نسناس

در پاسخ به سوال شما يك پاسخ اجمالي ويك پاسخ تفصيلي بيان مي شود:
پاسخ اجمالي:
درباره ي نسناس چند قول مطرح است.
1ـ عدّه اي نسناس را گروهي از بني آدم دانسته اند كه مسخ شده اند. اين قول سند محكمي ندارد؛ بلكه شواهد فراواني بر جعلي بودنش موجود است.
2ـ در روايات آمده كه مردم سه دسته اند؛
الف:ناس، كه همان انبياء و اوصياي آنها هستند.
ب: شبيه الناس، كه پيروان انبياء و اوصياي آنها مي باشند.
ج: نسناس كه ساير مردمند.
در اين قسم روايات، ظاهراً مخالفين انبياء و اوصياء تشبيه به نسناس شده اند. چرا كه نسناس بالاتر از حيوان و پايين تر از انسانند. كما اينكه پيروان انبياء و اوصياء تشبيه به خود انبياء و اوصياء شده اند.
3ـ باز در روايات اهل بيت(ع) آمده كه نسناس نوعي از مخلوقات بوده اند كه قبل از آدم(ع) بر روي زمين بوده اند، يعني نه جنّ هستند و نه انسان؛ ولي مكلّف بوده اند. طبق روايات، اينها به همراه برخي از جنّها طغيان نمودند، لذا خداي تعالي آنها را منقرض ساخت.
طبق اين روايات به نظر مي رسد كه نسناس نوعي موجود انسان نما بوده كه قبل از آدم(ع) در زمين زيست مي كرده است. در روايات ديگر هم آمده كه خداي تعالي قبل از آدم(ع) هفت نوع موجود شبه انسان را در زمين سكونت داده است. در كشفيّات فسيل شناسان هم ثابت شده كه موجودات شبه انساني قبل از نوع انسان وجود داشته اند.

پاسخ تفصيلي :
مسأله «نسناس» از سه بعد تاريخ، روايات و تفاسير قابل بررسى است.

الف ) بررسى نسناس در تاريخ:
علامه مرتضى عسكرى (محقق و پژوهشگر معاصر) در كتاب گران‏سنگ خود با عنوان «عبدالله بن سبا»، فصلى را تحت عنوان «افسانه نسناس» به بررسى و ارزيابى آن اختصاص داده است. خلاصه ارزيابى ايشان چنين است: درباره نسناس، سلسله سند روايات نقل شده به كسانى مى‏رسد كه: الف) نسناس را ديده و حديث، شعر و قسم او را شنيده‏اند. آنان او را با يك دست، يك پا، يك چشم و نصف صورت انسان يافته و او را تيزتر از اسب مشاهده كرده‏اند. ب) در صيد او شركت كرده، از گوشت او نيز خورده‏اند. ج) در جواز خوردن گوشت او اشكال كرده‏اند؛ زيرا او انسانى است كه سخن مى‏گويد و شعر مى‏خواند. برخى نيز اكل او را حلال دانسته‏اند. د) گفته‏اند كه خليفه متوكل، برخى از حكماى عصرش را براى آوردن «نسناس» به سفر روانه كرد. ه) نسب «نسناس» را بيان كرده و او را از قوم بنى اميم بن لاوذ بن سالم بن نوح دانسته‏اند. وقتى آنان ظلم كردند خداوند آنها را مسخ كرد. در اين روايات آنچه مهم است اين كه آنها را ابن ابن اسحاق، ابن كلبى، طبرى، ابن فقيه همدانى، مسعودى، حموى و ابن اثير روايت كرده‏اند. افزون بر روايات ياد شده دو حديث ذيل هم روايت شده است:

1. «نسناس قومى از عاد بودند كه پيامبرشان را معصيت كردند و خداوند آنان را به صورت نسناس مسخ كرده براى هر يك از آن انسان‏ها يك دست و يك پا است كه مثل پرندگان مى‏جهند و بسان بهائم علف مى‏خورند».

2. «نسناس از منسوبان قوم عاد هستند كه در نيزارهايى از سواحل درياى هند زندگى مى‏كنند. به عربى سخن مى‏گويند و معاشرت مى‏كنند و اشعار مى‏گويند و به اسماى عرب هم خوانده مى‏شوند». پژوهش‏ها نشان مى‏دهد كه دو روايت فوق و امثال آن، در كتاب‏هاى اشخاص زير نيز آمده است: كراع، ازهرى، جوهرى، رويانى، غزالى، ابن اثير، ابن منظور، فيروز آبادى، سيوطى، زبيدى و فريد وجدى. نتيجه تحقيقات، نشان مى‏دهد كه مسأله «نسناس» افسانه‏اى بيش نيست؛ زيرا منشأ اين روايات، ساخته و پرداخت شده از جانب سيف بن عمر تميمى است. كه در علم الحديث نزد شيعه و سنى، فردى زنديق، دروغ‏پرداز و غيرموثق به شمار مى‏آيد. سيف، احاديثى را از زبان شخصى به نام عبدالله بن سبا - كه اصلاً وجود خارجى نداشت و نامى خيالى براى خود سيف بوده - درست مى‏كند تا بدين وسيله براى طايفه بنى تميم، ارزش و اعتبارى جعل بكند. وى با توجّه به مهارتى كه در جعل حديث داشت، موثق شد و با قرار دادن عبدالله بن سبا در آغاز، و رساندن راويان بعدى به قوم بنى تميم، به خوبى از عهده اين كار بر آيد. سپس پخش اين گونه احاديث در طول ساليان متمادى، موجب رسوخ و نفوذ اينها در كتاب‏هاى تاريخى، جغرافيايى، لغوى و... گرديد. از اين رو سخنان امثال ابن اسحاق، مسعودى، حموى و...، درست و در واقع پرورش همان احاديث منقول از عبدالله بن سبا مى‏باشند. آن گاه علامه عسكرى ادامه مى‏دهند: به اين جهت است كه مى‏گوييم، احاديثى كه در اين رابطه آمده، نمى‏توانند صحيح و درست تلقى شوند، گرچه آنها از نظر سلسله سند هم مقطوع نباشد، (براى آگاهى بيشتر، ر.ك: عسگرى، مرتضى، عبدالله بن سبا، ص 184 - 172، طبع مكتبة الاسلاميه الكبرى)

ب) نسناس در احاديث :
در كتاب‏هاى بحارالانوار، كافى و شرح آن، مناقب آل ابى طالب، الجواهر السنية، مستدرك سفينة البحار، نهج‏ السعادة، كلمات الامام الحسين، مكاتيب الرسول، ميزان الحكمة و... روايت‏هايى درباره «نسناس» آمده است. در ذيل چند مورد از آن روايت‏ها را ذكر مى‏كنم، سپس به تحليل و ارزيابى آنها مى‏پردازيم:

1. روايتى از امام على(ع) نقل شده، حاصلش اين است كه: «خداوند وقتى اراده كرد آدم را بيافريند، از عمر زندگى جن و نسناس بر روى زمين هفت هزار سال گذشته بود كه آدم را از ميان طبقات آسمان‏ها بيرون كشيد و به ملائكه فرمود: به ساكنين زمين از جن و نسناس نظر كنيد...»، (بحارالانوار، ج 11، ص 103، نشر بيروت، موسسه وفاء) .

گرچه در اين روايت، نسناس در كنار «جن» به كار رفته و موهم اين معنا است كه نسناس مانند جن، موجودات مستقلى است؛ ولى اين توهم درست به نظر نمى‏رسد؛ زيرا خود حضرت در آخر حديث، مى‏فرمايد: خدا فرمود: «من جانشينى را خلق مى‏كنم كه از او انبياى مرسل و بندگان صالح پديد مى‏آيند و... من نسناس را از زمين جدا مى‏كنم و آن جا را از وجود آنها پاك مى‏سازم و جن‏هاى نافرمان را از خشكى منتقل مى‏كنم...» محل شاهد در اين است كه مى‏بينيم تكيه‏گاه اصلى امام(ع) در اين فقره از سخنان و فقرات بعدى آن، بر روى نافرمانى است و در همه آنها، كلامش را روى «جنّ» متمركز مى‏كند و ديگر سخنى از نسناس به ميان نمى‏آورد. از اين جا مى‏توان فهميد كه نظر امام از به كار بردن نسناس، قومى غير جن نبوده، بلكه همان جن‏اند كه خداوند به علت نافرمانى، آنها را از بين برد.

2. شخصى از امام على(ع) درباره ناس، اشباه الناس و نسناس پرسيد، امام فرمود: يا حسن پاسخ سؤال اين شخص را بده، امام حسن(ع) فرمود: ناس همان پيامبر است، زيرا خداوند فرمود:« ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفاضَ اَلنَّاسُ »(بقره، آيه 199) و ما هم از آن هستيم، و اشباه الناس هم پيروان ما است، و نسناس نيز همين مردمان انبوه‏ اند كه خدا فرمود:« أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُ » (اعراف، آيه 179؛ تفسير فرات كوفى، ص 8؛ كافى، ج 8، ص 244).
نكته‏ اى كه از اين حديث استفاده مى‏شود اين است كه «نسناس» در كلام امام(ع) به معناى انسان‏هاى بيچاره، منحرف و گمراه دانسته است، زيرا امام واژه «نسناس» را در مقابل «ناس» به معناى پيامبر و ائمه(ع) و «اشباه الناس» به معناى پيروان آنان به كار برده است از آن معلوم مى‏شود كه «نسناس» يك نوع موجودات غير انسانى نيستند؛ بلكه آدم‏هايى‏اند كه در مسير پيامبر و عترت او گام بر نمى‏دارند، (بحارالانوار، ج 24، ص 94 و 95، حديث 1 و 2)
3. روايتى هم هست كه در آن جا اشعارى از امام على(ع) نقل مى‏شود كه در يك بيت از آنها كلمه «نسناس» به كار رفته است: «لستُ الى النسناس مستأنساً لكنّنى آنس بالناس» اين حديث هم نمى‏تواند واقعيت‏دار بودن نسناس را ثابت بكند، زيرا اين روايت نيز مثل حديث قبلى، داراى قرينه است و آن اين كه آن حضرت، نسناس را در مقابل ناس قرار داده است. روشن است كه «ناس» به معناى انسان اعمّ از گمراه و غير آن، نمى‏تواند مقصود امام باشد. پس مراد از نسناس، همان انسان‏هاى مفسد روى زمين‏اند كه امام هرگونه «انسيّت» را ميان خود و آنها طرد كرده و خود را همراه و همگام با «ناس» (پيامبر) معرفى مى‏كند، (بحارالانوار، ج 49، ص 112، ح 1؛ مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 361)

4. امام على(ع) در پاسخ كسى كه درباره مخلوقات قبل از آدم سؤال كرده بود، فرمود: «بله، خداوند در آسمان و زمين، مخلوقاتى داشت كه او را تسبيح مى‏كردند. سپس ملائكه روحانى را خلق نمود، و آن گاه جنّيان روحانى را كه داراى بال بودند، آفريد كه از ملائكه پايين‏تر بودند... و بعد مخلوقاتى را پايين‏تر از جن آفريد كه ابدان و ارواح داشتند؛ ولى بى بال بودند. اين‏ها كه مى‏خورند و مى‏آشامند، نسناس‏اند و به خلق جنّ شباهت دارند و در عين حال از انس به شمار نمى‏آيند...». اين حديث هم نمى‏تواند بر واقعيت دار بودن نسناس (انسان نما) دلالت بكند؛ زيرا اوّلاً خود حضرت در كلامشان فرمودند كه اينها از طايفه انس محسوب نمى‏شوند. ثانياً: نهايت امرى كه اين حديث بر آن دلالت دارد، اين است كه نسناس طايفه‏اى از جن بودند كه بر خلاف جنّيان پيشين، قدرت پرواز نداشتند و خداوند به سبب فساد آنها را نابود كرد، (بحارالانوار، ج 54، ص 323)
5. علامه مجلسى در توضيح حديث منقول از امام صادق(ع): «ان اشدّ الناس بلاءً الانبياء ثم الذين يلونهم ثم الامثل فالامثل»، مى ‏فرمايد: مراد حضرت از ناس، همان انبيا، اوصيا و اوليا هستند و آنان ناس حقيقى‏اند و بقيه ناس نسناس‏اند. (بحارالانوار، ج 64، ص 200، ح 3)
بررسى سخن علامه: بر اساس همان قرينه‏اى كه در احاديث قبلى گذشت، در اينجا هم طبق آن مى‏گوييم. منظور از نسناس، مردمان گمراه و منحرف‏اند. از آنچه گذشت، اين نتيجه را مى‏گيريم كه به طور يقين نمى‏توانيم از آن احاديث چنين استفاده كنيم كه: «نسناس» يك نوع موجودى است كه غير از انس و ملائكه و جن است، بلكه نسناس يا در واقع نوعى از جن‏اند كه نسل آن‏ها با خلقت آدم منقرض گشت و يا نسناس صفتى است كه بر انسان‏هاى منحرف اطلاق مى‏گردد. در اين جا دو نكته شايان توجه است:

الف. ابن ابى الحديد شارح نهج‏ البلاغه از اميرالمؤمنين(ع) نقل مى‏كند: (مالى اسمع حسيساً و لا ارى‏ انيساً! ذهب الناس و بقى النسناس)؛ چه شده، من صداى حركتى را مى‏شنوم، ولى انسان مهربانى را نمى‏بينم، مردم رفتند و نسناس باقى ماندند. گفتنى است كه زمخشرى همين عبارت (ذهب الناس و بقى النسناس )را از ابن اثير در نهاية اللغة به نقل از ابى هريره نقل مى‏كند، (ر.ك: زمخشرى، الغايق فى غريب الحديث، ص 427، نشر دار الفكر بيروت) .
اما اين عبارت هم از دلالت كردن بر واقعيت وجودى نسناس، ناتوان است؛ به جهت اين كه:
اولاً كلام منسوب به اميرالمؤمنين(ع) به تصريح خود ابن الحديد، خالى از واقعيت است، زيرا فاقد آن جزاست و فصاحت لازم در سخنان آن حضرت است، (شرح نهج‏البلاغه، ج 5، ص 149، نشر قم، دار الكتب العلميه) .

دوم اين كه مقصود امام از نسناس، آدم‏هاى منحرف است.

سوم اين كه شخص ابى هريره از نظر حديث شناسان شيعه معتبر نيست.

ب. احتمال داده شده كه طائفه نسناس، همان قوم «يأجوج و مأجوج» است كه در قرآن ذيل داستان «ذى القرنين» در آيه 94 از سوره «كهف» و آيه 96 از سوره «انبيا» آمده است. اما اين احتمال درست نيست، زيرا هر چند كه خوى يأجوج و مأجوج وحشى‏گرى و لطمه‏زدن بود؛ اما از آن تشابه، به طور يقينى نمى‏توان به مشابهت در جنس هم دست يافت. همچنين خود روايات در شمردن اوصاف يأجوج و مأجوج، اختلاف دارند و در عين حال از آن اوصاف بيان شده، هيچ كدام بر نسناس قابل انطباق نيستند، (ر.ك: ترجمه الميزان، ج 13، ص 630)

ج) بررسى نسناس در تفاسير:
سخنان مفسّران در رابطه با نسناس، بيشتر در تفسير آيه « إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي اَلْأَرْضِ خَلِيفَةً »ديده مى‏شود. برخى در اين ميان، به مسأله مورد بحث اساساً اشاره‏ اى نكرده ‏اند (مانند علامه طباطبايى)؛ اما عده‏اى از آنان به صورتى خيلى گذرا، به موضوع نسناس پرداخته‏ اند. حال سخنان اين افراد چنين است:
اول. معناى واژه خليفه، يكى از امور مورد اختلافى ميان مفسران به شمار مى‏آيد. گروهى از آنان معتقداند: خليفه به معناى خليفة الله است؛ زيرا همين معنا در آياتى از قرآن، به كار رفته است:
« يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي اَلْأَرْضِ » (ص، آيه 26)
« وَ قالَ مُوسى‏ لِأَخِيهِ هارُونَ اُخْلُفْنِي فِي قَوْمِي‏ » (اعراف، آيه 142)
« وَعَدَ اَللَّهُ اَلَّذِينَ آمَنُوا.... لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي اَلْأَرْضِ‏ » (نور، آيه 55)
« وَ هُوَ اَلَّذِي جَعَلَكُمْ خَلائِفَ اَلْأَرْضِ‏ » (انعام، آيه 165) .
و جمله مشهور درباره انسان (انسان خليفة الله) است.
ابن مسعود، اين معنا را اختيار كرده است، (تفسير الميزان، ج 1، ص 148؛ تفسير اطيب البيان، ج 1، ص 497؛ و المنار، ج 1، ص 257؛ المراغى، ج 1، ص 80؛ سبحانى، جعفر، تفسير صحيح آيات مشكله قرآن، ص 134)
روشن است كه طبق اين تفسير، نمى‏توان درباره نسناس سخن گفت؛ زيرا آيه شريفه بر اساس فهم اين گروه، از اشاره به زمان سابق بر انسان منصرف است و هيچ دلالتى ندارد. در مقابل، گروهى با اين نگرش كه انسان نمى‏تواند خليفه خدا باشد، (تفسير الفرقان، حول همين آيه و تفسير من هدى القرآن، ج 1، ص 130) ، گفته‏اند: خلافت به معناى جاى گزينى و قرار گرفتن شخصى در مقام ديگرى است. از اين رو، خليفه به معناى خليفه خدا نيست؛ بلكه به معناى خليفه قوم گذشته است. شاهد بر اين مطلب آيات ذيل است:
« فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضاعُوا اَلصَّلاةَ »(مريم، آيه 59)
« فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ وَرِثُوا اَلْكِتابَ‏ »(اعراف، آيه 169)
« ثُمَّ جَعَلْناكُمْ خَلائِفَ فِي اَلْأَرْضِ مِنْ بَعْدِهِمْ »(يونس، آيه 14).
و يا به معناى قومى است كه برخى از آنها؛ بعضى ديگر را از طريق توليد و تناسل جانشين مى‏گذارند، (تفسير ابن كثير، ج 1/69، قول حسن بصرى) .
روشن است كه طبق معناى اخير، بحث از نسناس بى مورد است؛ زيرا اساساً خليفه، تنها به حال و آينده نظر پيدا مى‏كند؛ ولى بر اساس اينكه خليفه به معناى خليفه قوم گذشته باشد، بحث موضوعيت پيدا مى‏كند.
نكته قابل توجّه اين كه خود قائلين به اين معنا، در تعيين قوم گذشته، اختلاف نموده و در اين زمينه روايت‏هاى مختلفى را بيان كرده ‏اند.
گروه كمى از آنان گفته‏اند: فرشتگان پيش از آدم، ساكن زمين بودند؛ زيرا در آن زمان بعد از قلع و قمع جنّيان مفسد، دسته‏اى از فرشتگاه ساكن زمين شدند. در اين زمينه احاديثى وارد شده است، (تفسير گازر، ج 1، ص 61) ؛
ولى گروه كثيرى گفته‏اند: جن پيش از آدم، در زمين سكونت داشتند. ابن عباس اين مطلب را روايت كرده و آيه « وَ اَلْجَانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ »(حجر/27) را هم بر آن شاهد آورده است، (تفسير نور الثقلين، ج 1، ص 51؛ تفسير منهج الصادقين، ج 1، ص 156؛ تفسير قرطبى، ج 1، ص 189؛ تفسير مجمع البيان، ج 1، ص 147؛ تفسير ابن كثير، ج 1، ص 70؛ قصص قرآن مجيد نيشابورى، ص 4؛ تفسير حاج مصطفى خمينى، ج 4، ص 302 به بعد) .
سيوطى در كتاب «در المنثور» روايتى را ذكر مى‏كند؛ مبنى بر اين كه جن، از اولين ساكنان زمين بودند. در مقابل اين قول، چهار گونه حديث مخالف نيز در تفاسير آمده است:

1. «قبل آدم مخلوقاتى بود كه ابليس از آنها به شمار مى‏رفت»، (تفسير قمى، ج 1، ص 36؛ تفسير روان جاويد، ج 1، ص 53)

2. «قبل از جن طائفه‏اى بود كه از جن و انس و ملائكه به شمار نمى‏رفتند»، (تفسير برهان، ج 1، ص 75، ح 7)

3. «پيش از آدم، جن و نسناس بودند»، (تفسير قمى، ج 1، ص 36؛ تفسير صافى، ج 1، ص 71؛ قصص الانبياء جزائرى، ص 29)

4. «قبل از طايفه جن، طايفه‏اى به نام بنّ وجود داشته است»، (ابن كثير، قصص الانبياء، ص 8) .

نكته‏اى كه بايد بدان توجّه كرد، اين است كه اگر قائل شويم كه ابليس خود از قوم جنّ است و قوم بنّ هم محتمل است كه از طايفه جن باشد؛ مشكلى نسبت به بند اول و چهارم نخواهيم داشت. درباره بند دوم هم گفتنى است كه در آن حديث، اسمى از «نسناس» به ميان نيامده است؛ لذا به طور قطع نمى‏توان گفت: آن موجودات، همان قوم نسناس بوده‏اند. بنابراين، حديث فوق، از محل بحث خارج است. در رابطه با بند سوم، ديگر نمى‏توان گفت نسناس موجودات واقعى‏اند كه در زمان‏هاى بعد از خلقت آدم وجود داشته يا دارند. ب) مفسّران، نظرات گوناگونى را درباره منشأ و علت انتساب فساد و خونريزى براى انسان، از ناحيه ملائكه مطرح كرده‏اند. يك نظر مبتنى بر اين است كه ملائكه، با توجه به اين كه زندگى همراه با فساد و ظلم موجودات، پيش از آدم را مشاهده كرده بودند؛ درباره بنى‏آدم هم چنين حكمى را صادر كردند. قائلان اين نظريه، احاديثى را مطرح مى‏كنند كه بررسى تفصيلى آن در بخش قبلى گذشت. اما در مقابل، برخى مدعى‏اند كه علت صدور اين حكم از طرف ملائكه، دلايل ديگرى داشت؛ از جمله:

1. ملائكه از به كار رفتن واژه «ارض» در كلام خدا، فهميدند كه امر مادى نمى‏تواند از فساد و جنايت، دور باشد و امكان فساد در او هست.

2. خود خدا، ملائكه را در جريان خلقت آدم و آينده اولاد او قرار داده بود كه اين موجب سؤال از طرف ملائكه گرديد.

3. ملائكه به عصمت انحصارى در خود قائل بودند و با طرح اين موضوع، گمان مى‏كردند كه اين موجود بايستى به ظلم و جنايت هم آلوده گردد.

معلوم است كه تنها بر اساس اين نظر كه ملائكه فساد موجودات پيشين را مشاهده كرده بودند؛ بررسى موضوع نسناس معنا پيدا مى‏كند و طبق بقيه نظرات، موضوعى براى نسناس باقى نمى‏ماند. خلاصه، مى‏توان يكى از دو احتمال را پذيرفت:

الف) نسناس صفتى است كه بر انسان‏هاى گمراه اطلاق مى‏گردد.

ب) نسناس طايفه‏اى از جن بودند كه با خلقت آدم، نسلشان منقرض شد.

( الّلهُمَّ صَلِّ عَلَي مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ )

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.
  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <br><a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
7 + 0 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .