پیامبر اسلام و سواد خواندن ونوشتن

«وَ ما كُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتابٍ وَ لا تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ إِذاً لاَرْتابَ الْمُبْطِلُونَ»؛ عنكبوت (29)، آيه 48.؛ «تو هرگز پيش از اين كتابى نمى خواندى و با دست خود چيزى نمى نوشتى، مبادا كسانى كه در صدد (تكذيب و) ابطال سخنان تو هستند، شك و ترديد كنند».
آرى، يكى از ويژگى هاى پيامبر اسلام صلى الله عليه وآله، اين است كه او امّى بوده است. منبع اين مطلب در درجه اول، خود قرآن است؛ در آيات 157 و 158 سوره اعراف، پيامبر با صفت امّى (النبىّ الاُمّى) وصف شده است.
منبع بعدى، تاريخ است؛ مورّخان، مسلمانان و حتى غير مسلمانان، ادّعا نكرده اند كه آن حضرت در دوران خردسالى، نوجوانى يا جوانى و پيرى، نزد معلّم و آموزگارى، خواندن يا نوشتن آموخته است؛ به عنوان نمونه، ويل دورانت در تاريخ تمدّن مى نويسد: «ظاهراً هيچ كس در اين فكر نبود كه وى (-(رسول اكرم صلى الله عليه وآله )-) را نوشتن و خواندن آموزد... معلوم نيست كه محمدصلى الله عليه وآله شخصاً چيزى نوشته باشد. پس از نيل به مقام پيامبرى، كاتب مخصوص داشت، معذلك، معروف ترين و بليغ ترين كتاب زبان عربى به زبان وى جارى شد و دقايق امور را بهتر از مردم تعليم ديده مى شناخت». عصر ايمان، ج 4، بخش اول، ص 207.
واژه امّى، مركب از «ام» و (-(ياء)-) نسبت است و در ميان مفسران و انديشمندان اسلامى، در مورد اين تركيب چند ديدگاه وجود دارد كه برخى عبارتند از:
الف) شخصى كه به او امى گفته مى شود، به «امت عرب» منسوب است و از صفات بارز و عمومى عرب در آن روزگار، آن بوده كه خواندن و نوشتن نمى دانسته اند. از پيامبر نقل شده است كه «ما امت امى هستيم كه نمى نويسيم» فخر رازى، تفسير كبير، ذيل آيه 157 سوره اعراف..
ب) مراد از ام، مادر است كه در اين صورت مقصود، انتساب به حالت مادر زادى است كه با آن حالت، انسان خواندن و نوشتن نمى داند. اين، ديدگاه اكثر محققان علوم اسلامى است. احتمالات ديگرى نيز ذكر شده است. ر.ك: استاد مرتضى مطهرى، مجموعه آثار، ج 4، ص 229 - 232.
همه اين ديدگاه ها بر اين نكته وفاق دارند كه واژه امّى، بر پيامبرصلى الله عليه وآله به اين معنى اطلاق شده است كه پيامبر اسلام، درس نخوانده و مكتب نديده بوده و نزد هيچ آموزگارى، شاگردى نكرده است.
قرآن در سوره عنكبوت، آيه 48، به صراحت اين مطلب را ذكر كرده است؛ «وَ ما كُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتابٍ وَ لا تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ إِذاً لاَرْتابَ الْمُبْطِلُونَ»؛ «و تو هيچ كتابى را پيش از اين نمى خواندى و با دست خود (-(كتابى )-)نمى نوشتى وگرنه، باطل انديشان، قطعاً به شك مى افتادند».
علامه طباطبايى در تفسير الميزان، ذيل همين آيه، نخواندن و ننوشتن پيامبرصلى الله عليه وآله را به امى بودن او نسبت داده است. به اين ترتيب، امّى بودن پيامبرصلى الله عليه وآله به اين معنى كه خواندن و نوشتن را نزد كسى ياد نگرفته و بر همان حالت مادرزادى تا زمان بعثت باقى بوده، مسلّم است.
نكته مهم اين است كه امّى بودن، به معنى بى سواد بودن و جهل نيست و اين امر در مورد هر كسى امكان دارد؛ يعنى ممكن است كسى سواد خواندن و نوشتن نداشته باشد؛ اما سينه او گنجينه اسرار و حكمت هاى عقلى و الهى باشد. مؤمنان، زاهدان و عارفانى بوده اند كه گرچه سواد كلاسيك نداشته اند، اما توان تشخيص حق از باطل (-(فرقان )-) را كه سرچشمه حكمت است، داشته اند.
قرآن مى فرمايد: «هر كس تقوا بورزد، ما قدرت تشخيص حق از باطل را به او مى دهيم».
در حديث نيز آمده است: «هر كس چهل روز براى خداوند، اخلاص بورزد، سرچشمه هاى حكمت از قلب او بر زبانش جارى مى گردد».
روشن است كه اين امر، اختصاصى به آنان كه سواد خواندن و نوشتن دارند، ندارد. پيامبر اسلام صلى الله عليه وآله با آن كه امّى بود، بر اثر تقوا، به چنان شرح صدر و ظرفيّتى دست يافت كه توانست طرف خطاب مستقيم خداوند قرار گرفته، از طريق وحى، به آستانه حقيقت واصل گردد و كتابى بى مانند، همچون قرآن را براى بشر به ارمغان آورد و تمدّنى عظيم را بر بنياد آن، استوار سازد و آموزگار بزرگ انسان ها گردد. پس بايد توجه داشت كه علم با سواد، يكى نيست و چنين نيست كه هر عالمى، با سواد باشد و يا هر باسوادى، عالم باشد. بسيارى از افراد هستند كه سواد خواندن و نوشتن دارند؛ ولى از علوم و به خصوص علوم الهى، بى بهره اند. كسانى هم هستند كه داراى علمند؛ ولى از سواد خواندن و نوشتن، بى بهره يا كم بهره اند.
در زمان پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله يكى از معدود كسانى كه سواد خواندن و نوشتن داشت، معاويةبن ابى سفيان بود؛ ولى از جاهل ترين افراد بود و در قرن اخير، شخصى به نام كربلايى كاظم وجود داشت جسم شريف وى در قبرستان قم نو مدفون است كه به عنايت امام زمان(عج)، حافظ تمام قرآن شده بود و قرآن را به شكل نور مى ديد؛ در حالى كه فاقد سواد بود.
بنابراين، علم، با سواد، تلازم ندارد و نوشتن، يكى از راه هاى حفظ علم و يكى از راه هاى اطلاع از علم است؛ يعنى صرفاً يك وسيله است؛ مخزن علم، جان آدمى است؛ نه ورق كاغذ.
دليل خط ننوشتن پيامبر چيست و چرا آن حضرت هيچ گاه به مكتب نرفت؟
سرّش اين است كه او همه علم را از خداوند متعال گرفته بود و نيازى به خواندن و كتاب نداشت. او يقيناً نوشتن و خواندن را هم مى دانست؛ ولى هيچ وقت اقدام به نوشتن و خواندن نكرد؛ چون پيامبرصلى الله عليه وآله در ميان قومى مبعوث شده بود كه اهل شعر و ادبيات بودند و معجزه جاويد او، يعنى قرآن كريم، از سنخ علم و هنر و ادبيات است؛ تا به اين وسيله، حجت را بر مردمان مدعى علم و ادب، تمام كند.
پيامبرصلى الله عليه وآله قلم به دست نگرفت و به مكتب نرفت؛ تا معلوم شود كه او قرآن را از كسى ياد نگرفته است و از پيش خود ننوشته است؛ تا كسى نتواند بگويد كه او، يك نويسنده زبردست بوده است و قرآن را نوشته است؛ چون كسى قبول نمى كند كه يك شخص مكتب نرفته، توانايى نوشتن يك اثر بى مانند را داشته باشد.
اعراب به پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله تهمت مى زدند كه او قرآن را از برخى از افراد عالم فراگرفته است يا مى گفتند: او كاهن است يا مى گفتند: او شاعر است ر.ك: طور (52)، آيه 29 34 ؛ دخان (44)، آيه 13 و 14؛ انبيا (21)، آيه 5؛ حاقه (69)، آيه 41. و هيچ كدام اين تهمت ها در مردم اثر نمى كرد؛ چون همه مى دانستند كه پيامبرصلى الله عليه وآله نه پيش كسى چيزى آموخته و نه كتابى خوانده و نه مطلبى نوشته است و كسى با اين سابقه، نمى تواند كتابى چون قرآن را خودش بنويسد.
بنابراين، آيه مورد بحث، پاسخ اين سؤال را داده است و آن اين كه «إِذاً لاَرْتابَ الْمُبْطِلُونَ»؛ «مبادا كسانى كه در صدد (تكذيب و) ابطال سخنان تو هستند، شك و ترديد كنند».
نامه هاى پيامبر و همچنين آيات قرآن را چه كسى مى نوشت؟
به دستور پيامبرصلى الله عليه وآله به منظور صيانت از قرآن، كار كتابت و حفظ آن در سينه ها، همزمان انجام مى گرفت؛ زيرا در زمان آن حضرت صلى الله عليه وآله تعداد اندكى از مردم با خواندن و نوشتن، آشنايى داشتند و اسباب و ابزار كتابت هم چنان كه بايد، آماده و مناسب نبود؛ به همين جهت، صيانت از قرآن، به دو صورت، يعنى حفظ آن به طريق كتابت و حفظ در سينه ها، همزمان و همراه هم انجام مى گرفت؛ تا نوشتن، پشتيبان حفظ باشد و حفظ، ياور نقش لفظ.
بنابراين، هرگاه چيزى از آيات قرآن نازل مى شد، پيامبرصلى الله عليه وآله، گروهى از اصحاب خود را فرامى خواند و آنان، قرآن را با نظارت مستقيم و مستمر آن حضرت صلى الله عليه وآله مى نوشتند و حافظان بسيارى هم از ميان اصحاب، آن را حفظ و به تواتر، نقل مى كردند و بدين ترتيب، پيغمبرصلى الله عليه وآله به تدريج، آنهايى را كه قادر بر نوشتن بودند، براى كتابت وحى، انتخاب و گزينش مى كرد و آنها را هم كه در اين زمينه كمبود داشتند، تشويق به آموختن مى كرد و چنين بود كه كاتبان يا نويسندگان وحى، در زمان رسول خداصلى الله عليه وآله قرآن را بر روى قطعات سنگ و استخوان و ليف خرما و پوست و بر هر چيزى كه قابل نوشتن بود، نگارش مى كردند.
با اين كه كاتبان وحى از اصحاب برگزيده بودند و وحى را آن چنان كه پيغمبرصلى الله عليه وآله دستور مى داد، مى نوشتند، با اين همه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله، نظارت دقيقى بر كار كاتبان داشت و به موجب روايات، پس از املاى وحى، پيغمبرصلى الله عليه وآله از كاتب وحى مى خواست كه آن چه را نوشته، براى او بخواند و اگر اشكالى در آن نوشته بود، آن را رفع مى كرد.
اما درباره كاتبان وحى و نيز شماره ايشان، اختلاف نظر است؛ به طورى كه تعداد آنان را از 10 تا 45 نفر ذكر كرده اند.
در تجارب السّلف، چنين آمده است: «رسول صلى الله عليه وآله را ده كاتب بود؛ بعضى وحى مى نوشتند و بعضى حساب صدقات و بردگان كه از غزوات آوردندى...» تجارب السلف، ص 6. و سپس اسامى دبيران پيغمبرصلى الله عليه وآله ذكر شده است و در تاريخ يعقوبى آمده است: «و نويسندگانش كه وحى و نامه ها و قراردادها را مى نوشتند، عبارت بودند از...» تاريخ يعقوبى، ص 446..
يعقوبى همچنين اسامى سيزده نفر را ذكر كرده است. در نتيجه، كاتبان از حيث نقش و وظيفه نيز متفاوت بودند؛ يعنى كسانى مثل زيد و اُبَىّ بيشتر به كار نوشتن وحى اشتغال داشتند و عده ديگرى هم آيات را مى نوشتند و هم نامه ها و رساله ها را تنظيم مى كردند و عده اى هم مانند حضرت على عليه السلام، عثمان، اُبَىّ، زيد، ابوموسى، مصعب، حنظلةبن الربيع به دعوت رسول خداصلى الله عليه وآله كتابت مى كردند و عده ديگر ظاهراً به سبب علاقه شخصى و از روى عشق و ايمان و به منظور كمك به حفظ آن، آيات را مى نوشتند.
روايات نشان مى دهد كه چهار تن از كاتبان وحى، يعنى حضرت على عليه السلام، اُبَىّ بن كعب، زيدبن ثابت و عثمان، به خاطر ملازمت مداوم با رسول خداصلى الله عليه وآله داراى موقع و مقامى برجسته در امر كتابت وحى بوده اند. خرمشاهى، دانشنامه قرآن، حرف «ك» (با تلخيص).
اگر واقعاً پيامبر خط نمى نوشت، چرا در آخر عمر، وقتى در بستر بيمارى بود و گروهى از اصحاب هم نزد وى حضور داشتند، فرمود: كاغذ و قلمى بياوريد تا چيزى بنويسم كه پس از من، هرگز گمراه نشويد؟ تاريخ طبرى، ج 1، ص 228؛ بحارالانوار، ج 30، ص 535 و ج 28، ص 288 ؛ اربلى، كشف الغمه فى معرفةالائمه، ص 114 و 97.
به نظر ما، غرض پيامبرصلى الله عليه وآله از اين جمله، نوشتن نبود؛ بلكه از ابتدا غرض اصلى حضرت براى آزمايش و اتمام حجت با اصحاب بود و در واقع، پيامبر اين جمله را فرمود تا آن شخص بگويد: «ان الرجل ليهجر همان.؛ به درستى كه اين مرد، هذيان مى گويد» و همه حاضران به باطن واقعى برخى مدعيان خلافت بعد از رسول خداصلى الله عليه وآله پى ببرند.
دليل ما اين است كه مسئله از چند صورت خارج نيست؛ زيرا يا بايد خود پيامبر آن وصيت را مى نوشت يا حضرت على عليه السلام يا يكى ديگر از كاتب ها.
در فرض اول، حكمت ترك نوشتار حضرت در طول عمر شريفش از بين مى رفت و در واقع، داراى مفسده اى بزرگ بود و دشمنان مى گفتند: پس رسول خداصلى الله عليه وآله سواد خواندن و نوشتن داشته، تا به حال، نعوذ باللَّه دروغ مى گفته و قرآن را هم از روى كتاب هاى ديگرى كه چه بسا در اختيارش بوده، نوشته است.
علاوه اين، اگر پيامبرصلى الله عليه وآله در آن زمان خط مى نوشت، در طول تاريخ و حتى براى مردم آن زمان، قابل استدلال و حجت نبود؛ زيرا قبل از آن، پيامبرصلى الله عليه وآله نمونه خط نداشت كه بتوان اين خط را با آن خط مقايسه كرد و به صدقش پى برد و به راحتى مى توانستند در اين كه اين خط از پيامبرصلى الله عليه وآله است، ترديد و شبهه كنند و به عبارت ديگر، آن خط، قابل كارشناسى نبود و در اثبات امامت و خلافت بعد از رسول خداصلى الله عليه وآله نمى توانست قابل استناد باشد.
در فرض دوم كه حضرت على عليه السلام آن وصيت را مى نوشت، اشكالش اين است كه حضرت على عليه السلام در اين مسئله ذى نفع بود؛ زيرا وصيت پيامبرصلى الله عليه وآله به وصايت و خلافت او بود و در نتيجه، قابل شبهه و ترديد بود.
در فرض سوم كه ديگران كتابت مى كردند، اشكالش اين است كه يك خط، مهم تر و بالاتر از بلند كردن دست على عليه السلام مقابل يك صد هزار نفر در غدير خم نبود و منافقين كه در قلب هايشان مرض داشتند، زير بار اين خط هم نمى رفتند و با تأويل و اشكال تراشى، آن را از حجيت مى انداختند؛ مانند اين كه مى گويند: مولى به معناى دوست است؛ نه ولىّ و امام و امثال اين گونه ايرادات سبك و مغرضانه.
در نتيجه، قطعاً پيامبرصلى الله عليه وآله از آن جمله خود مقصودى داشت و استقصايى كه ما كرديم، نشان مى دهد كه هدف وى، اتمام حجت و روشن گرى بوده، نه كتابت؛ زيرا آن وصيت را نه تنها در غديرخم، بلكه در طول 23 سال رسالت خويش، بارها به مردم گوشزد فرموده بود.

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.
  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <br><a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
1 + 5 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .