مقصود از " ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ "

از زمان هاى ديرينه، اين فراز از آيه كه در موارد متعدّدى از سوره هاى قرآن وارد شده است، مورد بحث و بررسى قرار گرفته است. ( ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ ) ( [1]) .
«مجسمه» كه بيشترين آنها را حنابله تشكيل مى دهند، آن را به نشستن خدا بر تخت تفسير كرده اند، (بدون آنكه آن را كنايه از تدبير امور آفرينش بدانند) حتى به اين مطلب نيز اكتفا نكرده، بلكه «مقام محمود» ( [2]) را نيز به نشاندن پيامبر در كنار خدا بر تخت خويش تفسير مى كنند( [3])، ولى «اهل تنزيه» كه بيشتر مسلمانان را تشكيل مى دهند، اين تفسير را باطل و بى اساس دانسته اند، و آن را به كمك آيات ديگر تفسير مى كنند و مى گويند جمله ياد شده كنايه از پرداختن به تدبير امور آفرينش است. آگاهى علمى(نه تقليدى) از مفاد آن بستگى دارد كه در چهار مورد سخن گفته شود:
1. معنى «استواء» كه مصدر فعل «استوى» مى باشد، در لغت و قرآن
2. مورد به كارگيرى واژه «عرش» در قرآن كجاست؟
3. معارف و حقايقى كه قبل از اين جمله و بعد از آن در قرآن وارد شده است، چگونه است؟
4. در كنايه، آنچه مهم است، لازمه معنى است نه خود آن.
با توضيح اين موارد چهارگانه مفاد آيه كاملاً روشن مى شود.
---------------
استوا در لغت
ابن منظور مصرى، مى نويسد: استوى در معانى ياد شده در زير به كار مى رود:
1. استوى الشىء: اعتدل(راست و درست شد)
2. استوى الرجل: بلغ اشدّه(به حد رشد و كمال رسيد)
3. استوى: استولى وظهر(چيره و پيروز شد)
آنگاه با اين شعر به معنى سوم اشاره مى كند:
قد استوى بِشْرُ على العراق *** من غير سيف ودم مهراق
«بشر بر عراق چيره شد، بى آن كه شمشيرى به كار برد و خونى بريزد».
با توجه به آنچه گفته شد هرگز استوى مترادف با لفظ «جلس»، و «إسْتوى» به معنى «جلس» نيست و در زبان عرب ديده نشده كه آنگاه كه بخواهند به يك نفر امر كنند بنشيند، بگويند: «اِستَوِ»، بلكه آن را در مورد اعتدال و راست و درست شدن به كار مى برند، از اين جهت بايد گفت كه لفظ «استوى» داراى معنى خاصّى است كه گاهى در تناسب و توازن، و گاهى در كمال و رشد، و گاه در چيرگى جلوه مى كند.
اخفش مى گويد: استوى به معنى «علوّ» است. عرب مى گويد: «استويت فوق الدابة وعلى ظاهر البيت أى علوته واستوى على ظهر دابّته أى استقرّ». در اين مورد، استوى به معناى استقرار و استوارى و پابرجايى و به دست گرفتن زمام امور است. و به عبارت ديگر هر چند استقرار بر دابّه با جلوس همراه است، اما نظر، جلوس بر دابه نيست، بلكه مقصود اصلى، حالت استقرار و استوارى است.( [4])
-------------
استوا در قرآن
برگرديم معنى «استواء» را از خود قرآن به دست آوريم.
قرآن واژه «استوى» را غير از مورد عرش و آسمان، در معانى ياد شده در زير به كار مى برد كه همگى، صورت هاى مختلف از يك معنى است، هر چند به صورت ظاهر، رنگ معانى مختلف به خود گرفته است:
1. در مورد حضرت موسى مى فرمايد:
( وَلَمّا بَلَغَ أشدّه وَاسْتَوى آتَيْناهُ حُكْماً وَعِلْماً ) .( [5])
«هنگامى كه موسى از نظر قواى جسمانى و بدنى به حد كمال رسيد، دانش و حكمت به او داديم».
2. ( كَزَرْع أخرج شَطأهُ فَآزَرهُ فَاسْتَغْلَظ فَاسْتَوى عَلى سُوقِهِ ) .( [6])
«مانند كشت و كارى كه جوانه هاى خود را برآورده و آنها را نيرومند ساخته، تا درشت گشته وروى پاى خود ايستاده است».
در اين آيه، «استوى» در كمال جسمانى گياه و روى پاى خود ايستادن به كار رفته به گونه اى كه باد و طوفان آن را از جاى نكند.
3. آنگاه كه درباره كشتى و چهارپايان كه وسيله نقليه انسان هاست سخن مى گويد، چنين مى فرمايد: ( وَجَعَلَ لَكُمْ مِنَ الفُلْكِ وَ الأنْعامِ مَا تَرْكَبُونَ* لِتَسْتَوُوا عَلى ظُهُورِهِ ثُمَّ تَذْكُرُوا نِعْمَةَ رَبِّكُمْ إذَا اسْتَوَيْتُمْ عَلَيْهِ )( [7]) «براى شما از كشتى ها و چارپايان مركب هايى قرار داد تا بر آنها سوار شويد و به خوبى بر پشت آنها قرار گيريد و سپس هنگامى كه بر آنها سوار شديد، نعمت هاى پروردگارتان را متذكر شويد».
در اين آيه نخست از ركوب و جلوس بر كشتى و چهارپايان سخن گفته (تركبون)، آنگاه از واژه «استوى» بهره گرفته و فرمود: ( لِتَسْتَوُوا عَلى ظُهُورِهِ ثُمَّ تَذْكُرُوا نِعْمَةَ رَبِّكُمْ إذَا اسْتَوَيْتُمْ عَلَيْهِ ) و اين حاكى از آن است كه استواى بر كشتى و چارپايان غير از ركوب و جلوس است. نخست ركوب و جلوس صورت مى پذيرد و آنگاه استقرار.
از اين بيان استفاده مى كنيم كه مقصود از استواء حالت استقرار واستيلا و تسلّط بر مركب است، كه آن را از سركشى بازداشته و به فرمان خود درمى آورد، و به عبارت ديگر هر چند در اينجا «استواء» همراه با جلوس و ركوب است، اما اين واژه ناظر به نشستن انسان نيست، بلكه ناظر به حالت رام كردن مركب است، و به طور خلاصه نشانه حاكميت و در اختيار گرفتن و فرمانروايى بر آن وسيله نقليه است.
در آيه ديگر مى فرمايد: ( وغيض الماء وقضى الأمر واستوت على الجودى ) .( [8])
«آب فرو نشست. كار پايان يافت و كشتى بر دامنه كوه جودى استقرار يافت».
مسلّماً مقصود، جلوس كشتى بر كوه جودى نيست، بلكه هنگامى كه كشتى روى آب در حال نوسان و تلاطم بود، با پهلو گرفتن بر روى تپه «جودى» به سكون و آرامش و ثبات دست يافت.
با توجه به آيات ياد شده و سخنان اهل لغت، استفاده مى شود كه هرگز در زبان عرب، واژه «استوى» به معناى جلس و ركب و قعد و امثال اينها نيست، هر چند ممكن است در مواردى بااين امور همراه باشد، بلكه معنى واقعى اين كلمه در اقتدار و استيلا(چيرگى) ظاهر مى شود.
-----------------------
2. واژه «عرش» در قرآن
در قرآن چند واژه كه مفهوم متقارب دارند وارد شده است:
1. سرير: مانند: ( على سُرُر مُتقابِلين ) .( [9])«بر تخت ها، رو به روى يكديگر قرار دارند».
2. أرائك: ( مُتكئينَ فيها عَلَى الأرائِكِ لا يَرَوْنَ فِيها شَمْساً وَلا زَمْهَريراً ) .( [10])
«در بهشت بر تخت هاى زيبا تكيه داده اند نه تابش آفتاب را مى يابند و نه سرما را».
همين طور كه ملاحظه مى فرماييد واژه هاى «سرير» و «اريكه» در مورد تختى به كار مى رود كه انسان بر آنها مى نشيند و هيچ ناظر به معنى ديگرى از اقتدار و استيلا نيست و هر جا كه قرآن بخواهد از اين معنى (نشستن روى تخت براى استراحت و يا تفريح) بهره بگيرد، اين دو واژه را به كار مى برد، اما واژه «عرش» در مطلق سرير و تخت به كار نمى رود بلكه به تختى گفته مى شود كه نشستن بر روى آن مظهر قدرت وحاكميت فرمانروايان بر كشور باشد.
اينك برخى آيات را كه در اين مورد، وارد شده، از نظر شريف مى گذرانيم. قرآن، درباره يوسف آنگاه كه پدر و مادر را وارد كاخ خود كرد، چنين مى فرمايد: ( ورفع أبويه على العرش ) ( [11]) : «پدر و مادر خود را بر فراز تخت بالا برد».
مسلّماً عرش در اين جا به معنى تختى كه يوسف روى آن مى نشست و مى خوابيد نيست، بلكه تخت خاصى است كه مسند قدرت ومركز فرماندهى و اعمال قدرت بود.
درباره بلقيس ملكه سبا چنين مى فرمايد: ( وأوتيت من كلّ شىء ولها عرش عظيم ) .( [12])
«همه چيز در اختيار اوست و تختى بزرگ دارد».
در آيه ديگر مى فرمايد: ( أيّكم يأتينى بعرشها قبل أن يأتونى مسلمين ) .( [13])
«كدام يك پيش از آن كه به حالت تسليم نزد من آيند، تخت او را براى من مى آورد؟».
با توجه به اين كاربردها مى توان گفت آنگاه كه مقصود متكلم نشستن و سكونت باشد از واژه «سرير» و «اريكه» بهره مى گيرد و امّا آنجا كه بخواهد از سريرى حكايت كند كه مظهر قدرت و استيلا و تدبير امور است، در آنجا كلمه«عرش» به كار مى برد، چنانكه در آيات مربوط به حضرت يوسف و ملكه سبأ بيان گرديد. عرش در آن آيات، تخت نشستنى نبود، بلكه مظهر قدرت و استيلا و تدبير امور كشور بود.
اتفاقاً در فرهنگ عربى، اين نكته كاملاً رعايت مى شود مثلاً شاعر مى گويد:
إذا ما بنو مروان ثلّت عروشهم *** تركناهم مرعى لطير وكاسر
«آنگاه كه تخت هاى فرزندان مروان واژگون گشت، اجساد آنان را چراگاه لاشخورها و درندگان ساختيم».
از اين شعر استفاده مى شود كه مقصود از عرش، مطلق تخت نيست بلكه، تخت قدرت و حاكميت است، زيرا آنگاه كه فرزندان مروان بر عرش(تخت) مى نشستند، استيلا و قدرت خود را به مردم نشان مى دادند.
تا اين جا به دو نتيجه رسيديم كه استواء به معناى جلوس نيست، بلكه معنى برتر از آن دارد، و آن استقرار و استيلا و تسلّط است.
2. عرش به معناى تخت لغوى نيست، بلكه تختى كه مظهر قدرت و استيلا است.
اكنون به بيان مطلب سوم مى پردازيم:
معارفى كه قبل از اين جمله يا بعد از آن آمده اند
جمله ( ثم استوى على العرش ) در 7 سوره وارد شده است و در غالب آنها چه قبل از آن و چه بعد از آن، از تدبير جهان و آفريدگارى خدا سخن به ميان آمده است. اينك برخى را يادآور مى شويم:
1. ( إنَّ ربّكُم الله الّذى خَلَق السَّموات وَالأرْض فِى سِتَّة أيّام ثُمّ اسْتَوى عَلى الْعَرش يُغْشى اللَّيْل النَّهار يطلبه حَثيثاً والقَمَرَ وَالنُّجُوم مُسخّرات بِأمْرِهِ ألا له الخَلق والأمر تبارك الله ربّ العالمين ) .( [14])
«پروردگار شما خداوندى است كه آسمان ها و زمين را در شش روز آفريد، آنگاه بر عرش مستولى شد، خدا لباس شب را بر روز مى پوشاند و شب با شتاب در پى روز است، و خورشيد و ماه و ستارگان را آفريد كه زير فرمان او هستند. آگاه باشيد كه آفرينش و تدبير جهان از آن اوست، پروردگار جهانيان بسيار با خير و بركت است».
2. ( إنّ ربّكُم الله الّذى خَلَق السمواتِ وَالأرض فى سِتَّةِ أيام ثُمَّ اسْتَوى عَلى العَرْشِ يُدَبِّرُ الأمْر ما مِنْ شَفيع إلاّ مِنْ بَعْدِ إذْنه ذلِكُمُ الله ربّكُم فَاعْبُدُوهُ أفلا تَذَكَّرون ) .( [15])
«پروردگار شما خداوندى است كه آسمان ها وزمين را در شش روز آفريد، آنگاه بر عرش مستولى شد، به تدبير كار جهان مى پردازد. هيچ شفاعت كننده اى جز با اذن او نيست. اين است خداوند پروردگار شما، پس او را پرستش كنيد، آيا متذكر نمى شويد؟».
3. ( الّذى خَلَقَ السَّموات وَالأرض وَما بَيْنهما فِى سِتَّةِ أيّام ثُمَّ اسْتَوى على العَرش الرحمن فاسأل به خبيراً ) .( [16])
«همان خدايى كه آسمان ها وزمين و آنچه را كه در ميان آن دو قرار دارند، در شش روز آفريد، سپس بر عرش مستولى شد، او رحمن است از او بپرس كه او آگاه است».

. ( هُوَ الَّذى خلق السَّموات والأرض فى سِتّةَ أيّام ثُمَّ اسْتَوى عَلى العَرْشِ يعلم ما يَلِجُ فى الأرض وما يَخْرجُ مِنْها وَما ينزل مِنَ السَّماءِ وما يعرج فيها وهو معكم أيْنَ ما كُنْتُمْ وَاللهُ بِما تعمَلُونَ بَصير ) .( [17])
«او آن خدايى است كه آسمان ها و زمين را در شش روز آفريد، سپس بر عرش مستولى شد. او از آنچه در زمين فرو مى رود و يا از آن بيرون مى آيد و از آنچه از آسمان پايين مى آيد يا به آن بالا مى رود آگاه است. او با شماست هر كجا باشيد. خداوند از آنچه انجام مى دهيد، آگاه است».

اكنون وقت آن رسيده است كه به تبيين چهارمين مطلب كه در آغاز مقاله به آن اشاره كرديم بپردازيم:

4. در كنايه، لازمِ معنى مقصود است، نه خود معنى .
علماى ادب مى گويند كنايه ذكر ملزوم و اراده لازم است، مثلاً مى گويند«فلانى دستش بسته است» يعنى بخشندگى ندارد يا اينكه مى گويند«درِ خانه فلانى باز است» مقصود اين است كه ميهمان پذير و ميهمان نواز است.
همان طور كه توجه مى فرماييد معنى مطابقى جمله، بستگى دست و باز بودن در خانه نيست، چه بسا دست هاى او هميشه باز، و در خانه او غالباً بسته باشد، ولى معنى لازم در اينجا مقصود جدّى است.
تا اين جا، امور چهارگانه تبيين گرديد:

اوّلاً: واژه استوا مرادف با جلوس نيست بلكه مرادف با استقرار، استيلا و استعلاست.

ثانياً: عرش، مرادف با سرير و اريكه نيست، بلكه تخت خاصى است كه احياناً فرمانروا روى آن قرار مى گيرد و وزيران دور آن مى نشينند و همانجا براى اداره امور مملكت تصميم گرفته مى شود، و امور كشور اداره مى گردد.

ثالثاً: پيش از جمله ( ثمّ استوى على العرش ) و پس از آن، اشاره به تدبير جهان و عالم هستى شده مانند آفرينش آسمان ها و زمين در شش روز، پوشاندن شب بر روز و پيايى آمدن آن دو و گردش ماه و ستارگان و ديگر مسائل تكوينى.

رابعاً: در كنايه، معنى مطابقى جمله مقصود جدّى نيست، بلكه لازم آن مراد است.

• نتيجه گيرى
با توجه به اين امور چهارگانه مى توان نتيجه گرفت كه:
«جمله ( ثمّ استوى على العرش ) كنايه از تدبير امور و كردگارى خداست» و اين كه مى گويد او بر عرش (عرشى كه نماد قدرت زمامداران و تدبير امور كشور است) استقرار و استعلا يافت، هدف همان لازمه آن، يعنى اداره و تدبير امور آسمان ها و زمين و سراسر خلقت است، و هرگز پس از آفرينش، تدبير و اداره مخلوقات را به ارباب انواع يا به عقول و نفوس و يا به اصنام و اوثان و يا به ارواح و جنيان سپرده باشد.
اصولاً بايد دقّت كرد اگر مقصود خدا اين بود كه او تختى دارد و بر تخت جلوس كرده شايسته بود بفرمايد: «وجلس على السرير» يا «اتّكى على الأريكة» و مانند آنها، امّا از اين كه از واژه «استوى» و لفظ «عرش» كمك مى گيرد، و در ماقبل و مابعد جمله، كارهاى تدبيرى خدا را يادآور مى شود، بايد اذعان نمود كه هدف، معنى لغوى آن نيست كه واقعاً براى خدا ماسواى عالم آفرينش تختى محسوس و محدود باشد و بر آن استيلا جويد و به تدبير امور بپردازد، بلكه بايد گفت جمله مزبور كنايه از تدبير و اداره و رسيدگى به عالم آفرينش است، و معنى مطابقى جمله مقصود نيست، بلكه وسيله اى است براى تفهيم معنى لازم .
---------------------
عرش عظيم خدا چيست؟
در اين جا از يادآورى نكته اى ناگزيريم و آن اين كه اگر ما گفتيم مقصود، تكيه بر عرش و تخت و سرير نيست، غرض ما، آن عرش مادى و محسوس است كه استقرار و استعلا بر آن صورت مى پذيرد. اما هرگز عرش واقعى خدا را كه در ذيل بيان خواهيم كرد، منكر نشديم، بلكه از آيات كريمه استفاده مى شود كه خدا داراى عرشى بزرگ است مانند:
( الله لا إله إلاّ هو ربّ العرش العظيم ) .( [18])
«خدايى كه جز او خدايى نيست، او پروردگار عرش بزرگ است».
بنابراين، عرش، خود جزيى از عالم آفرينش است و قهراً مقصود از اين عرش كه مورد تدبير خداست يكى از سه معنى خواهد بود:
1. سراسر جهان هستى از مادّى و مجرّد، كه نتيجه استيلاى بر آن (استيلاى در خور وجود خدا) موجب تدبير و تنظيم جهان وجود است، قهراً جمله ( ثمّ استوى على العرش ) يعنى بر سراسر هستى كه مُلك خدا و سرير قدرت اوست، استيلا دارد و قدرت او بر تمام عوالم محيط است، و اگر عرش در آيه ياد شده، در مقابل آسمان ها آمده است، از باب عطف عام بر خاص است، و اين نظريه را مرحوم صدوق در كتاب «اعتقادات» برگزيده است.
2. مقصود از عرش، عوالم ماوراى طبيعت است يعنى آن جهان وسيعى كه از قيد و بند مادّه و شرايط زمان و مكان دور است و آسمان ها و زمين ها زير سايه آن عوالم قرار گرفته اند، در اين صورت، در آن جهان مجرّد و بزرگ، تدبير عالم مادّه، صورت مى پذيرد.
3. عرش، نقطه خاصّى از عالم تجرد است كه رشته تدبير امور جهان به آنجا منتهى مى گردد و آيينه اى است جزئيات تمام آنچه كه در عالم آفرينش رخ مى دهد، در آنجا منعكس مى باشد و فرشتگان اطراف عرش كه قرآن از آنها خبر مى دهد، آنهايى هستند كه در جهان خلقت وظايف و تصرّفاتى دارند و مأمور اجراى فرمان هايى هستند كه از اين مقام، صادر مى گردد و حقيقت اين مقام به سان موضوعاتى مانند لوح محفوظ براى انسانى كه در حجاب مادّه است، روشن نمى گردد.
با توجه به اين مطلب، مفاد برخى از آيات مانند:
( الّذِينَ يَحْمِلُونَ العَرش وَمَنْ حَولهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَيُؤْمِنُونَ بِهِ وَيَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذينَ آمَنُوا رَبّنا وَسِعْتَ كُلّ شَىء رَحْمَة وعِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذينَ تابُوا وَاتَّبعُوا سَبيلَكَ وَقِهِمْ عَذابَ الْجَحيم ) .( [19])
«فرشتگانى كه حاملان عرش هستند و آنها كه گرداگرد آنند، تسبيح و ستايش پروردگارشان را مى گويند، و به او ايمان دارند و براى مؤمنان استغفار مى كنند و مى گويند: پروردگارا، رحمت و علم تو همه چيز را فرا گرفته، پس كسانى را كه توبه كرده و راه تو را پيروى كرده اند، بيامرز و آنان را از عذاب دوزخ نگاه دار».
از آنچه گفته شد روشن مى شود كه عرش، واقعيتى غير از يك تخت محسوس و مادى است كه بر آن تكيه شود و ما به نفى آن پرداختيم و به يكى از سه امر ياد شده تفسير مى گردد.
بنابراين، جمله مزبور، متشابه نيست و اگر هم متشابه باشد به وسيله آيات محكم، مفاد آن، روشن مى گردد و اينها دليل بر اين است كه قرآن، مانند كلام فصيحان و بليغان داراى مجاز و كنايه است و كسانى كه نافى مجاز و كنايه در قرآن هستند، غرض فاسدى را دنبال مى كنند و آن اين كه اين گونه اسماء و صفات را بر معناى حسّى و مادّى حمل كنند، و در حقيقت مكتب «تجسيم» و «تشبيه» را احيا كنند.
***
تا اينجا تفسير آيه به پايان رسيد ولى ما، در آغاز مقاله از حنابله دو مطلب نقل كرديم:
1. خدا بالاى آسمان ها بر روى تخت نشسته است.
2. مقصود از مقام محمود اين است كه پيامبر را در كنار تخت خود مى نشاند.
مطلب نخست را احمد بن تيميه پيشواى نخست وهابيان و استاد مكتب محمد بن عبدالوهاب در دو رساله مطرح كرده و بر اين عقيده اصرار دارد. او مى گويد: «والعرش فوق ذلك، والله فوق ذلك، والله فوق عرشه». ( [20])
«عرش بالاى آسمانهاست و خدا هم بالاى عرش است».
هم چنين مى گويد: «تواتَر عَنْ رسولهِ وأجمعَ عليه سلفُ الأمّة مِن أنّه سبحانَه فوقَ سماواتهِ عَلى عرشه، علىّ على خلقه». ( [21])
«از پيامبر به تواتر رسيده و گذشتگان امّت بر آن اتفاق دارند كه خدا بالاى آسمانهاى خويش روى تخت خود نشسته و بر فراز مخلوقاتش جاى دارد».

او در كتاب العقيدة الحمويه مى نويسد: «إنّ الله سبحانه وتعالى فوق كلّ شىء وعلى كلّ شىء وأنّه فوق العرش». ( [22])
مجموع اين عبارات حاكى است كه او براى خدا مكانى و جهتى قائل است و آن به گونه اى است كه اشراف بر مخلوقات خود دارد و چنين خداى را جز به جسمى كه داراى مكان و حيّز است نمى توان تفسير نمود .
اين سخن از ابن تيميه بعيد نيست. او شاگرد مكتب محدّثانى مانند عثمان بن سعيد دارمى سَجزى مجسم است كه در كتاب خود به نام «النقض» مى گويد: «خدا اگر بخواهد بر پشت پشه اى جاى مى گيرد و پشه او را بر پشت خود حمل مى كند تا چه رسد به يك تخت بزرگ».( [23])
شگفت اينجاست كه خود احمد بن تيميه همين را در كتاب «غوث العباد» كه در سال 1351در چاپخانه حلبى مصر چاپ شده به آسانى پذيرفته است.
ابوحيان در تفسير آيه ( وسع كرسيه السموات والأرض ) مى نويسد: در كتاب «العرش» ابن تيميه معاصر كه به خط خود مؤلف بود خواندم: خدا بر كرسى مى نشيند و جاى خالى نگاه داشته است كه رسول خدا كنار او بنشيند».
محمد زاهد كوثرى مى نويسد: در نسخه هاى خطى تفسير «البحر» (كه ابوحيان جمله ياد شده را در آن آورده) اين عبارت هست ولى در نسخه هاى چاپى از آن حذف شده است و مى افزايد، مصحح مطبعه، به وى گفت: چون اين مطلب بسيار زننده بود، و شايسته يك مسلمان نبود، من آن را حذف كردم.
اصولاً چه معنى دارد كه خدا آنجا كه مظاهر قدرت و اعمال سلطه خود را بر جهان بيان مى كند يك باره بگويد: بر روى تخت نشست و تخت او آن قدر بزرگ، و جسم او آن قدر سنگين است كه تخت، گاهى از سنگينى او ناله مى كند؟!( [24])
=========================================
[1] . سوره حديد، آيه 4.
[2] . ( عسى أن يبعثك ربّك مقاماً محموداً ) (اسراء/79); « اميد است خدايت تو را به مقامى درخور ستايش برانگيزد » .
[3] . مدارك اين دو مطلب در آخر مقاله خواهد آمد.
[4] . لسان العرب، ج14، ص 414، مادّه سوى. با توضيح.
[5] . قصص/ 14.
[6] . فتح/ 29.
[7] . زخرف/13و 14.
[8] .
[9] . حجر/ 47.
[10] . انسان/ 13.
[11] . يوسف/ 100.
[12] . نحل/ 23.
[13] . نمل/ 38.
[14] . اعراف/ 58.
[15] . يونس/
[16] . فرقان/ 59.
[17] . حديد/ 4.
[18] . نمل/ 26.
[19] . غافر/ 7.
[20] . مجموعة الرسائل الكبرى2، العقيدة الواسطية، ص 399.
[21] . همان، ص 401.
[22] . مجموعة الرسائل الكبرى، العقيدة الحموية، ص 429.
[23] . ان الله لو شاء لاستقر على ظهر بعوضة فاستقلت به بقدرته فكيف على عرش عظيم؟
[24] . له أطيط كاطيط الرحل.

(نقل از : tohid.ir )

دیدگاه ها

سلام
در مورد این جمله چی می گین؟ "وکان عرشه علی الماء".
ماء که دیگه همون آب میشه.اصلا هرتفسیری هم بخوایم بکنبم بالاخره بر می گرده به ماده. خب اگر عرش رو تخت معنا نمی کنید قرار گرفتن یه چیز غیر مادی بر روی آب رو چطور تفسیر می کنید؟

Member since:
5 اسفند 1393
Last activity:
2 سال 15 هفته

پرسشگر گرامي با سلام و سپاس از ارتباط شما با اين مركز؛
«وَ هُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَى الْماءِ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً وَ لَئِنْ قُلْتَ إِنَّكُمْ مَبْعُوثُونَ مِنْ بَعْدِ الْمَوْتِ لَيَقُولَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هذا إِلاَّ سِحْرٌ مُبِينٌ» (هود- 7)
او كسى است كه آسمانها و زمين را در شش روز (شش دوران) آفريد و عرش (قدرت) او بر آب قرار داشت، (بخاطر اين آفريد) تا شما را آزمايش كند تا كداميك عملتان بهتر است و اگر بگويى شما بعد از مرگ برانگيخته مى‏شويد مسلما كافران مى‏گويند اين سحر آشكارى است!.
براى فهم تفسير اين جمله بايد به مفهوم دو كلمه" عرش" و" ماء" آشنا شويم:
" عرش" در اصل به معنى" سقف" يا" شيئى سقف‏دار" است، و به تختهاى بلند همانند تختهاى سلاطين گذشته نيز عرش گفته مى‏شود، و همچنين داربستهايى كه درختهاى مو و مانند آن را روى آن قرار مى‏دهند.
اما اين كلمه بعدا به معنى قدرت نيز به كار رفته است، همانگونه كه واژه" تخت" در فارسى نيز به همين معنى استعمال مى‏شود:
در عربى گفته مى‏شود فلان استوى على عرشه- او- ثل عرشه:" فلان كس بر تخت نشست" يا" تختش فرو ريخت" كنايه از اينكه به قدرت رسيد و يا قدرتش نابود شد، در فارسى نيز مى‏گوئيم فلان كس را بر تخت نشاندند و يا از تخت بپائينش كشيدند.
اين نكته را نيز بايد توجه داشت كه گاهى كلمه" عرش" به معنى مجموعه جهان هستى است زيرا تخت قدرت خداوند همه اين جهان را فرا مى‏گيرد و اما كلمه" ماء" معنى معمولى آن" آب" است، اما گاهى به هر شي‏ء مايع" ماء" گفته مى‏شود مانند فلزات مايع و امثال آن.
با آنچه در تفسير اين دو كلمه گفتيم چنين استفاده مى‏شود كه در آغاز آفرينش، جهان هستى به صورت مواد مذابى بود (يا گازهاى فوق العاده فشرده كه شكل مواد مذاب و مايع را داشت).
سپس در اين توده آبگونه حركات شديد و انفجارات عظيمى رخ داد، و قسمتهايى از سطح آن پى در پى به خارج پرتاب شد، اين اتصال و به هم پيوستگى به انفصال و جدايى گرائيد، و كواكب و سيارات و منظومه‏ها يكى بعد از ديگرى تشكيل يافتند.
بنا بر اين جهان هستى و پايه تخت قدرت خدا نخست بر اين ماده عظيم آبگونه قرار داشت.
اين همان چيزى است كه در آيه 30 سوره انبياء نيز به آن اشاره شده است «أَوَلَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ كانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَيْ‏ءٍ حَيٍّ»؛ (آيا آنها كه خدا را انكار مى‏كنند با چشم علم و دانش اين حقيقت را نديدند كه آسمانها و زمين، در آغاز به هم پيوسته بود، سپس ما آنها را از هم گشوديم و هر موجود زنده‏اى را از آب آفريديم).
در نخستين خطبه نهج البلاغه نيز اشارات روشنى به همين معنى شده است.
ر. ك : تفسير نمونه، ج‏9، ص: 26

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.
  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <br><a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
1 + 0 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .