نقش دعا در شفاي بيماريها

سوال :اگر دعا كردن و نماز خواندن و روزه گرفتن هست كه باعث شفاي بيماري ها مي شود، پس چرا اين شفا يافتن ها امروزه فقط مربوط به نوع خاصي از بيماري هايي كه معمولاً ارتباط عصبي دارند هست؟ مثلا چرا دست قطع شده ي كسي برنمي گردد...يا چرا مثلا دندان در آمده ي كسي دباره جايش نمي چسبد؟ يا مثلا وقتي فكر مي كنيم نماز خواندن است كه ما را از گناه حفظ و باور مارا مستحكم مي كند...از كجا معلوم اين ها همه از تلقين نباشد كه ما داريم خودمان را هيبنوتيزم مي كنيم؟ روحيه و آرامش گرفتن راهايي دارد كه متفاوت هستن...مثل ريلكسيشن يا هيبنوتيزم. از كجا معلوم ما با تلقين باور هايمان همان كاري را كه در ريلكسيشن و هيبنوتيزم مي كنيم...در نماز و دعا نمي كنيم؟ خوب اگر ديد ما نسبت به مسائل عوض بشه...از كجا معلوم واكنش بدن ما هم در مورد مسائل عوض نميشه؟ خوب اگر دعا و نماز خواندن براي تقويت باور هست پس راهايي كه روانشناسان براي اعتماد به نفس و تقويت باور هاي ذهني هستند چيستن؟ و چرا از آنها استفاده نكنيم؟
پس آيا ميشه گفت دعا فقط قسمتي از قوانين طبيعت را تغيير ميده كه با آن در ارتباط هست؟
مثل اعصاب...وگرنه يك نفر از خداوند بخواهد كه دست رفته اش يا دندان شكسته اش دباره برگردد...اگر مردم از ائمه عليه السلام طلب شفا مي كنند كه فلان مريزي من را شفا ده...پس چند مورد از اين شفا يافتن ها كه مربوط به بازگشتن چيز از دست رفته اي كه هيچ ارتباط تجربي بين اين دو نيست بوده؟
مثلا آيا دست قطع شده ي كسي امروزه با دعا و شفا برگشته؟
يا دندان افتاده ي كسي...يا كسي كه مرده تا به حال زنده شده؟
بحث تلقين و هيبنوتيزم امروزه يه جوري شده كه ممكنه يك روانشناس بتونه با هيبنوتيزم كسي رو بخندونه و يا بگريونه...ارتباط اصلي دعا با عواملي كه با بررسي علوم تجربي اصلا ارتباطي به هم ندارن چطوريه و چطور ميتونه تاثير بگذاره..؟
ما با باور و اعتقادي كه داريم به آرامش يا به نگراني هايي ممكنه برسيم...ايا اين دليل بر تاثير دعا و نماز و وجوب انجام آن است؟ اين خاصيت آرامش يا نگراني را ميشه با هيبنوتيزم هم بهش رسيد...و با هيبنوتيزم هم شايد بيماري عصبي درمان بشه چون وقتي بدن به آرامش برسه و اكسيژن و انرژي بهتر پخش بشه ممكنه مقاومت و سلامت و سيستم بدن بهتر كار كند... خداوند مالك تمام هستي هست...
و قوانين طبيعت همه به فرمان خداست... پس وقتي با خدا دعا ميكنيم دعا كردن ما با اجابت خداوند مي تواند بر همه چيز تاثير بگذارد...
اما چرا غالباً وقتي كسي شفا ميابد... بيشتر بيماري عصبي و يا رواني دارد؟ چرا عضوي كه به كل از دست رفته را برنميگردانند؟
يا چيزي كه بين اين دو ارتباطي نيست؟

پاسخ
ـ دعاي افراد عادي محدوده دارد.
براي برگرداندن دست بريده شده، دعاي فرد عادي كارساز نيست؛ بلكه معجزه يا كرامت لازم است. معجزه و كرامت نيز ربطي به دعا و خواست ما ندارد؛ بلكه كار پيغمبر و امام يا وليّ خدا مي باشد كه هر گاه از خداوند متعال اذن داشته باشد، به منظورهاي خاصّي دست به معجزه يا كرامت مي زند. لذا در تاريخ ثبت است كه هم رسول خدا(ص) هم اميرمومنان(ع) هم ساير اهل بيت(ع) بارها مرده را زنده نموده و دست بريده را شفا داده و دندان ريخته را احياء نمودند. در تاريخ ثبت است كه اميرمومنان(ع) دست دزدي را بريد و سپس آنها را در جاي چسباند و مثل روز اوّل شد. باز در تاريخ ثبت است كه رسول خدا(ص) با گوشت بزغاله اي كوچك، صدها نفر را سير نمود در حالي كه هنوز گوشت بزغاله در ديگ باقي بود. آنگاه به اعجاز خويش، بزغاله را دوباره زنده ساهت. همچنين شاعري سخني در حمايت دين خدا گفت، حضرتش در حقّ دعا نموده فرمودند: « خدا دهانت را نشكند». روات بيان نموده اند كه اين شخص تا سنين بالا عمر نمود امّا تا آخر عمر همواره دندادن داشت؛ و دنداني نمي افتاد مگر اينكه جاي آن دندان جديد مي روييد.
از اولياي الهي نيز كرامات زيادي از اين سنخ ديده شده است. براي نمونه، آية الله شيخ حسنعلي نخودكي ـ كه در سال 1361 قمري، يعني71 سال قبل از دنيا رفته ـ بارها و بارها بيماري هاي صعب العلاج را شفا دادند. و اين چيزي نيست كه در زمانهاي دور بوده باشد يا بر اهل تحقيق پوشيده باشد. شرح احوال اين مرد شگفت انگيز را مي توانيد در كتابها و سايتهاي مختلف مطالعه فرماييد؛ كه افراد فراواني نقل نموده اند. نمونه ي ديگر، شيخ رجبعلي خيّاط است كه در سال 1340 هجري شمسي، يعني پنجاه سال قبل از دنيا رفته، و هنوز دست پروردگان او زنده اند. كتاب «كيمياي محبّت» زندگي نامه و نقل كرامات اين مرد خيّاط و مستجاب الدّعوه است. نمونه هاي ديگري نيز وجود داشته و دارند كه طالب حقايق خود مي تواند در اين باره تحقيق كند.
حاصل مطلب آنكه: اگر دعا كننده وليّ خدا باشد، حتّي دعاي مي تواند موجب شفاي امراض غير قابل علاج نيز بشود. كما اينكه آية الله نخودكي امراضي را با يك حبّه قند درمان مي نمود كه هنوز هم لاعلاج مي باشند.
امّا چرا اكثر بيماري هاي شفا يافته با دعا، از سنخ بيماري هاي عصبي اند؟ علّتش روشن است. چون منشاء بسياري از اين گونه بيماري ها، بريدن از خدا و گرايش به جهان بيني مادّي است؛ و دعا ما را به جهان بيني درست برمي گرداند؛ يعني ما با دعا در حقيقت اعتراف مي كنيم كه تمام امور در دست خداست؛ و بي خواست او اتّفاقي نمي افتد. روشن است كه وقتي كسي اعتقاد درستي به فعّال ما يريد بودن خدا و معاد ندارد، تصوّر مرگ هم براي او وحشتناك است. چنين كسي كافي است بشنود كه فلان جا زلزله شده يا در پيرايشگاه احتمال ابتلاء به ايدز وجود دارد يا ... تا اعصابش به هم ريزد. چنين كسي كافي است بي كار شدن را تصوّر كند تا اعصابش مختلّ شود. چون اعتقاد درستي به رزّاق بودن خدا ندارد. و ... . البته ريشه ي تمام اين گونه بيماري ها، بي اعتقادي يا ضعف اعتقاد نيست؛ بلكه برخي از آنها چنين هستند. لذا اگر دعاهاي متعارف افراد عادي در اين گونه موارد مؤثّرتر است، ناشي از ويژگي تلقيني دعا نيست؛ بلكه ناشي از ويژگي تصحيح اعتقادات است كه در دعا وجود دارد.
ب ـ آيا دعا براي افراد عادي، به معني ترك راههاي متعارف است؟
علماي شيعه اعتقاد راسخ به اصل علّيّت دارند؛ لذا با تمام وجود باور دارند كه امور طبيعي علل طبيعي خود را دارند ؛ لكن طبق همين اصل علّيّت اگر سلسله ي علّتها به علّت العلل نرسد تسلسل علل لازم مي آيد كه ذاتاً محال مي باشد ؛ چون تسلسل علل سر از تناقض در مي آورد. پس ما مي پذيريم كه مثلاً فلج شدن يك شخص ، علّت طبيعي خود را دارد ؛ ولي طبق قانون علّيّت ، علّت فلج شدن نيز علّتي دارد و علّت علّت آن نيز علّتي دارد و ... و بالاخره آنكه تمام اين نظام علّت و معلولي را تحت تدبير خود دارد خداوند متعال است. بنا بر اين ، مهار هر علّتي نيز به دست اوست و تا او اراده نكند هيچ علّتي اثر نخواهد داشت. پس اگر علّت فلج شدن به دست خداست ، علّت پيش گيري كننده يا درمان كننده ي آن نيز به دست اوست. بنا بر اين ، اگر كسي فلج شد بايد به دنبال درمان آن برود ، لكن بايد بداند كه علّت درمان كننده ي آن نيز به اذن خدا اثر مي كند. لذا اگر او اراده نكند دارو نيز اثري نخواهد داشت ، كما اينكه اطبّا مي دانند كه اثر داروها نسبي است و در همگان اثر مثبت ندارد ؛ بلكه گاه دارويي كه بايد درمان كننده باشد موجب تشديد مرض مي شود.
پس دعاهاي متعارف براي اين نيست كه خدا بدون دارو شفا دهد بلكه حتماً بايد دنبال درمان رفت ، بلكه شرعاً واجب است كه شخص دنبال درمان برود ؛ امّا دعا نيز لازم است و دعا يعني در خواست شفاي خدا از راه دارو و درخواست تأثير براي دارو و اعتراف به ربوبيّت خدا و فاصله گرفتن از مادّي گرايي. وقتي كسي هم دنبال مداوا مي رود هم شفا را از خدا طلب مي كند در حقيقت اعتراف مي كند به اينكه علّت العلل خداست و دارو واسطه ي فيض مي باشد. تحقيقات جديد نيز اثبات نموده اند كه افراد با ايمان و اهل دعا زودتر از افراد غير مؤمن به معالجات جواب مي دهند. حتّي تحقيقات نشان داده كه وقتي ديگران براي كسي دعا مي كنند باز بهتر به معالجات جواب مي دهد.
اگر سري به روايات اهل بيت (ع) مي زديد و رابطه ي دوا و دعا را به دست مي آورديد متوجّه مي شديد كه برخي از مردم، فلسفه ي دعا را به درستي درك نكرده اند. بايد دانست كه در فرهنگ انبياء ، ائمه و اولياي الهي ، راه كرامت و معجزه و امثال اين امور ، راه اصلي درمان بيماريها نيست و اگر از اين راه افراد معدودي را درمان نموده اند غالبا اغراضي هدايتي در ميان بوده است. يعني اين بزرگواران از اين روش بهره مي بردند تا نبوّت يا امامت خود يا حقّانيّت دين و معجزه را به اثبات برسانند. لذا وقتي خود انبياء يا ائمه (ع) يا اولياي الهي بيمار مي شدند از پزشك و دارو و ديگر راههاي علمي و عقلايي بهره مي جستند و در عين حال از خدا طلب شفا و بهبودي مي كردند. از اينرو در روايات اهل بيت (ع) از علم طبّ به بزرگي ياد شده و بر استفاده از دارو در موارد لزوم توصيه شده است ؛ لكن در كنار اين توصيه ها ، دعاها و توسّلهايي نيز تعليم نموده اند تا بيماران تحت تأثير كارهاي موثّر پزشكان و تأثيرات شگفت داروها دچار شرك افعالي نشوند و پزشك و دارو را مستقلّ در تأثير نپندارند ؛ و بدانند كه اينها صرفاً ابزار شفا هستند و شفا دهنده خداست كه فيضش از طريق انبياء و ائمه (ع) و اذكار و ادعيّه و پزشك و دارو مي رسد و از آن راه در وجود بيمار مؤثّر واقع مي شود.
امام صادق (ع) فرمودند: « مَا وَجَدْنَا لِلْحُمَّى مِثْلَ الْمَاءِ الْبَارِدِ وَ الدُّعَاء . ــــــــ براي تب علاجي نيافتم مؤثّرتر از آب سرد و دعا.» (بحار الأنوار ، ج‏59 ،ص 96) يعني نه صرف آب سرد و نه صرف دعا ، بلكه هر دو باهم. يعني راه طبيعي را استفاده كنيد ولي از خدا نيز غافل نشويد. باز فرمودند: « أَبَى اللَّهُ أَنْ يُجْرِيَ الْأَشْيَاءَ إِلَّا بِأَسْبَابٍ فَجَعَلَ لِكُلِّ شَيْ‏ءٍ سَبَباً وَ جَعَلَ لِكُلِّ سَبَبٍ شَرْحاً وَ جَعَلَ لِكُلِّ شَرْحٍ عِلْماً وَ جَعَلَ لِكُلِّ عِلْمٍ بَاباً نَاطِقاً عَرَفَهُ مَنْ عَرَفَهُ وَ جَهِلَهُ مَنْ جَهِلَهُ ذَاكَ رَسُولُ اللَّهِ ص وَ نَحْن. ـــــــ خدا اِبا دارد از اينكه امور را جاري سازد مگر از راه علل و اسبابش ؛ لذا براي هر چيزي سببي قرار داد.» ( الكافي ،ج1،ص183 ) رسول خدا (ص) نيز فرمودند: « إِنَّ اللَّهَ أَنْزَلَ الدَّاءَ وَ الدَّوَاءَ وَ جَعَلَ لِكُلِّ دَاءٍ دَوَاءً فَتَدَاوَوْا وَ لَا تَتَدَاوُوا بِحَرَام‏ . ــــ خدا درد و دارو را نازل نمود و براي هر بيماري دارويي قرار داد ، پس مداوا كنيد ولي با حرام مداوا نكنيد.» (بحار الأنوار ، ج‏59 ،ص 76) « عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ ع أَنَّهُ سُئِلَ عَنِ الرَّجُلِ يُدَاوِيهِ الْيَهُودِيُّ وَ النَّصْرَانِيُّ قَالَ لَا بَأْسَ إِنَّمَا الشِّفَاءُ بِيَدِ اللَّه‏. ـــــــ از امام صادق (ع) پرسيده شد درباره ي شخصي كه به دست يهودي يا مسيحي مداوا مي شود ، فرمودند: اشكالي ندارد ، شفا تنها به دست خداست. ( پزشك تنها وسيله است.) » (بحار الأنوار ، ج‏59 ، ص73 ) رسول خدا فرمودند: « تَدَاوَوْا فَإِنَّ الَّذِي أَنْزَلَ الدَّاءَ أَنْزَلَ الدَّوَاء. ـــــ امراض خود را مداوا كنيد ! همانا آنكه بيماري را نازل نموده داروي آن را هم نازل كرده است.» (بحار الأنوار ، ج‏59 ،ص70 ) امام صادق (ع) فرمودند: « إِنَّ نَبِيّاً مِنَ الْأَنْبِيَاءِ مَرِضَ فَقَالَ لَا أَتَدَاوَى حَتَّى يَكُونَ الَّذِي أَمْرَضَنِي هُوَ الَّذِي يَشْفِينِي فَأَوْحَى اللَّهُ تَعَالَى إِلَيْهِ لَا أَشْفِيكَ حَتَّى تَتَدَاوَى فَإِنَّ الشِّفَاءَ مِنِّي. ــــــــ پيامبري از پيامبران خدا بيمار شد ، پس گفت: معالجه نمي كنم تا آن كس كه مرا بيمار نموده خود مرا شفا دهد. پس خدا به او وحي نمود كه شفا نمي دهم مگر اينكه خود را معالجه كني كه همانا شفا از من است. ( يعني شفاي حاصل از دارو نيز به اراده من است)» ( بحار الأنوار ، ج‏59 ،ص66 ) باز رسول خدا فرمودند: « تَدَاوَوْا فَمَا أَنْزَلَ اللَّهُ دَاءً إِلَّا أَنْزَلَ مَعَهُ دَوَاءً إِلَّا السَّامَ يَعْنِي الْمَوْتَ فَإِنَّهُ لَا دَوَاءَ لَه‏ . ــــــ خود را درمان كنيد كه خدا دردي نفرستاد مگر اينكه درمانش را هم همراهش فرستاد مگر مرض سام يعني مرگ كه درمان ندارد.» ( بحار الأنوار ، ج‏59 ،ص73 ) همچنين فرمودند: « إِنَّ لِكُلِّ دَاءٍ دَوَاءً فَإِذَا أُصِيبَ دَوَاءُ الدَّاءِ بَرَأَ بِإِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى. ــــــــ براي هر بيماري دارويي است كه چون آن دارو به آن بيماري برسد به اذن خدا معالجه نمايد.» (‏ بحار الأنوار ، ج‏59 ،ص 76 ) امام حسين (ع) هم فرمودند:« أَنَّهُ دَخَلَ رَسُولُ اللَّهِ ص عَلَى عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع وَ هُوَ مَحْمُومٌ فَأَمَرَهُ بِأَكْلِ الْغُبَيْرَاءِ . ـــــــ رسول خدا بر علي (ع) وارد شد در حالي كه تب داشت ، پس آن حضرت امر فرمود به خوردن غبيراء » (بحار الأنوار ، ج‏59 ،ص96)
ملاحظه مي فرماييد كه اهل بيت (ع) در عين اينكه به شفا دهندگي خدا اعتقاد راسخ داشتند ولي توصيه به دارو و طبيب نيز مي كردند ولي دارو و طبيب را مجراي فيض خدا مي دانستند نه مستقلّ در تأثير.
ج ـ فرق دعا و تلقين
1ـ نه در همه ، بلكه در برخي دعاها نيز نوعى تلقين وجود دارد و مى‏تواند اثراتى همانند تلقين به نفس را ايجاد كند ، ولى اين بدان معنا نيست كه كار دعا و تلقين صرف ، يكسان مي باشد. صرف اينكه دو امر در برخي خصوصيّات شبيه يكديگرند ، منطقاً نمي تواند دليل بر يگانگي تمام عيار آن دو امر باشد. براي مثال ، دو برادر دو قلو شباهت فراواني به يكديگر دارند ، آيا از اين شباهت مي توان نتيجه گرفت كه هر دوي آنها در امتحان كنكور قبول مي شوند؟ يا اگر يكي از آنها كار خلافي نمود مي توان دومي را هم به همان جرم متّهم نمود؟ البته بسياري از افراد نا آشنا با منطق، معمولاً دست به چنين استدلالهاي نادرستي مي زنند ؛ ولي روشن است كه چنين نتيجه گيريهايي منطقاً نادرست و از باب قياس تمثيل مي باشد.
2ـ امر اساسي در تلقين مؤثّر ، تكرار مداوم آن مي باشد ، در حالي كه بسياري از دعاهاي مستجاب چه بسا با يكبار دعا نمودن به نتيجه مي رسند. تاريخ ثبت نموده كه امير مومنان (ع) چندين نفر را نفرين نمودند و نفرين آن حضرت در مورد تك تك آنها تحقّق يافت. براي مثال مالك بن انس را نفرين كرد كه: خدا تو را گرفتار مرض پيسي كند و چنان شد كه آن حضرت از خدا خواسته بود. آيا چنين كاري با صد سال تلقين ممكن است؟!
نهايت كاري كه تلقين انجام مي دهد اين است كه نفس خود شخص را مستعدّ براي اموري مي كند. امّا آيا تلقين قادر است به شخص اين توانايي را بدهد كه ديگري را گرفتار مرض پيسي نمايد؟ آن هم فقط با يكبار نفرين نمودن ، نه با تلقين مدام به گوش طرف مقابل.
3ـ يكي از اموري كه خاصّ دعا مي باشد ، اين است كه دعاي يك شخص در حقّ ديگري نيز اثر دارد ؛ چه آن ديگري از دعاي اين شخص مطّلع باشد و چه نباشد. برخي تحقيقات نيز نشان داده كه دعاي ديگران باعث بهبودي سريع بيماري شخص مي شود ، در حالي كه خود او هيچّ اطّلاعي از دعاي ديگران ندارد. در حالي كه تلقين پنهاني يك شخص به نفع ديگري اثري بر روي او ندارد. مثلاً اينكه حسن به خودش تلقين كند كه علي در امتحان كنكور قبول خواهد شد ، باعث نمي شود كه علي در كنكور موفّق شود.
4ـ تلقين و دعا هر دو بر خواسته از نوعي نگرش به جهان هستى مي باشند. در تلقين صرف ، جهان و نفس انسان موجوداتي سر خود و بي صاحب در نظر گرفته مي شوند كه غلام حلقه به گوش ما انسانها مي باشند و ما مي توانيم با تلقين مداوم آنها را رام خود كنيم و به نفع خود از آنها بهره ببريم. چنين نگرشي به جهان كه بسياري از روانشناسي هاي غربي بر آن استوار مي باشند ، در حقيقت از فلسفه هاي اومانيستي (انسان گرا ) بر آمده اند كه انسان را به جاي خدا گذاشته اند و با دلائل عقلي نيز قابل اثبات نيستند. امّا دعا از نگرشي عميق درباره ي عالم هستي سر چشمه گرفته كه خدا در رأس آن بوده و اركان آن با برهان عقلي اثبات مي شود. نگرشى كه در آن آفريننده‏اى قادر قرار دارد و مى‏تواند در آفريده ي خويش تصرّف نمايد و بي اذن او هيچ موجودي قادر به اثر گذاري نيست. خدايي كه اگر اراده كند ، آتش ابراهيم را نمي سوزاند و عيسي مرده را زنده مي كند و صالح از كوه ، شتر بيرون مي آورد و ... .
پس چنين نيست كه دعا و تلقين ، يك چيز باشند ، بلكه دو امر متفاوتند با دو پشتوانه ي فكري مختلف كه البته در برخي موارد و در برخي ويژگيها اشتراكاتي نيز دارند.
به طور خلاصه مى‏توان تفاوت‏هاى تلقين و دعا را در موارد زير خلاصه كرد:
1ـ در تلقين ، شخص تلقين كننده تنها به خود متّكى است ولى در دعا به خداوند تكيه دارد.
2 ـ تلقين با تلقين متضاد خود از بين مى‏رود و يأس‏آور است؛ ولى دعا چنانچه مستجاب هم نشود، شخص دعا كننده باز اميدوار است. چون دعا مبتني بر اين پيش فرض مي باشد كه خدا در رأس امور قرار دارد و همواره خير بنده اش را مي خواهد.
3ـ دعا ارتباط با مبدأ هستى و رها سازنده ي آدمى از غربت و تنهايى و نگاه به بالاتر است ولى تلقين تنها در خود فرو رفتن است كه نتيجه اش بريدن از ملكوت و رسيدن به نوعي خود بيني است. اين نوع خود بيني و خود محوري هم در برخي روانشناسان غربي يا غرب زده به وضوح ديده مي شود ، هم در مرتاضان و يوگي ها و امثال آنها.
4ـ تاثير تلقين بسيار محدود است؛ ولى دعا دامنه‏اى گسترده دارد ؛ تا آنجا كه شخص براي پاك شدن گذشته ي خود يا براي اموات در گذشته ي خود و نيز براي آينده ي خود و فرزندانش نيز مي تواند دعا كند. حتّي شخص مي تواند براي تمام انسانها و در طول تمام زمانها نيز دعا كند ولي تلقين در چنين مواردي كاربرد ندارد. لذا دعا انسان را با همه متّصل مي كند ، بر عكس تلقين كه شخص را در خود فرو مي برد.
5ـ دعا ممكن است تغييراتى واقعى در عالم واقع پديد آورد، ولى تاثير تلقين بيشتر درونى و مربوط به ساختار مغزي و رواني انسان است.
6ـ دعا مستند به جهان‏بينى الهى و مطابق با فطرت انسانى و مبتني بر براهين عقلي است ولى تلقين چيزي جز نوعى تمرين روانى صرف نيست.
7ـ دعا انسان را از امور ديگر باز نمي دارد ؛ شخص دعايي مي كند و نيازي ندارد كه مدام آن را در خيال خود حاضر سازد ولي تلقين ، اگر چه انسان را در بعدي ممكن است موفّقتر سازد ولي از ابعاد ديگر زندگي باز مي دارد و ذهن را همواره مشغول نگه مي دارد.
8ـ تلقين همواره در مسير خودخواهي و رسيدن به آمال است ولي دعا اوّلاً اقسامي دارد كه برخي از آنها فقط خدا خواهي است و هيچ خواهش شخصي در آن نيست. ثانياً برخي دعاها ديگر خواهي و درست در مقابل خودخواهي قرار دارند. ثالثاً دعا حتّي زماني كه براي خود مي باشد ، همراه با خدا خواهي است. چون شخص ، حاجت خود را از خدا مي خواهد نه از نفس خود. رابعاً تلقين صرفاً براي رسيدن به مطلوب است ، امّا دعا افزون بر خواستن مطلوب ، وجود شخص را هم در مسير الهي شدن مي سازد. بخصوص دعاهاي قرآني و دعاهاي تعليم داده شده از سوي معصوم (ع) معارف كلامي ، فلسفي و عرفاني فراواني را در خود دارند كه دعا كننده از طريق آنها ساختار عقلي و روحي خود را در مسير الهي تنظيم مي كند.
9ـ در تلقين ، شخص ، يا اسوه و الگويي ندارد يا اسوه و الگويي از سنخ خود دارد ، امّا دعا كننده ، ملائك و انبياء و اولياي الهي را الگو و واسطه ي خود قرار مي دهد و سعي مي كند همرنگ آنها شود.
10ـ برد تلقين تنها در امور دنيايي است ؛ امّا دعا حتّي براي بعد از مرگ نيز كاربرد دارد. تلقين اگر چه در امور دنيايي ، گاه ايجاد آرامش موقّتي مي كند ولي وقتي به پاي مرگ مي رسد قادر نيست هراس مرگ را بزدايد. امّا اهل دعا چون به خدا اعتقاد دارند و منشاء اثر را خدا مي دانند و نه صرف نفس و روان ، با دعا درباره ي وضعيّت برزخي و اخروي خود به آرامش مي رسند و از ترس مرگ مي رهند ؛ ولي اهل تلقين صرف ، از راه فراموش نمودن مرگ و با به غفلت زدن خود ، ترس ناشي از اين واقعيّت گريزناپذير را معالجه مي كنند. اهل تلقين مدّعي اند كه از راه تلقين ايجاد آرامش مي كنند ؛ در حالي كه اين ادّعا دروغي شاخدار است. آرامشي كه آنها ايجاد مي كنند ، صرفاً نوعي گول زدن خود است نه آرامش. لذا اگر مريضي كه با تلقين به او قبولانده اند كه شفا مي يابد ، پرونده ي خود را ببيند و مشاهده كند كه پزشكان زمان وفات او را هم حدس زده اند ، دوباره دچار آشفتگي روحي خواهد شد. امّا اهل ايمان حقيقي ، اگر بدانند كه زمان مرگشان فرا رسيده ، تمركزشان افزونتر مي شود تا عالم مادّه را با تقوا و پاكي ترك نمايند ؛ و دعايشان در چنين مواقعي افزونتر و خالصانه تر مي شود ؛ امّا نه دعا براي ماندن در دنيا ؛ بلكه براي آباداني آخرت.
يك فرمانده اومانيست كه فنون تلقين را مي داند هنگامي كه مي بيند سربازان تحت فرمان او محاصره شده اند و هيچ راه نجاتي هم نيست ، از راه تلقين خود را آرام مي كند و هيچ اقدامي انجام نمي دهد ؛ چون جنگ براي او يك نوع بازي شطرنج است و سربازان تحت فرمانش مهره هاي بازي اند. او با چنين تفكّري خود را آرام مي كند. ولي يك فرمانده الهي در چنين مواقعي اوّلاً آرام است چون همه چيز را امتحان الهي مي بيند و مرگ را هم آخر زندگي نمي داند. امّا آرامش او منفعلانه و غافلانه نيست بلكه از يك آگاهي متعالي سرچشمه مي گيرد. ثانياً خود را در بن بست نمي بيند ؛ چون مي داند كه از راه دعا ممكن است امدادهاي غيبي را به كمك بگيرد ؛ لذا دست به دعا بر مي دارد. اينجا ديگر تلقين كار ساز نيست ؛ چون تلقين مربوط به توانايي هاي دروني انسان است امّا دعا مبتني بر قدرت نامتناهي الهي است.
11ـ اتّفاقي كه در تلقين رخ مي دهد اين است كه ساختار مغزي ، عصبي و بدني انسان تغييراتي در خود مي دهند تا در راستاي خواست روحي شخص قرار گيرند ؛ و روشن است كه اين تغييرات اوّلاً بسيار محدود و ثانياً بسيار كند مي باشند. امّا آنچه در دعا رخ مي دهد ، تنها در مواردي ممكن است از همين راه مي باشد ، كه در اين صورت شباهتي با تلقين خواهد داشت ؛ امّا در اكثر اوقات ، روح دعا كننده در اثر توجّه به خدا و ارتباط با ملائك و توسّل به انسانهاي كامل ، در مراتب هستي صعود و ترقّي نموده به مراتب بالاي عالم ملكوت و عالم جبروت قدم مي نهد و با وسائط فيض حوادث ، كه در اين دو عالم قرار دارند ، متّحد مي شود و از اين راه فيض الهي را دريافت و در مراتب پايين خويش يا ديگر موجودات جاري مي سازد. بر همين اساس ، هر چه رتبه ي وجودي شخص دعا كننده عظيمتر باشد ، به همان اندازه دعاي او مستجابتر خواهد بود. همچنين هر چه روح شخص دعا كننده پاكتر و به وجود ملائك ملكوتي و جبروتي و وجود نوري انسان كامل شبيه تر باشد ، به همان اندازه دعاي او مؤثّرتر خواهد بود. بر همين اساس است كه اهل بيت (ع) براي استجابت دعا شرائطي را برشمرده اند كه دقّت در اين شرائط قبولي دعا ، نشان مي دهد كه اكثر آنها روح را در مسير سنخيّت با ملائك قرار مي دهد. الف ـ دعاي افراد عادي محدوده دارد.
براي برگرداندن دست بريده شده، دعاي فرد عادي كارساز نيست؛ بلكه معجزه يا كرامت لازم است. معجزه و كرامت نيز ربطي به دعا و خواست ما ندارد؛ بلكه كار پيغمبر و امام يا وليّ خدا مي باشد كه هر گاه از خداوند متعال اذن داشته باشد، به منظورهاي خاصّي دست به معجزه يا كرامت مي زند. لذا در تاريخ ثبت است كه هم رسول خدا(ص) هم اميرمومنان(ع) هم ساير اهل بيت(ع) بارها مرده را زنده نموده و دست بريده را شفا داده و دندان ريخته را احياء نمودند. در تاريخ ثبت است كه اميرمومنان(ع) دست دزدي را بريد و سپس آنها را در جاي چسباند و مثل روز اوّل شد. باز در تاريخ ثبت است كه رسول خدا(ص) با گوشت بزغاله اي كوچك، صدها نفر را سير نمود در حالي كه هنوز گوشت بزغاله در ديگ باقي بود. آنگاه به اعجاز خويش، بزغاله را دوباره زنده ساهت. همچنين شاعري سخني در حمايت دين خدا گفت، حضرتش در حقّ دعا نموده فرمودند: « خدا دهانت را نشكند». روات بيان نموده اند كه اين شخص تا سنين بالا عمر نمود امّا تا آخر عمر همواره دندادن داشت؛ و دنداني نمي افتاد مگر اينكه جاي آن دندان جديد مي روييد.
از اولياي الهي نيز كرامات زيادي از اين سنخ ديده شده است. براي نمونه، آية الله شيخ حسنعلي نخودكي ـ كه در سال 1361 قمري، يعني71 سال قبل از دنيا رفته ـ بارها و بارها بيماري هاي صعب العلاج را شفا دادند. و اين چيزي نيست كه در زمانهاي دور بوده باشد يا بر اهل تحقيق پوشيده باشد. شرح احوال اين مرد شگفت انگيز را مي توانيد در كتابها و سايتهاي مختلف مطالعه فرماييد؛ كه افراد فراواني نقل نموده اند. نمونه ي ديگر، شيخ رجبعلي خيّاط است كه در سال 1340 هجري شمسي، يعني پنجاه سال قبل از دنيا رفته، و هنوز دست پروردگان او زنده اند. كتاب «كيمياي محبّت» زندگي نامه و نقل كرامات اين مرد خيّاط و مستجاب الدّعوه است. نمونه هاي ديگري نيز وجود داشته و دارند كه طالب حقايق خود مي تواند در اين باره تحقيق كند.
حاصل مطلب آنكه: اگر دعا كننده وليّ خدا باشد، حتّي دعاي مي تواند موجب شفاي امراض غير قابل علاج نيز بشود. كما اينكه آية الله نخودكي امراضي را با يك حبّه قند درمان مي نمود كه هنوز هم لاعلاج مي باشند.
امّا چرا اكثر بيماري هاي شفا يافته با دعا، از سنخ بيماري هاي عصبي اند؟ علّتش روشن است. چون منشاء بسياري از اين گونه بيماري ها، بريدن از خدا و گرايش به جهان بيني مادّي است؛ و دعا ما را به جهان بيني درست برمي گرداند؛ يعني ما با دعا در حقيقت اعتراف مي كنيم كه تمام امور در دست خداست؛ و بي خواست او اتّفاقي نمي افتد. روشن است كه وقتي كسي اعتقاد درستي به فعّال ما يريد بودن خدا و معاد ندارد، تصوّر مرگ هم براي او وحشتناك است. چنين كسي كافي است بشنود كه فلان جا زلزله شده يا در پيرايشگاه احتمال ابتلاء به ايدز وجود دارد يا ... تا اعصابش به هم ريزد. چنين كسي كافي است بي كار شدن را تصوّر كند تا اعصابش مختلّ شود. چون اعتقاد درستي به رزّاق بودن خدا ندارد. و ... . البته ريشه ي تمام اين گونه بيماري ها، بي اعتقادي يا ضعف اعتقاد نيست؛ بلكه برخي از آنها چنين هستند. لذا اگر دعاهاي متعارف افراد عادي در اين گونه موارد مؤثّرتر است، ناشي از ويژگي تلقيني دعا نيست؛ بلكه ناشي از ويژگي تصحيح اعتقادات است كه در دعا وجود دارد.