبيدن قرآن وارد مي شوند جز از همان راهي كه خود قرآن پيشنهاد كرده است؟!!! آيا اينها حقيقتاً از اين راه وارد نشده اند يا آن را غير قابل ورود يافته اند؟ يقيناً اينها سعي نموده اند يك سوره مثل سوره هاي قرآن بياورند؛ لكن دانسته اند كه نشدني است. اين همه مراكز مبارزه با اسلام، يقيناً اين اندازه احمق نيستند كه نخواسته باشند از اين راه وارد مبارزه با قرآن شوند. پس يقيناً خواسته اند از اين زوايه وارد شوند؛ امّا عملاً يافته اند كه ورود از اين زاويه رسوايشان مي كند.
ـ تلاش نافرجام مخالفان
گفتيم كه مخالفان قرآن، از هر راهي براي مبارزه وارد مي شوند جز از راه آوردن مثل قرآن؛ و همين امر آنها را رسوا نموده است. لذا عدّه اي از آنها خود همين مسأله را كوبيده اند. مثلاً برخي گفته اند:
« در آيات تحدّي (مبارزه طلبي) از مخالفان خواسته شده كه متني مثل قرآن بياورند؛ امّا معناي دقيق واژه ي «مثل» در اين تحدّي نامعلوم است. قرآن نگفته است كه منظورش از «مثل» چيست، بنا بر اين دعوت به رقابت و مبارزه‌اي كرده كه معيار و ميزان داوري آن مشخص نيست. مخالفان هرچقدر هم متن‌هاي زيبا و فصيح و بليغ و با مضامين عالي اخلاقي، اجتماعي و … بياورند، پيروان قرآن به‌راحتي مي‌گويند هيچكدام از اين متن‌ها «مثل» قرآن نيستند. امّا اگر از آنها سؤال شود كه به چه دليل و با كدام معيار و ميزاني چنين حكمي صادر مي‌كنيد، خواهيد ديد كه پاسخ دقيق و محكم و واحدي براي اين سؤال وجود ندارد.
شايد توضيح دقيق‌تر اين مطلب ضروري باشد. عموم عالمان اسلام معتقد به اعجاز لفظي و معنوي قرآن هستند. به اعتقاد آنها معناي آيات تحدي اين است كه هيچ بشري نمي‌تواند سوره‌اي بياورد كه به لحاظ زيبايي و فصاحت و بلاغت و عمق معاني مثل قرآن باشد. اما اولاً معلوم نيست چنين تفسيري از آيات تحدي با كدام دليل قطعي و با استناد به كدام شواهد و قرائن محكم بدست آمده است. همانطور كه گفتم خود آيات تحدي در اين مورد سكوت كرده‌اند و در آيات ديگر قرآن نيز هيچ نشانه و اشاره‌اي در اين مورد وجود ندارد. »

پاسخ اين شبهه:
معني واژه ي «مثل» كاملاً روشن است. اينكه طرّاح شبهه سواد مراجعه به لغتنامه را ندارد، خدا مقصّر نيست. از نظر اهل لغت، مثل يك شيء آن چيزي است كه ويژگي هاي اصلي آن شيء را داشته باشد. لغتنامه ي التحقيق نوشته: « هو مساواة شي‏ء بشي‏ء في الصفات الممتازة المنظورة ــ مثل ، تساوي چيزي است با چيز ديگر در ويژگي هاي ممتاز و شاخص آن».
قرآن كريم مي فرمايد اگر مي توانيد كلامي مثل قرآن بياوريد ؛ يعني كلامي كه مشخّصات اساسي سوره هاي قرآن را داشته باشد. حال بايد ديد مشخّصات اساسي سوره هاي قرآن چيست؟ اين ويژگي ها زيادند ، كه به برخي از آنها اشاره مي كنيم.
ـ ويژگي نخست قرآن.
از نظر كسي كه آشنا به زبان عربي است، شكّ نيست كه قرآن كريم كلامي است فصيح و بليغ ؛ و آنكه اهل ادب عرب باشد داند كه فصاحت و بلاغت قرآن كريم ، نظير ندارد. لذا در طول تاريخ ادب عرب، بسياري از ادبا به صراحت اذعان بر اين معنا نموده اند. امّا خود قرآن كريم، با اينكه فصيح و بليغ است، ولي خود را تنها كلام فصيح و بليغ نمي نامد؛ بلكه خود را فوق فصيح و بليغ مي نامد؛ يعني خود را كلام مبين مي خواند. كلام فصيح و بليغ ، زيبا و رساست ولي لزوماً حقّ و روشن كننده و نوراني نيست؛ بلكه چه بسا كلامي از حيث لفظ، فصيح و بليغ باشد ولي كلام مبين نباشد. قرآن كريم هم از حيث لفظ عربي مبين است ؛ يعني كلامي است فصيح و بليغ، و داراي روشني و درخشش، هم از حيث مفهوم ، متعالي و روشنگر اموري است كه بشر، نمي داند. چنين كلامي، فوق فصيح و بليغ بوده كلام مبين مي باشد. لذا طرّاح شبهه از اين باب سخت دچار گزافه گويي شده است. و البته كه بايد چنين باشد. موش كور را نرسد كه درخشش آفتاب را ادراك نمايد.
شواهد قرآني:
« هذا بَلاغٌ لِلنَّاسِ وَ لِيُنْذَرُوا بِهِ وَ لِيَعْلَمُوا أَنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ وَ لِيَذَّكَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ ـــ اين بلاغي است براى مردم (سخن بليغي است براي مردم) ؛ تا همه به وسيله آن انذار شوند، و بدانند كه او معبود يكتاست؛ و تا صاحبان خرد ناب پند گيرند» (إبراهيم:52)
سخن بليغ يعني سخن رسا ، و بلاغ يعني سخني كه مقصود را مي رساند. در آيات متعدّدي قرآن كريم، خود را بلاغ مي نامد.
« شَهْرُ رَمَضانَ الَّذي أُنْزِلَ فيهِ الْقُرْآنُ هُدىً لِلنَّاسِ وَ بَيِّناتٍ مِنَ الْهُدى‏ وَ الْفُرْقان‏ ـــ ماهِ رمضان ؛ ماهى كه قرآن در آن نازل گشت، كه هدايت است مردم را ، و روشنگري هايي است از هدايت، و فرقان است( تفكيك ميان حق) » (البقرة:185)
قرآن بيّنات (سخنان روشن و روشنگر ) و فرقان است. لذا سخني است فوق سخن فصيح و بليغ.
« وَ إِذا تُتْلى‏ عَلَيْهِمْ آياتُنا بَيِّناتٍ قالَ الَّذينَ كَفَرُوا لِلْحَقِّ لَمَّا جاءَهُمْ هذا سِحْرٌ مُبينٌ ـــ هنگامى كه آيات روشن ما بر آنان خوانده مى‏شود، كافران در برابر حقّى كه براى آنها آمده مى‏گويند: «اين سحرى آشكار است» » (الأحقاف:7)
« وَ إِذا تُتْلى‏ عَلَيْهِمْ آياتُنا بَيِّناتٍ قالُوا ما هذا إِلاَّ رَجُلٌ يُريدُ أَنْ يَصُدَّكُمْ عَمَّا كانَ يَعْبُدُ آباؤُكُمْ وَ قالُوا ما هذا إِلاَّ إِفْكٌ مُفْتَرىً وَ قالَ الَّذينَ كَفَرُوا لِلْحَقِّ لَمَّا جاءَهُمْ إِنْ هذا إِلاَّ سِحْرٌ مُبينٌ ـــ و هنگامى كه آيات روشنگر ما بر آنان خوانده مى‏شود، مى‏گويند: «او فقط مردى است كه مى‏خواهد شما را از آنچه پدرانتان مى‏پرستيدند بازدارد!» و مى‏گويند: «اين جز دروغ بزرگى كه(به خدا) بسته شده چيز ديگرى نيست!» و كافران هنگامى كه حق به سراغشان آمد گفتند: «اين، جز سحري آشكار نيست» » (سبأ:43)
قدرت روشنگري آيات الهي ـ چه در قرآن و چه در كتب آسماني تحريف نشده ي گذشته و چه در معجزات ـ چنان قدرتمند و تأثيرگذار بوده كه كفّار آن را سحر مي ناميده اند. اين لقبي كه كفّار مي دادند خود گواه است بر عاجز كننده بودن اين آيات. اينها خواسته اند قرآن را مخدوش جلوه دهند ولي ندانسته اعجاز آن را آشكار نموده اند. چون آنها اعتراف نمودند كه قرآن، خارق عادت است؛ ولي خارق عادتي از قبيل سحر؛ امّا ما امروزه شكّ ندانيم كه قرآن سحر نيست. پس، از سخن آنها مي ماند تنها خارق عادت بودن آن.
« هُوَ الَّذي يُنَزِّلُ عَلى‏ عَبْدِهِ آياتٍ بَيِّناتٍ لِيُخْرِجَكُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ إِنَّ اللَّهَ بِكُمْ لَرَؤُفٌ رَحيمٌ ـــ او كسى است كه آيات روشنى بر بنده‏اش نازل مى‏كند تا شما را از تاريكيها به سوى نور برد؛ و خداوند نسبت به شما مهربان و رحيم است. » (الحديد:9)
قرآن كريم، صرفا كلامي زيبا و رسا نيست، بلكه افزون بر اينها، در كسي كه آن را بي غرض گوش مي كند، ايجاد نورانيّت درون مي كند؛ و حسّي متعالي در وي پديد مي آورد. اين است كه آن را كلام مبين (روشن كننده) مي نامند.
« الر تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ الْمُبين‏ » (يوسف:1)
« حم (1) وَ الْكِتابِ الْمُبينِ (2) إِنَّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ (3) وَ إِنَّهُ في‏ أُمِّ الْكِتابِ لَدَيْنا لَعَلِيٌّ حَكيمٌ ــ حم. (1) سوگند به كتاب مبين(روشنگر)، (2) كه ما آن را قرآنى عربى قرار داديم، باشد كه تعقّل نماييد. (3) و آن در أمّ الكتاب ، نزد ما بلندپايه و حكيم (استوار)است»
قرآن كريم قبل از آنكه عربي فصيح و بليغ باشد، كتاب مبين مي باشد؛ يعني نوري است فرامادّي كه در قالب كلام جاي گرفته است. لذا اصل و باطن آن در علم خدا، عليّ و حكيم مي باشد؛ يعني بلند مرتبه و در نهايت استحكام وجودي است. هر سخن فصيح و بليغي باطن نوري ندارد، بلكه تنها سخن مبين است كه باطن نوري دارد.
« حم (1) وَ الْكِتابِ الْمُبينِ (2) إِنَّا أَنْزَلْناهُ في‏ لَيْلَةٍ مُبارَكَةٍ إِنَّا كُنَّا مُنْذِرينَ (3) فيها يُفْرَقُ كُلُّ أَمْرٍ حَكيمٍ ـــ حم(1) سوگند به اين كتاب روشنگر، (2) كه ما آن را در شبى پر بركت نازل كرديم؛ ما همواره انذاركننده بوده‏ايم! (3) در آن شب هر امرى بر اساس حكمت(الهى) تدبير و جدا مى‏گردد. »
قرآن كريم نه تنها مبين و حكيم مي باشد، بلكه دقيقاً مطابق با نظام احسن و عالم خلقت است، كه عالمي است حكيمانه و استوار. لذا فرمود: « ... وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً وَ بُشْرى‏ لِلْمُسْلِمينَ ـــ و ما اين كتاب را بر تو نازل كرديم كه بيانگر همه چيز، و هدايت و رحمت و بشارت است براى تسليم شوندگان» (النحل:89)
« وَ ما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ وَ ما يَنْبَغي‏ لَهُ إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ وَ قُرْآنٌ مُبينٌ ــــ ما هرگز به او (پيامبر) شعر نياموختيم، و شايسته ي او نيست( كه شاعر باشد)؛ اين(كتاب آسمانى) فقط ذكر و قرآن مبين است» (يس:69)
شعر كلام موزون و فصيح است؛ امّا قرآن كريم شعر نيست، كما اينكه با نثر رايج ادبيّات عرب نيز تفاوت جدّي دارد. لذا قرآن در هيچ قالبي از قالبهاي ادبيّات عرب جاي نمي گيرد. نه قبل از قرآن چنين كلامي گفته شده و نه بعد از آن كسي توانسته است در اين قالب، كلامي فصيح و بليغ بگويد. هر اديب عربي خواسته در اين قالب كلام فصيح بگويد، سخنش از ديگر كلمات خودش نيز پايين تر شده است. اين خاصّيّت، از ويژگي هاي اين قالب گفتاري است. لذا بعد از قرآن كريم، با اينكه ادباي عرب اعتراف به فصاحت و بلاغت قرآن داشتند، ولي در ادبيّات، از اين سبك پيروي تامّ نكردند؛ بلكه هر كدام از ادباي عرب و عجم، تنها از برخي ابعاد ادبي قرآن تقليد نمودند. چون هر گاه مي خواستند تمام ابعاد آن را تقليد كنند، كلامشان به شدّت افت مي نمود و از كلمات عادي خودشان نيز پايين تر مي شد.
حاصل سخن آنكه: يكي از ويژگي هاي قرآن كريم، كلام مبين بودن آن است. لذا آنكه مي خواهد مثل قرآن را بياورد بايد كلامش كلام مبين باشد، يعني حدّ اقلّ يك سوره بياورد كه افزون بر فصاحت و بلاغت ، محتواي متعالي نيز داشته باشد. محتوايي در حدّ محتواي قرآن كريم. محتوايي كه به دور از تعصّبات و احساسات و عواطف و رسوبات ذهني بتوان از آن دفاع عقلاني نمود.
خيلي ها تلاش نموده اند كه محتواي قرآن را اموري غير عقلاني جلوه دهند ولي وقتي در فضايي به دور از تعصّبات و احساسات و عواطف و با كنار نهادن رسوبات فرهنگي به محتواي قرآن كريم نظر مي كنيم، آن را خالي از اشكال مي يابيم ؛ و متوجّه مي شويم كه معيوب انگاري محتواي آن، ناشي از دخالت دادن عوامل مزاحمي چون تعصّبات و احساسات و عواطف و رسوبات فرهنگي و ... است. لذا قرآن كريم، مدام ما را هشدار مي دهد كه مواظب عوامل مزاحم در داوري هاي خودتان باشيد. مثلاً قرآن كريم جواز تعدّد زوجات را مي دهد؛ كه حكمي است سراسر حكيمانه و كاملاً قابل دفاع عقلاني. امّا عدّه اي روي پيش داوري ها خيال مي كنند كه قرآن كريم توصيه به تعدّد زوجات نموده است. حال آنكه جايز دانستن امري غير از توصيه به آن است. عدّه اي نيز بر اساس عواطف و احساسات اين مساله را بررسي نموده، داد و بيداد راه انداخته اند. امّا اگر برخي حقايق را بدانيم با محاسباتي عقلاني و واقع بينانه، خواهيم ديد كه اين جواز، لازم و ضروري بوده است. حقايقي مثل اينكه: اوّلاً آمار زنان و مردان در شرائط عادي تقريباً برابر است؛ و عملاً شرائط تعدّد زوجات نمي تواند عموميّت بيابد. ثانياً در مواردي مثل وقوع جنگ و امثال آن، اين تعادل به نفع زيادي زنان به هم مي خورد؛ و زنان افزون آمده نيز حقّ شوهر داشتن و فرزنددار شدن دارند. ثالثاً برخي زنان عقيم مي باشند؛ و شوهرشان حقّ فرزنددار شدن دارد. از طرفي اگر اين گونه زنان طلاق داده شوند، شانس ازدواج نخواهند داشت. رابعاً برخي مردان، وفور شهوت دارند؛ و يك زن از عهده ي شهوت آنها بر نمي آيد. لذا اگر به صورت ضابطه مند همسر دوم نداشته باشد، به زنا روي خواهد آورد. خامساً زنان دوران حيض و نفاس دارند. و برخي مردان داراي وفور شهوت، اين مقدار محروميّت را تاب نمي آورند. و ... . اگر عقلا اين واقعيّات را در نظر بگيرند، خواهند ديد كه بستن راه تعدّد زوجات، كاري است غير حكيمانه. لذا قرآن كريم جواز آن را امضاء نمود امّا به آن توصيه نكرد ؛ و البته شروطي نيز براي آن گذاشت. امّا كساني كه مغرضانه داوري مي كنند، بي آنكه اين واقعيّات را در نظر گرفته با محاسبات عقلايي داوري كنند، با تكيه بر عواطف و احساسات و رسوبات فرهنگي مخاطبين خودشان، اين حكم را به باد انتقاد مي گيرند.

ـ ويژگي دوم قرآن:
« أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فيهِ اخْتِلافاً كَثيراً ـــ آيا درباره قرآن نمى‏انديشند؟! اگر از سوى غير خدا بود، اختلاف فراوانى در آن مى‏يافتند.» (النساء:82)
ويژگي ديگر قرآن آن است كه آيات آن با يكديگر در تضادّ و تناقض حقيقي قرار نمي گيرند. تا كنون خيلي ها تلاش نموده اند كه از درون قرآن تناقضاتي را استخراج نمايند؛ امّا هر چه آنها تراشيده اند، با پاسخ قاطع از سوي قرآن شناسان مواجه گشته است.
پس آنكه مي خواهد مثل يك سوره را بياورد، بايد كلامي بياورد كه افزون بر فصاحت و بلاغت و مبين بودن، داراي اختلاف دروني نيز نباشد.

ويژگي سوم قرآن:
« المر تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ وَ الَّذي أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ الْحَقُّ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يُؤْمِنُون‏ ــــ المر، اينها آيات كتاب است؛ و آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده، حقّ است؛ ولى بيشتر مردم ايمان نمى‏آورند» (الرعد:1)
ويژگي سوم قرآن آن است كه حقّ مي باشد؛ يعني محال است بتوانيم بر خلاف آن برهان قطعي عقلي اقامه كنيم. لذا يكي از وجوه اعجازي قرآن، وجه منطقي آن مي باشد. چون هيچ گزاره اي در آن يافت نمي شود كه يكي از قوانين منطق عقلي را نقض نمايد. لذا مخالفين قرآن، به جاي اينكه برهاني بر ضدّ قرآن اقامه كنند، از ابزارهاي احساسي يا از مغالطات كمك مي گيرند.
پس آنكه مي خواهد مثل يك سوره را بياورد، بايد كلام او حاوي سخني خلاف قواعد منطق عقلي و خلاف برهان قطعي نباشد. البته توجّه شود كه نظريّات علوم تجربي، برهان نيستند. نظريّات همواره در معرض ابطال و جايگزيني با نظريّات برتر از خود مي باشند.

ويژگي چهارم قرآن:
قرآن كريم حدود 14 قرن است كه بين ماست و تا كنون هيچ كشف قطعي علمي با آيات آن در تضادّ قرار نگرفته است. البته توجّه شود كه نظريّات، امور ظنّي اند نه قطعيّات؛ لذا دائماً در معرض جايگزيني با نظريّه برتر مي باشند. قرآن كريم اين همه در مورد آسمان و زمين سخن گفته ؛ و شگفت آنكه آيات آن نه در زمان نزول با باورهاي مردم آن زمان در تضادّ روشن قرار گرفته و نه امروز با يافته هاي قطعي ما در تضادّ روشن قرار مي گيرد. بلكه فراتر از اين، قرآن كريم ، هزار و چهارصد سال قبل، از اموري پرده برداشته كه امروزه علم روز ، تازه آنها را كشف مي كند.
پس كسي كه مي خواهد سوره اي مثل سور قرآن بياورد، بايد چنان سخن بگويد، كه افزون بر ويژگي هاي سابق، كلامش در مدّتي طولاني با كشفيّات قطعي مورد خدشه واقع نشود. حال آنكه مي دانيم، حتّي سخن بزرگترين دانشمندان نيز چند صباحي بيشتر اعتبار نمي يابد، و بخشي از كلام آنها در گذر زمان ، مخدوش مي شود.

ويژگي پنجم قرآن:
بسياري از آيات قرآن ذو وجوه مي باشند؛ يعني يك يا چند آيه با توجّه به قواعد زبان عربي معاني ظاهري متعدّدي پيدا مي كنند. گفتن چنين جملاتي كه چند معني داشته باشند، از عهده ي برخي افراد بر مي آيد، لكن اگر بنا شود كه كسي چهار ويژگي سابق را هم مراعات نمايد، گفتن چنين جملاتي بسيار دشوارتر خواهد شد. امّا اگر بنا شود كه كسي افزون بر رعايت ويژگي هاي سابق ، چنان سخن بگويند، كه مثلاً هفت سطر از كلام او، هزاران وجوه معنايي داشته باشد، آنگاه هر منصفي تصديق مي كند كه چنين سخن گفتني از عهده ي افراد عادي خارج مي باشد. طبق ادّعاي علّامه طباطبايي ، آيه ي 102 سوره بقره ـ كه حدود هفت سطر مي باشد ـ طبق قواعد زبان عربي، يك ميليون و دويست و شصت هزار وجه معنايي دارد. همچنين پنج آيه ي نخست سوره بقره ، بيش از يك ميليون وجه معنايي دارد.

ويژگي ششم قرآن:
اخيراً در قرآن كريم شگفتي هايي عددي نيز يافت شده است؛ كه برخي آن را عجاز عددي ناميده اند. طبق اين كشفيّات ـ كه هنوز روند آن ادامه دارد ـ بين كلمات مرتبط نوعي تناسب عددي نيز به چشم مي خورد.
پس آنكه مي خواهد مثل قرآن را بياورد، بايد در ضمن گنجاندن ويژگي هاي گذشته در كلام خودش، اين ويژگي را هم در كلامش لحاظ نمايد. البته گنجاندن پنج شش مورد هم قبول است. چون با حفظ ويژگي هاي سابق، گنجاندن چند مورد اينچنيني هم كار را بر نويسنده صدها برابر دشوارتر خواهد ساخت. شايد با مثالي بهتر بتوانم اين معنا را برسانم.
فرض كنيد كسي مي خواهد يك كتاب بنويسد كه فصيح و بليغ باشد. روشن است كه كار دشواري است و تنها نوابغي توانسته اند چنين كتابهايي بنويسند. حال با او شرط مي كنيم كه كلامش بايد بسيار پرمحتوا و ممتعالي نيز باشد. روشن است كه باز هم كار بر او دشوارتر مي شود. با همين دو شرط، تنها كساني همچون سعدي و حافظ و نظامي و امثال اينها هستند كه توانشتن دارند. حتّي كسي مثل مولوي نيز ساقط مي شود؛ چون در عين تعالي محتوا، فصاحت و بلاغت چنداني ندارد. حال شرط سوم را اعمال مي كنيم. در اينجا حتّي امثال سعدي و حافظ و نظامي نيز ساقط خواهند شد. ولي اگر جمعي از نوابغ جمع شوند مي توانند از عهده برآيند. با شرط چهارم، كمر جمع نوابغ نيز مي شكند. چون حتّي جمع نوابغ نيز نمي توانند چنان سخن بگويند كه چند صد سال بعد همچنان معتبر بماند. با شرط پنجم، ستون فقرات هر بشري خواهد شكست؛ و اگر شرط ششم را هم اضافه كنيم، و والا خواهد بود. البته هنوز ويژگي هاي ديگر مانده اند.

ويژگي هفتم قرآن:
قالب بيان قرآن كريم، قالبي است منحصر به فرد. اين قالب نه شعر است و نه نثر متداول در ادبيّات عرب. اين سبك بيان، در زبان عربي سابقه نداشته و بعد از قرآن نيز لاحقه ندارد. چنين قالبي در ساير زبانها نيز وجود ندارد. ادباي عرب اذعان دارند كه قرآن كريم، فصيحترين و بليغترين كلام عربي است؛ و مي دانيم كه ادبا معمولاً سعي مي كنند از قالبهاي فصيح و بليغ تقليد نمايند؛ مثلاً ببينيد حافظ و سعدي و فردوسي و ... چقدر مقلّد در سبك دارند. امّا شگفت آنكه قالب قرآن به گونه اي است كه اگر فصحترين و بليغترين افراد نيز بخواهند در آن قالب سخن بگويند، سخنشان از نظر فصاحت و بلاغت مخدوش مي شود. لذا نه تنها قبل از قرآن كسي در اين قالب سخن نگفت، بلكه حتّي بعد از قرآن نيز فصحا و بلاغاي عرب اين قالب را براي بيان سخنانشان انتخاب نكردند. چون به وضوح مي يافتند و مي يابند كه سخنشان در اين قالب، نه تنها فصيح و بليغ نمي شود، بلكه حتّي سخنانشان در اين قالب، از ساير سخنان خودشان نيز كم ارزشتر مي شود. البته توجّه شود كه منظورمان از قالب قرآن، مسجّع بودن نيست. سجع قبل و بعد از قرآن نيز وجود داشته است. منظورمان از سبك چيزي است كه در فنّ سبك شناسي از آن بحث مي شود.

اينها شمّه اي از ويژگي هاي قرآن حكيم است كه هماوردي كننده با قرآن، بايد آنها را در كلام ابداعي خود مراعات نمايد. اگر كسي هست كه با اين مشخّصات بتواند يك سوره مثل سور قرآن بياورد، بسم الله؛‌ اين گوي و اين ميدان. قرآن كريم نمي گويد حتماً به زبان عربي مثل قرآن را بياوريد، بلكه به هر زباني كه مي خواهيد بياوريد. حتّي قرآن اين اجازه را مي دهد كه مضمون، از خود قرآن گرفته شود. لذا حتّي ترجمه ي قرآن در سطح خود قرآن نيز محال مي باشد؛ چه به زبان عربي و چه به زباني ديگر. بلكه به جرأت مي گويم كه تا كنون حتّي يك ترجمه ي مطابق با اصل از آيه « بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم » ديده نشده است. لذا تمام ترجمه هاي اين آيه مشكل دارند.

ـ قرآن كتابي مصون از تناقض
قرآن كريم ادّعا دارد كه كسي جز خدا در فرستادن قرآن، دخالتي ندارد؛ شاهدش آنكه اگر غير خدا هم در آن دخالت داشت، يقيناً تضادّ و تناقض حقيقي در قرآن پيدا مي شد؛ در حالي كه قرآن، منزّه از چنين وصفي است. فرمود: « أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فيهِ اخْتِلافاً كَثيراً ـــ آيا درباره قرآن نمى‏انديشند؟! اگر از سوى غير خدا بود، اختلاف فراوانى در آن مى‏يافتند.» (النساء:82)
تا كنون خيلي ها تلاش نموده اند كه از درون قرآن تناقضاتي را استخراج نمايند؛ امّا هر چه آنها تراشيده اند، با پاسخ قاطع از سوي قرآن شناسان مواجه گشته است.

ـ آدرس قوم لوط
قرآن كريم در باره ي سرزمين قوم لوط (شهر سدوم) يا مجموعه شهرهاي مؤتفكه، قرآن كريم فرموده است: « وَ إِنَّها لَبِسَبيلٍ مُقيمٍ ـــ و ويرانه‏هاى سرزمين آنها، بر سر راه(كاروانها)، همواره ثابت و برقرار است» (الحجر:76) ؛ از اين آيه مي توان استفاده كرد كه سرزمين قوم لوط، در مسير راه كاروانهاي عربهاي اهل حجاز است. پس با اين قرينه مي توان به جستجوي شهر سدوم (شهر قوم لوط) پرداخت. و البته تحقيقات در اين باره تا حدودي به ثمر رسيده و بخشي از تاريخ قوم لوط در كشور اردن ( در مسير مكّه و مدينه به شام) كشف شده است؛ و شواهد آشكاري در اين كشفيّات وجود دارد كه نشان مي دهد، اين آثار مربوط به قوم لوط مي باشند.
« بر اساس نظريّات باستان شناسان ، حضرت لوط (عليه السلام) و همراهانش ، پس از خروج از شهر سدوم ، به غاري در ورالصافي اردن پناه بردند كه امروزه آن غار توسط موزه ي بريتانيا با همكاري وزارت سياحت و باستان شناسي اردن كشف شده است. » (باستان شناسي و جغرافياي تاريخي قصص قرآن، عبدالكريم بي آزار شيرازي، ص ۱۷۲، ۱۷۵)
همچنين به گزارش « مهر نيوز»، وزارت گردشگري اردن اعلام كرد: ساختمان موزه ي حضرت لوط(ع) كه 200 متر از غار لوط(ع) فاصله دارد به منظور ارائه و حفظ ميراث تمدّن و تاريخ زندگي قوم لوط به‌ زودي افتتاح خواهد شد. غار لوط در جنوب اردن در استان كرك واقع شده است كه در سال 1986 كشف شد و عمليات بازسازي و ترميم آن بيش از ده سال طول كشيده است. اين غار به گفته ي محققان به بيش از 5 هزار سال پيش باز مي‌گردد. بر روي ديوارهاي اين غار، نوشته‌ها، تصاوير و عكسهايي از حيوانات، گياهان و درختاني است كه داستان زندگي حضرت لوط، قوم او، نحوه زندگي مردم آن دوران را به تصوير كشيده است. اين بنا از سنگهاي بسيار قديمي ساخته شده است.
اين است كلام خدا درباره ي قوم لوط: « وَ لَقَدْ تَرَكْنا مِنْها آيَةً بَيِّنَةً لِقَوْمٍ يَعْقِلُون‏ ـــــ و از اين آبادى نشانه ي روشنى براى كسانى كه مى‏انديشند باقى گذارديم» (العنكبوت:35). آري نشانه ي روشني براي اهل تعقّل و تحقيق نه عوامي كه در خانه مي نشينند و مي گويند: كجاست آن آثار؟ امّا اهل تحقيق مي گردند و مي يابند و ايمان مي آورند.
اگر قرآن كلام بشر بود، آيا امكان داشت كه بتواند اين گونه از تاريخي مجهول خبر دهد؟

ـ گزارشي از تاريخ مجهول و پيش بيني يك كشف
خداوند متعال مي فرمايد:
« وَ جاوَزْنا بِبَني‏ إِسْرائيلَ الْبَحْرَ فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ وَ جُنُودُهُ بَغْياً وَ عَدْواً حَتَّى إِذا أَدْرَكَهُ الْغَرَقُ قالَ آمَنْتُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ الَّذي آمَنَتْ بِهِ بَنُوا إِسْرائيلَ وَ أَنَا مِنَ الْمُسْلِمينَ (90) آلْآنَ وَ قَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ وَ كُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدينَ (91) فَالْيَوْمَ نُنَجِّيكَ بِبَدَنِكَ لِتَكُونَ لِمَنْ خَلْفَكَ آيَةً وَ إِنَّ كَثيراً مِنَ النَّاسِ عَنْ آياتِنا لَغافِلُونَ ـــــ و بنى اسرائيل را از دريا عبور داديم؛ و فرعون و لشكرش از سر ظلم و تجاوز، به دنبال آنها رفتند؛ هنگامى كه غرقاب دامن او را گرفت، گفت: «ايمان آوردم كه هيچ معبودى، جز كسى كه بنى اسرائيل به او ايمان آورده‏اند، وجود ندارد؛ و من از مسلمين هستم» (90) الآن؟!! در حالى كه قبلاً عصيان كردى، و از مفسدان بودى! (91) پس امروز، بدنت را نجات مى‏دهيم، تا نشانه اي باشي براى آيندگان؛ در حالي كه بسيارى از مردم، از آيات ما غافلند » (سوره يونس)
در اين آيات آمده كه:
1ـ يكي از فراعنه، كه ظاهراً قدرتمندترين آنها هم بوده، در آب غرق شده و مرده است.
2ـ خداوند جسد او را از آب نجات داده و حفظ نموده است؛ تا عبرت آيندگان شود.
3ـ با اينكه خدا چنين نموده، ولي اكثر مردم از اين ماجرا غافلند.
پس اين آيات سه امر نهان از جهانيان را بيان داشته است؛ كه در زمان نزول قرآن، هيچ كس از آنها خبر نداشته؛ و در هيچ تاريخي نيز اين امور نوشته نشده اند. اوّل اينكه يكي از فراعنه با غرق شدن مرده، دوم اينكه بدن او هنوز باقي است؛ و سوم اينكه مردم، از اين دو امر غافلند.
تا اينجا شكّ نداريم كه دو مورد از اين سه مورد، درست از آب در آمده اند. يكي اينكه بدن برخي از فراعنه تا به امروز باقي مانده است. چون تا حدوداً 200 سال قبل كسي خبري از موميايي هاي اهرام مصر نداشت. در تاريخ نيز چنين چيزي ثبت نشده است. دوم اينكه، مردم، حدود 1200 سال از اين ماجرا غافل بوده اند. پس تنها مي ماند يك مورد؛ و آن اينكه آيا حقيقتاً يكي از اين موميايي هاي كشف شده از فراعنه، در اثر غرق شدن مرده است؟
پاسخ اين سوال را پروفسور موريس بوكاي فرانسوي پيدا نمود.
هنگامي كه فرانسوا ميتران در سال 1981 ميلادي زمام امور فرانسه را بر عهده گرفت،ازمصر تقاضا شد تا جسد موميايي شده ي فرعون رامسس دوم را براي برخي آزمايشها و تحقيقات از مصر به فرنسه منتقل كنند. جسد اين فرعون ـ كه بزرگترين فرعون مصر بوده است ـ به مكاني با شرايط خاص در مركز آثار فرانسه انتقال داده شد تا بزرگترين دانشمندان باستان شناس به همراه بهترين جرّاحان و كالبد شكافان فرانسه، آزمايشات خود را بر روي اين جسد و كشف اسرار متعلق به آن شروع كنند. رئيس اين گروه تحقيق و ترميم جسد يكي از بزرگترين دانشمندان فرانسه به نام پروفسور موريس بوكاي بود. او بر خلاف سايرين كه قصد ترميم جسد را داشتند، در صدد كشف راز چگونگي مرگ اين فرعون بود. تحقيقات پروفسور بوكاي همچنان ادامه داشت تا اينكه در ساعات پاياني شب نتايج نهايي ظاهر شد؛ او كشف نمود كه در اين جسد، مقدار قابل توجّهي نمك دريا وجود دارد. اين كشف دال بر اين بود كه او در دريا غرق شده و مرده است؛ و پس از خارج كردن جسد او از دريا براي حفظ جسد، آن را موميايي كرده اند. لازم به ذكر است كه طبق نوشته هاي مصري، او در جنگ كشته است؛ امّا هيچ گونه آثار جراحت بر پيكر او ديده نمي شود؛ و در ميان موميايي ها، سالمترين آنهاست. نوشته هاي مصري از او به بزرگي ياد نموده و او را خداي بي همتا خوانده اند؛ ولي نگفته اند كه او در جنگ با چه كسي و چگونه مرده است. لذا به نظر مي رسد كه تاريخ نويسان مصري سعي داشته اند نحوه ي مرگ او را مخفي نگه دارند.
امّا مسأله ي غريب و آنچه باعث تعجب بيش از حدّ پروفسور بوكاي شده بود اين مسأله بود كه چگونه اين جسد سالمتر از ساير اجساد، باقي مانده، در حالي كه اين جسد از دريا بيرون كشيده شده است؛ و قاعدتاً بايد تا زمان موميايي شدن تا حدودي فاسد مي شده است؛ و اين فساد اوّليّه بايد در طول اين مدّت چند هزار ساله، موميايي او را از ديگر مشابه هاي خودش فرسوده تر مي كرده است . حيرت و سر در گمي پروفسور دو چندان شد وقتي ديد نتيجه ي تحقيق او كاملا مطابق با نظر مسلمانان در مورد غرق شدن فرعون و نجات يافتن بدن او از آب است؛ و از خود سئوال مي كرد كه چگونه اين امر ممكن است با توجه به اينكه اين موميايي در سال 1898 ميلادي و تقريبا در حدود 200 سال قبل كشف شده است،در حالي كه قرآن مسلمانان حدود 1400 سال پيش نوشته شده است؟! چگونه ممكن است بشري چنين گزارش دقيقي از ماجرا داده باشد در حالي كه نه عرب و نه هيچ انسان ديگري از موميايي شدن فراعنه توسط مصريان قديم آگاهي نداشته و زمان زيادي از كشف اين مسأله نمي گذرد؟! پروفسور موريس بوكاي تورات و انجيل را بررسي كرد امّا آنها فقط به غرق شدن او اشاره داشتند و هيچ ذكري از نجات جسد فرعون به ميان نياورده بودند. پس از اتمام تحقيق و ترميم جسد فرعون، آن را به مصر بازگرداندند؛ ولي موريس بوكاي خاطرش آرام نگرفت تا اينكه تصميم گرفت به كشورهاي اسلامي سفر كند تا از صحت خبر در مورد ذكر نجات جسد فرعون توسط قرآن اطمينان حاصل كند. يكي از مسلمانان قرآن را باز كرد و آيه 92 سوره يونس را براي او تلاوت نمود. اين آيه او را بسيار تحت تاثير قرار داد و لرزه بر اندام او انداخت و با صداي بلند فرياد زد: من به اسلام داخل شدم و به اين قرآن ايمان آوردم. موريس بوكاي با تغييرات بسياري در فكر و انديشه و آيين به فرانسه بازگشت و دهها سال در مورد تطابق حقايق علمي كشف شده در عصر جديد با آيه‌هاي قرآن تحقيق كرد و حتّي يك مورد از آيات قرآن را نيافت كه با حقايق قطعي علمي ـ نه فرضيّات ـ تناقض داشته باشد.
وي حاصل تحقيقات چندين ساله ي خود را در كتابي به نام « مقايسه اي ميان: تورات، انجيل، قرآن و علم » ثبت نمود. اين كتاب توسّط ذبيح الله دبير به زبان فارسي ترجمه شده است. اين كتاب با عنوان « عهدين، قرآن و علم» نيز معروف است. ترجمه ي ديگري از محمود نورمحمدي نيز براي اين كتاب وجود دارد كه توسّط انتشارات سايه‌گستر، در سال ۱۳۸۶ منتشر شده است. براي تهيه ي كتاب مي توانيد به سايت آدينه بوك « http://www.adinebook.com/gp/search.html » مراجعه نموده با جستجوي واژه ي « بوكاي » در قسمت پديد آورنده به مطلوب خود برسيد.

ـ شواهدي ديگر از جريان موسي و فرعون
خداوند متعال مي فرمايد: « وَ اتْرُكِ الْبَحْرَ رَهْواً إِنَّهُمْ جُنْدٌ مُغْرَقُونَ ــــ (اي موسي! هنگامى كه از دريا گذشتيد) دريا را آرام و گشاده بگذار، كه آنها لشكرى غرق‏شده خواهند بود!» (الدخان:24).
طبق اين آيات، اوّلاً واقعه در دريا رخ داده نه در رودخانه و امثال آن. ثانياً نه تنها فرعون، بلكه لشكر او نيز در دريا غرق شده اند؛ ولي تنها جسد او نجات يافته. پس بايد بتوان آثاري از اين لشكر در درياهاي اطراف مصر يافت.
تا كنون تصور بسياري از موّرخين اين بود كه حضرت موسي(ع) و يارانش از رود نيل عبور كرده اند. امّا خداوند متعال صحبت از دريا كرده نه رود. برخي براي توجيه كلام خداوند كه اشاره به بحر كرده مي گويند اين استعاره است واشاره به بزرگي رود نيل دارد. امّا دانشمندي به نام روني وايت، تحقيقات گسترده اي در اين زمينه انجام داد. او فرضيّه اي بنا نهاد مبني بر اينكه حضرت موسي از درياي سرخ عبور كرده نه از رود نيل. وي در همين راستا تصميم گرفت عمق درياي سرخ را وجب به وجب جستجو كند تا شايد بتواند آثاري از لشكريان فرعون را بيابد. دانشمندان باستان شناس كار او را خيالپردازي و نشدني مي دانستند. او مي گويد بيش از ۳۰۰۰ پرواز به منطقه انجام شد ولي اثري يافت نشد. نهايتاً آنها سراغ نقشه هاي ماهواره اي رفتند. در اين نقشه ها نقطه ي از خليج عقبه وجود داشت كه عمق كمتري نسبت به مناطق ديگر داشت. آنها با خود فكر كردند اگر دريا شكافته شده، در همين منطقه بوده است. در نتيجه شروع به غواصي در همين منطقه نمودند. بعد از گذشت شش ماه اوّلين نشانه ظاهر شد. يكي از غواصان مرجان عجيبي در آب مشاهده كرده بود؛ مرجاني به شكل چرخ. آن مرجان در واقع چرخ ارابه اي بود كه فقط افسران بلند پايه ي مصر اجازه سوار شدن برآن را داشتند. بعد از آن، سپرهاي نظامي و استخوانهايي از ايشان نيز در اين منطقه كشف شد. تصاوير اين كشف را در اينترنت مي توانيد ملاحظه فرماييد.

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.
  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <br><a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
2 + 5 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .