لعن در قرآن و روايات

يك. كاربرد لعنت در قرآن مجيد
لعن در لغت به معناى راندن و دور كردن است مفردات راغب، ص 741..
و در قرآن مجيد به صورت هاى گوناگون ارائه شده است.
گاهى لعن در قرآن به صراحت از سوى خداوند آمده است و گاهى ملائكه و مردم نيز در زمره لعنت كنندگان ياد شده اند. گاهى لعن نسبت به روز قيامت و گاهى لعن با شدّت، در دنيا و آخرت مطرح شده است.
گاهى لعن شوندگان به «عذابى عظيم» تهديد مى شوند و زمانى به «عذاب مقيم».
«بى گمان، كسانى كه خدا و پيامبر او را آزار مى رسانند، خدا آنان را در دنيا و آخرت لعنت كرده و برايشان عذابى خفت آور آماده ساخته است» «إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّه وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّه فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهِيناً»، (احزاب (33)، آيه 57).
.

لعن از سوى خدا، فرشتگان و اولياى الهى
لعن و لعنت از صفات فعل خداست و به اين معنا نيست كه خداوند تنها با الفاظى خاص آنها را لعن كرده باشد بلكه دور شدن از رحمت الهى لعن است و سلب توفيق مى تواند مرحله رقيقى از لعنت باشد يعنى اگر خداوند كسى را به حال خود رها كند و فيض خاص خود را از او سلب كند او ملعون خداست تسنيم، جوادى آملى، ج 5، ص 461..
اما لعن كردن از جانب خداوند و فرشتگان و پيامبران و اولياء الهى با هم تفاوت دارد از آيات فوق به دست مى آيد كه خداوند، فرشتگان، پيامبران و اولياى الهى و حتى كفار از لعن كنندگان بشمار مى روند لعن كردن خداوند با لعن كردن فرشتگان و مردمان متفاوت است، لعنت خداوند خواه در دنيا و خواه در آخرت همان عذاب و عقوبت است... و لعنت ساير لعنت كنندگان درخواست دورى از رحمت الهى است.
ملائكه، اولياى الهى و صالحان مؤمن جزو لعنت كنندگان هستند مقصود از لعنت آنان منحصر در اين نيست كه واژه لعن را بر زبان جارى كرده و بگويند «اللهمَّ اللعن فلانا»، زيرا لعن لفظى اگر چه در برابر دستورهاى خاصى كه در برخى روزها و شب ها وارد است مانند اذكار مرسوم و معمول، عبادتى لفظى بشمار مى آيد ليكن نمى تواند مصداق منحصر لعن باشد... ملائكه و مؤمنان كتمان كنندگان حق را با لفظ يا بدون آن همواره لعنت مى كنند.
فرشتگان و مؤمنان همان گونه كه مجارى فيض خاص و بهره هاى معنوى خداى سبحان اند مجارى قهر و غضب او نيز هستند و قهر و عذاب الهى به وسيله آنان خواه به صورت نفرين و خواه به صورت ديگر به ستمگران مى رسد و سبب مى شود كه كتمان كنندگان حق از خير دنيا و بهره آخرت محروم گردند تسنيم، جوادى آملى، ج 8، ص 68..

الف. گروه هاى ملعون در قرآن
گروه هاى زير طبق آيات قرآن مجيد، ملعون به شمار مى روند:
- كتمان كنندگان حق بقره (2)، آيه 159..
- ستمكاران و كافران (كسانى كه بعد از ايمان آوردن دوباره كفر ورزيده اند) آل عمران (3)، آيه 86..
- كشندگان و قاتلان مؤمنان نساء (4)، آيه 93..
- دروغگويان در شهادت حق و باطل و هدايت و ضلالت نساء (4)، آيه 51..
- ستمكاران احزاب (33)، آيه 44..
- آزاردهندگان به پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله)، منافقين (زن و مرد) و كفار توبه (9)، آيه 68. (برخى ويژگى هاى منافقان در آيات 68-61 آمده است).
- پيمان شكنان، مفسدان و... رعد (13)، آيه 25..
- منافقان، بيماردلان و آزاردهندگان خداوند و پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) و كافران احزاب (33)، آيه 64-57..
- فسادكنندگان در زمين و قطع رحم كنندگان محمد (47)، 22 و 23..

ب. معرفى هدايت شدگان قبل از لعنت شوندگان
لعنت شوندگان معمولاً در اين آيات بعد از هدايت شدگان و رستگاران معرفى شده اند. (يعنى خداوند در بيانى مؤمنان و صالحان را مورد رحمت خويش قرار داده و آنگاه به بيان لعنت بر ديگران پرداخته است).
«إِنَّ اللَّه وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ...»؛
«إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّه وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّه فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ...» احزاب (33)، آيه 57-56..
يا در سوره رعد
«أَ فَمَنْ يَعْلَمُ أَنَّما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ الْحَقُّ كَمَنْ هُوَ أَعْمى إِنَّما يَتَذَكَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ»؛
«الَّذِينَ يُوفُونَ بِعَهْدِاللَّه وَ لا يَنْقُضُونَ الْمِيثاقَ»؛
«وَ الَّذِينَ يَصِلُونَ ما أَمَرَاللَّه بِهِ أَنْ يُوصَلَ...»؛
«وَ الَّذِينَ صَبَرُوا ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ و...»؛
«جَنَّاتُ عَدْنٍ يَدْخُلُونَها وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبائِهِمْ وَ أَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ وَ الْمَلائِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بابٍ»؛
«سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ»؛
«وَ الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَاللَّه مِنْ بَعْدِ مِيثاقِهِ وَ يَقْطَعُونَ ما أَمَرَاللَّه بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ أُولئِكَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدَّارِ» رعد (13)، آيات 25-19..
يا در سوره آل عمران
«وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ. كَيْفَ يَهْدِي اللَّه قَوْماً كَفَرُوا بَعْدَ إِيمانِهِمْ...»؛
«أُولئِكَ جَزاؤُهُمْ أَنَّ عَلَيْهِمْ لَعْنَةَاللَّه وَ الْمَلائِكَةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ» آل عمران (3)، آيات 87-85..
يا در سوره محمد(صلى الله عليه و آله)
«وَ الَّذِينَ اهْتَدَوْا زادَهُمْ هُدىً وَ آتاهُمْ تَقْواهُمْ»؛
«فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَكُمْ»؛
«أُولئِكَ الَّذِينَ لَعَنَهُمُ اللَّه فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعْمى أَبْصارَهُمْ» محمد (47)، آيه 17 و 23-22..
از مجموع آيات به دست مى آيد كه لعنت شدگان در آنها مربوط به زمانى خاص و يا گروهى خاص نمى باشند بلكه هر انسان حتى انسان مسلمان كه چنين ويژگى هايى را دارا شود مستوجب عقاب و فرجام خواهد شد. اطلاق اين آيات به طور كلى ستمگران و كتمان كنندگان حق را در هر زمان و مكانى كه كتمان حقيقت صورت پذيرد، را در بر مى گيرد.
لعنت خدا و لعن كنندگان به طور دائمى و هميشگى متوجه كسانى است كه حقايق را كتمان مى كنند، زيرا در فعل آن، «يلعن» فعل مضارع است كه استمرار را مى رساند و اين بدترين مجازات است كه ابدى بودن را مى رساند.
در آيات ديگر نيز به نوعى خلود عذاب آنان تأكيد شده است. «خالِدِينَ فِيها لا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ...» آل عمران (3)، آيه 88 و احزاب (33)، آيه 57..
كسانى كه مشمول لعن خداى سبحان شود از نصرت و يارى ديگران بى بهره خواهند ماند و خوار و ذليل خواهد شد و اين خود عذابى است كه بر ملعون نازل مى شود. «وَ مَنْ يَلْعَنِ اللَّه فَلَنْ تَجِدَ لَهُ نَصِيراً» نساء (4)، آيه 52..
تطبيق شجره ملعونه بر بنى اميه از زبان پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) گوياى حقايق بسيارى است كه در روايات متعدد مورد تأييد و تأكيد قرار گرفته است اسراء (17)، آيه 60..

ج. روايات تفسيرى آيات لعنت در قرآن
توجه به برخى روايات تفسيرى كه به بيان مصاديق و موارد آيات فوق الذكر اشاره دارند:
1. «فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَيْنَهُمْ أَنْ لَعْنَةُ اللَّه عَلَى الظَّالِمِينَ» اعراف (7)، آيه 44..
اين مؤذن در روايات اسلامى، غالباً به اميرمؤمنان على(عليه السلام) تفسير شده است.
حاكم «ابوالقاسم حسكانى» از دانشمندان اهل سنت به سند خود از ابن عباس نقل مى كند كه على(عليه السلام) در قرآن نام هايى دارد كه مردم آنها را نمى دانند از جمله «مؤذن» در آيه فوق، على(عليه السلام) است كه اين ندا را سر مى دهد و مى گويد: «الا لعنة اللَّه على الذين كذبوا بولايتى و استخفوا بحقى» ؛ «لعنت خدا بر آنها باد كه ولايت مرا تكذيب كردند و حق مرا كوچك شمردند» تفسير نمونه، مكارم شيرازى، ج 6، ص 181..
2. در بيان امام صادق(عليه السلام) آمده است كه فرمود: «إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلْنا مِنَ الْبَيِّناتِ وَ الْهُدى » بقره (2)، آيه 159. به آنان كه كتمان ولايت على(عليه السلام) كردند اشاره دارد تفسير عياشى، ج 1، ص 71.. كه اين بارزترين مصداق كتمان حقيقت است و در سرنوشت امت اسلامى بسيار تأثيرگذار بوده است.
3. در تفسير على بن ابراهيم قمى روايت شده كه آيه 52 و 51 سوره نساء: «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتابِ... أُولئِكَ الَّذِينَ لَعَنَهُمُ اللَّه وَ...». اشاره به كسانى دارد كه حق آل محمد را غصب نمودند و حسد بر آنان بردند تفسير قمى، سوره نساء، آيه 52..
4. پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) فرمود: «هرگاه از دانشمندى چيزى را كه مى داند سؤال كنند و او كتمان نمايد روز قيامت افسارى از آتش بر دهان او مى زنند» مجمع البيان، طبرسى، ج 1، ص 442..
5. در حديثى از حضرت على(عليه السلام) پرسيدند: «بدترين خلق خدا بعد از ابليس و فرعون و... كيست؟» امام در پاسخ فرمود: «آنها دانشمندان فاسدند كه باطل را اظهار و حق را كتمان مى كنند و همان ها هستند كه خداوند بزرگ درباره آنها فرموده: لعن خدا و لعن همه لعنت كنندگان بر آنها خواهد بود» «قال العلماء اذا فسدوا، هم المظهرون الا باطيل، الكاتمون للحقائق و فيهم قال اللَّه عز و جل «اولئك يلعنهم اللَّه...»، (نورالثقلين، ج 3، ص 139)..
6. در حديثى آزار و اذيت فاطمه(عليها السلام) آزار و اذيت پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) شمرده شده است: «ان فاطمه بضعة منى يوذينى ما آذاها».
و طبق آيه شريفه 57 سوره احزاب آزار دهندگان فاطمه زهرا(عليها السلام)، آزار دهندگان پيامبرند و آنان نيز ملعون به شمار مى روند.
7. «وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِي أَرَيْناكَ إِلاَّ فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ وَ نُخَوِّفُهُمْ فَما يَزِيدُهُمْ إِلاَّ طُغْياناً كَبِيراً» اسراء (17)، آيه 60..
مرحوم علامه طباطبايى در تفسير اين آيه اشارتى دقيق ارائه كرده اند: حاصل معناى «و ما جعلنا الرويا التى اريناك الا فتنه للناس والشجرة الملعونه فى القرآن» اين شد كه ما شجره ملعونه در قرآن را قرار نداديم مگر فتنه براى مردم و بوته امتحانى كه يك يك مردم در آن آزمايش گردند و ما به همه آنان احاطه داريم... .
به اعتراف بسيارى از مفسران، سياق اين آيات، سياق تسليت است، مى خواهد رسول گرامى(صلى الله عليه و آله) خود را تسليت بگويد اين فتنه ها كه در رؤيا به تو نموديم چيز تازه اى نيست بلكه سنت خداى تعالى همواره بدين منوال بر امتحان بندگانش جريان داشته است.
روايات عامه و اتفاق احاديث خاصه تأييد مى كند، زيرا در آنها آمده كه مراد از رؤيا در اين آيه، خوابى است كه رسول خدا(صلى الله عليه و آله) درباره بنى اميه ديده و شجره ملعونه اين دودمان است ترجمه الميزان، ج 13، ص 192..
و نيز در تفاسير روايى آمده است كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) در عالم رؤيا ديدند كه بنى اميه بر بالاى منبرش رفته اند به همين خاطر اندوهناك شد. خداوند وحى فرستاد كه غم مخور دنيايى است كه به دست مى آورند (و در آخرت بهره اى ندارند)... الدر المنثور، سيوطى، ج 4، ص 191..
در تفسير مجمع البيان آمده است: «پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) در خواب مشاهده كردند كه بوزينه هايى بر منبر حضرت بالا و پايين مى روند و جست و خيز مى كنند پيامبر از اين موضوع ناراحت شد و غم و اندوه او را فراگرفت و بعد از آن خنده به چهره مبارك پيامبر ديده نشد، تا اين كه از دنيا رحلت فرمود» مجمع البيان، طبرسى..
سعيدبن يسار از امام باقر و امام صادق(عليهم السلام) روايت كرده كه فرمودند شجره ملعونه در قرآن تأويلش بنى اميه است همان..
از منهال بن عمرو روايت شده است كه: بر على بن حسين(عليه السلام) وارد شده پرسيدم: چگونه صبح كردى؟ فرمود: به خدا صبح كردم مثل بنى اسرائيل كه در دست فرعونيان اسير بودند و پسرانشان را مى كشتند و زنانشان را زنده مى گذاشتند كسى كه بعد از پيامبر بهترين مردم است بر منبرها لعن مى شود، هر كه ما را دوست بدارد حقش را كم مى دهند... مجمع البيان، طبرسى، ج 6، ص 250..
و آيا اگر قرآن مجيد اين شجره خبيثه ملعونه را لعنت فرستاد مجوزى نمى شود كه ما نيز اين خاندان و خاندان هاى مانند مروان و زياد را لعنت نمائيم؟
آيا اين ادبيات قرآنى كه خاندان خبيثه اى را لعنت فرمود و روايات مستند آن را تفسير نموده اند، كافى نيست تا بدان استناد شود و چنين سخنى در لعن و برائت آن خاندان هاى پليد گفته شود؟ اگر چه حساب پاكان از خاندان بنى اميه و... از لعنت شوندگان جداست.
در حادثه عاشورا چه گروهى، فرزند رسول خدا را به شهادت رساندند و آيا اين شهادت حضرت سيدالشهداء(عليه السلام) - كه از اهل بيت پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) طبق شواهد تاريخى و تفسيرى به شمار مى رود - آزار رساندن به پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) و خداوند به شمار مى رود يا خير؟ و آيا اين جريان مصيبت بار، قتل مؤمن محسوب مى شود يا خير؟ آيا جريان قتل پاك باختگان و آزادگان در كربلا و حمله به مكه مكرمه و مدينه منوره و فساد در آنها، فساد فى الارض شمرده نمى شود؟
آيا طبق نصّ صريح قرآن مجيد، قاتلان حسين(عليه السلام) ملعون به شمار نمى آيند و آيا لعن بر آنان به وسيله مؤمنان از صريح قرآن مجيد به دست نمى آيد؟!!
«اللهم اللعن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد»؛ «إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ» احزاب (33)، آيه 57..

دو. كاركرد سياسى - اجتماعى لعن
شايد اين پرسش مطرح شود كه در قرآن مجيد آمده است كه به خدايان كفار و مشركان دشنام ندهيد تا آنان خداى شما را دشنام ندهند و يا در نهج البلاغه امام على(عليه السلام) هنگامى كه در جنگ صفين، لشكريانش در مقابل دشنام هاى لشكريان معاويه، زبان به دشنام آنان گشودند آنان را از دشنام دادن منع كردند و گفتند كه: «انى اكره لكم ان تكونوا سبابين...» نهج البلاغه، خ 206.؛ «من خوش ندارم شما دشنام دهنده باشيد...».
اما اگر كردارشان را توصيف و حالاتشان را بازگو مى كرديد، به سخن راست نزديك تر و عذرپذيرتر بود... پس چگونه است كه در زيارت عاشورا اين همه لعن و دشنام تكرار شده است؟
آن گونه كه اشارت رفت در قرآن مجيد نسبت به تحقير و دشنام به خدايان و بتها تذكر داده شد و رفتار پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) در طول زندگانى شريف شان نيز گويايى بيشترين احترام و اكرام حتى نسبت به مخالفان و دشمنان و مداراى با آنان بوده است و اگر انسانى چه مسلمان و چه غيرمسلمان به سخنان امام الموحدين على(عليه السلام) بنگرد اين حقيقت را در مى يابد كه آن حضرت نيز در كمال ادب و احترام با مخالفان سخن گفته اند و اين اشاره كه دستور به منع دشنام معاويه و يارانش داده اند خود نشان از آن روحيه والا دارد، اما در كنار همه اين سخنان همانگونه كه در بحث از لعنت در قرآن مجيد گذشت يكى از واژگان قرآن مجيد لعنت است و قرآن مجيد گروه هايى را مورد لعن قرار داده است كه گذشت.
پس بايد كوشيد تا به اين حقيقت پى برد كه چرا خداوند سبحان در قرآن گروه هايى را مورد لعن قرار داده است و چرا در قرآن گروه هايى مورد لعنت لعنت كنندگان قرار مى گيرند، از آن سو، در روايات متعدد و معتبر از لسان پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) نسبت به افراد و گروه هايى اين نفرين صادر شد و آنها ملعون شمرده شده اند كه برخى از روايات اشاره مى شود و از جهتى ديگر در نهج البلاغه، امام على(عليه السلام) بارها نسبت به برخى، از اين واژه به كار برده اند و اين خود دليل بر آن است كه مى توان نسبت به گروه هايى كه در قرآن مورد لعن قرار گرفته اند، نفرين و لعنت كرد و از سويى ديگر امامان(عليهم السلام) نسبت به گروه هايى كه ستمگر بوده اند يا كتمان حقيقت كرده اند يا دين خدا را به بازى گرفته و در آن بدعت پديد آوردند و... لعنت كرده اند كه برخى از آن موارد ذكر خواهد شد. و حتى در برخى روايات بر اين عمل پاداش الهى وعده داده شده است كه خود دليلى بر صحت و تأييد اين كار است.
از جانبى ديگر دين اسلام، دينى اجتماعى است و اداره جامعه و مقابله با جريانات منحرف و رهبران باطل در همه جوانب نياز است هم در بُعد انديشه اى و هم در بُعد انگيزشى و عاطفى و هم در ابعاد سياسى اجتماعى، كه اثرات روانى لعن، يكى از موارد تأثيرگذار بر بُعد عاطفى و سياسى اجتماعى است اگر چه بايد مصالح اجتماعى و دينى در آن رعايت شود.
نكته مهمى را نيز بايد يادآور شد كه اين لعنت زمانى مى تواند از انسان صادر شود كه لعنت كننده خود شريك صفت يا صفات لعنت شونده نبوده باشد، اگر لعنت كننده اى به زبان، گروهى را به جرم كتمان حقيقت يا ستمگرى يا... مورد لعن قرار دهد، در حالى كه خود همان صفت را دارا باشد خود مشمول همان لعنت خواهد بود و در عذاب با آنان شريك خواهد شد.
اين نفرين نه تنها نبايد، تنها لقلقه زبان باشد بلكه حكايت گر از روحيه خداباور و حق محور گردد و انسان را در مسير رسيدن به كمال يارى رساند و جامعه را از پليدى ها و زشتى ها و تباهى ها و ستمگريى ها و تعصب ها و خرافات و... نجات دهد، حقيقت و ژرفاى اين نفرين طلب عذاب و دورى از رحمت حضرت ارحم الراحمين است و تأثير اجتماعى آن، دورى مردم از افرادى است كه به دروغ، خود را حق مدار و عدالت محور و شايسته جلوه مى دهند پس با اين مقدمات اگر چه برخى از اين اذكار از همه، صادر مى شود و حتى طبق آيات قرآن مجيد كفار هم نسبت به هم لعنت مى فرستند «يَكْفُرُ بَعْضُكُمْ بِبَعْضٍ وَ يَلْعَنُ بَعْضُكُمْ بَعْضاً». (عنكبوت (29)، آيه 25). اما بايد به باطن و روح اين نفرين و خاستگاه و اثرات متعدد آن توجه داشت و در زيارت عاشورا، يكى از زيباترين جلوه هاى برائت و لعنت، اشاره شده است كه ستمگران و زمينه سازان و قاتلان و... ملعون و منفور شمرده شده اند.
در ادعيه و زيارات و روايات معتبر شيعى از برخى از چهره هاى سياسى مشهور و خلفاى سه گانه، هيچ گاه به نام نفرين و لعنت نشده اند و حتى در نهج البلاغه امام على(عليه السلام) از آنان به نام، اعتراض و شِكوهِ نمى كند - اگر چه معلوم است كه اعتراض حضرت از چه كسانى است - بلكه بيشتر تلاش شده است تا معيار دوستى و دشمنى ارائه گردد و مفاهيمى كه در آن بتوان به كمال انسانى دست يافت و راه رستگارى را طى كرد، مفاهيمى كه نشانى حيات طيبه و پيروى درست از معارف دينى و آموزه هاى قرآنى را بيان نمايد، و معيارهايى را در لعنت نمودن اشاره كرده اند كه برآمده از آيات بَيّن و روشن و صريح قرآن مجيد است.
كتمان حق، ظلم و آزار بر پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله)، قتل مؤمن به عمد و... و مى توان از سيره آن بزرگواران آموخت كه در پيروى از آنان، به نام و مصداق معيّن، از برخى شخصيت هاى صدر اسلام به نفرين برده نشود و رعايت اين نكته، در حساسيت زدايى و حفظ اتحاد ميان مسلمانان تأثيرگذار است اگر چه بايد معيارها و مفاهيم را بدون كاستى و انحراف ارائه كرد تا نسل هاى آينده بر عمق مظلوميت شيعه و هر آنچه بر امامان معصوم(عليه السلام) رفته است آگاهى داشته باشند.
لعنت در زبان قرآن، دورى از رحمت حضرت حق است كه صفت فعل خداوند است كه خواه در دنيا و خواه در آخرت، همان عذاب و عقوبت است... و لعنت ساير لعنت كنندگان درخواست دورى از رحمت خداست كه اثر روانى در جامعه انسانى نيز دارد و موجب دورى و طرد شخص ملعون مى شود و شخص ملعون را از حيث اجتماعى، رسوا مى سازد. پس در لعنت تنها نفرين و ابراز تشفى و تنفر بدان نيست بلكه اعتراض به هر آنچه ستمگرى و كتمان حقيقت و... است.
از روايات متعدد به دست مى آيد كه جريان لعن فرستادن و لعنت كردن، ريشه اى سياسى - اجتماعى دارد يعنى بيشتر كاركرد آن در دنيا، كاركرد سياسى - اجتماعى است اگر چه جنبه تأثير روانى آن را نمى توان انكار كرد. در تاريخ حكومت معاويه، دستور ايشان به دشنام دادن بر على(عليه السلام) و آزار و اذيت ياران و دلدادگان ايشان، موجب پديد آمدن موجى از نفرت و خفقان در جامعه شد و چهره آن امام همام را نزد برخى ناآگاهان، زشت جلوه دادند كه تا زمان عمرعبدالعزيز از دشنام دادن آن برگزيده خدا و جانشينان پيامبر جلوگيرى شد. (كتاب هاى تاريخى جملگى گزارش كرده اند)
در جوامع امروزى نيز شعار مرگ بر... كه در مبارزات سياسى اجتماعى عليه كسانى داده مى شود نيز موجب نفرت و تأثير روانى خاص در جامعه است. اگر اين اعلام نفرت توسط گروه حق و جوياى حقيقت انجام شود موجب روشنگرى، بيدارى و توجه دادن به ابعاد سياسى اجتماعى دين است.

سه. تكرار لعن در زيارت عاشورا
شايد چنين تصور شود لعن هاى خوانده شده در زيارت عاشورا يكسان، تكرارى و كم فايده است اما مى توان با توجهى بيشتر دريافت كه اين لعن ها چند گونه اند:
الف. لعن بر ستمگران بر پيامبر اكرم و خاندان طاهرينش(عليهم السلام) و اعلام برائت از آنان.
ب. لعن بر ياران و همراهان و زمينه سازان اين ستمگرى و برائت از آنان.
ج. لعن بر قاتلان امام حسين و ياران فداكارش كه در اين بخش اين نفرين به چند دسته بيان مى شود:
1. يزيد
2. عبيداللَّه بن زياد
3. عمربن سعد
4. شمر
5. بنى اميه
6. آل مروان
7. آل زياد
8. همراهان آنان
9. جنگجويان در اين حادثه
10. تشويق و حمايت كنندگانشان
11. آماده سازان اسب و لشكر
12. و...
نكته ديگر اين است كه در كلام عرب تكرار به چند قصد آورده مى شود.
گاهى تكرار دلالت بر تأكيد دارد يعنى با تكرار لفظ، گوينده عظمت و اهميت آن مسأله را بيان مى كند و توجه مى دهد و در اين زيارت شريفه نيز بدين گونه آمده است.
گاهى تكرار دلالت بر تنوع دارد يعنى مفاهيم مختلفى را در آن مى توان به دست آورد و يكسان بودن از آن فهميده نمى شود. شايد لعن و تبرى تكرار شود اما متعلق لعن و تبرى يكسان نيستند و افراد مختلف را در بر مى گيرند.
گاهى تكرار دلالت بر تحذير دارد يعنى گوينده مى خواهد به مخاطب خود پرهيز دهد كه از آن مسأله خوددارى نمايد و مواظب باشد كه به دام نيفتد و عمق نفرت و دشمنى را مى رساند.
پس بيان گوناگون اين نفرين، تكرارى نيست كه فايده اش ناچيز باشد بلكه آن هم در راستاى بيدارگرى مؤمنان و آزادگان و فراخوان به پرهيز از بيداد و بى دينى است.

چهار. سازگارى موارد لعن در زيارت عاشورا با قرآن، نهج البلاغه و روايات
در مباحث پيشين اشاره شد كه در زيارت عاشورا به افراد و گروه هايى لعن شده است كه به گونه اى تكرار و تأكيد هم شده و به غير از زبان لعن، اعلام برائت از آنان هم صورت گرفته است كه بخش هايى از آن را آورده ايم.
سؤال اينجاست كه آيا ستمگران بر محمد و آل محمد مشمول لعن قرار مى گيرند؟ آيا طبق آيات قرآن مجيد، ستمگران بر محمد و آل محمد ملعون به شمار مى روند؟ و آيا اين لعن بر ستمگران بر پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) و خاندان طاهرينش خود اظهار حق و حقيقت و اعلام نفرت از ستمگر و ستمگرى نيست؟
آيا غصب خلافت على(عليه السلام) ظلم و ستم به شمار مى رود؟ خطبه سوم نهج البلاغه بيانگر عمق ظلم و ستمى است كه بعد از رحلت جانسوز نبى مكرم اسلام(صلى الله عليه و آله)، بر امت اسلامى به ويژه امام على(عليه السلام) فرود آمده است.

امام در آن خطبه پرشور مى فرمايند:
«آگاه باشيد به خدا سوگند! فلانى جامه خلافت را بر تن كرد در حالى كه مى دانست جايگاه من نسبت به حكومت اسلامى، چون محور آسياب است به آسياب، كه دور آن حركت مى كند. او مى دانست كه سيل علوم از دامن كوهسار من جارى است و مرغان دور پرواز انديشه ها، به بلنداى ارزش من نتوانند پرواز كرد. پس من رداى خلافت رها كرده و دامن جمع نموده، از آن كناره گيرى كردم و در اين انديشه بودم كه آيا با دست تنها براى گرفتن حق خود بپاخيزم؟ يا در اين محيط خفقان زا و تاريكى كه به وجود آوردند صبر پيشه سازم؟ كه پيران را فرسوده، جوانان را پير و مردان با ايمان را تا قيامت و ملاقات پروردگار اندوهگين نگه مى دارد! پس از ارزيابى درست، صبر و بردبارى را خردمندانه تر ديدم پس صبر كردم در حالى كه گويا خار در چشم و استخوان در گلوى من مانده بود و با ديدگان خود مى نگريستم كه ميراث مرا به غارت مى برند تا اين كه خليفه اول به راه خود رفت و خلافت را به پسر خطاب سپرد...
شگفتا! ابابكر كه در حيات خود از مردم مى خواست عذرش را بپذيرند (و از خلافت معذور دارند) چگونه در هنگام مرگ، خلافت را به عقد ديگرى درآورد؟ هر دو از شتر خلافت سخت دوشيدند و از حاصل آن بهره مند گرديدند...
حكومت را به دست كسى سپرد كه مجموعه اى از خشونت، سخت گيرى، و اشتباه و پوزش طلبى بود... سوگند به خدا، مردم در حكومت دومى به ناراحتى و رنج مهمى گرفتار آمده بودند و دچار دو رويى و اعتراض ها شدند و من در اين مدت طولانى محنت زا و عذاب آور، چاره اى جز شكيبايى نداشتم تا آن كه روزگار عمر هم سپرى شد. تا آنكه سومى به خلافت رسيد دو پهلويش از پرخورى باد كرده، همواره بين آشپزخانه و دستشوئى سرگردان بود و خويشاوندان پدرى او از بنى اميه بپا خاستند و همراه او بيت المال را خوردند و به باد دادند» «وَاللَّه لَقَدْ تَقَمَّصَهَا فُلَانٌ وَ إِنَّهُ لَيَعْلَمُ أَنَّ مَحَلِّي مِنْهَا مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحَى يَنْحَدِرُ عَنِّي السَّيْلُ وَ لَا يَرْقَى إِلَيَّ الطَّيْرُ»، (نهج البلاغه، محمد دشتى، خ 3، ص 31).
در اين خطبه سراسر شِكوهِ و فرياد مى توان دادخواهى از هر آنچه كه بعد از پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) بر وى گذشت را مشاهده كرد. اما امام على(عليه السلام) با بزرگوارى خود براى حفظ اسلام و سنت نبوى سكوت را بر مى گزيند گرچه اين حادثه تلخ چون خارى در چشم و استخوانى در گلو بوده است.
سخنان آن حضرت هنگام تدفين حضرت زهرا(عليها السلام) چه غمبار است.
«از اين پس اندوه من جاودانه و شبهايم شب زنده دارى است تا آن روز كه خدا، خانه زندگى تو را براى من برگزيند. به زودى دخترت تو را آگاه خواهد ساخت كه امت تو چگونه در ستمكارى و ظلم بر او اجتماع كردند از فاطمه بپرس و احوال اندوهناك ما را از او خبر گير...» «السلام عليك يا رسول اللَّه عنى و عن ابنتك النازله فى جوارك و السريعة الحاق بك و ستنبئك بتضافر امتك على هضمها فاحفها السئوال و استخبرها الحال...»، (نهج البلاغه، ترجمه دشتى، خ 202، ص 303)..
در جاى جاى نهج البلاغه اين مظلوميت را مى توان ديد و در دوران بيست و پنج ساله غصب خلافت مى توان آنچه ناشايستگى و بيراهگى و انحراف بود را مشاهده كرد. چگونه است كه حكومت الهى و ساده و مردمى پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) به سلطنت اموى بدل مى شود؟ چه شده است كه مروان و بنى مروان و برخى دشمنان قسم خورده اسلام از صاحبان انقلاب پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) بشمار مى روند و على(عليه السلام) و سلمان و اباذر... نامحرمان دستگاه خلافت؟ چرا اسلام كه هيچ تبعيضى در آن روا نيست و هيچ مسلمانى بر مسلمانى ديگر برترى ندارد بايد به تبعيض و... آلوده گردد؟
چگونه است كه برخى براى حفظ چند روزه قدرت به دروغ متوسل مى شوند و نگارش سخنان پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) را ممنوع مى كنند؟ و...؟!!!
حضرت اميرالمؤمنين على(عليه السلام) در نهج البلاغه نسبت به خطر بنى اميه هشدار مى دهد و به ستمگرى هايش عليه دين و مردم، خبر مى دهد «الا و ان اخوف الفتن عندى عليكم فتنه بنى اميه فانها فتنه عمياء مظلمه...»..
آگاه باشيد همانا ترسناك ترين فتنه ها در نظر من، فتنه بنى اميه بر شماست، فتنه اى كور و ظلمانى كه سلطه اش همه جا را فراگرفته و بلاى آن دامن گير همه نيكوكاران است...
فتنه هاى بنى اميه پياپى با چهره اى زشت و ترس آور و ظلمتى مانند تاريكى عصر جاهليت بر شما فرود مى آيد نهج البلاغه، ترجمه دشتى، خ 93، ص 123.
.
پديدار شدن حكومتى چون بنى اميه نتيجه رفتار غاصبانه خلفاى بعد از پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) است عدم ترويج صحيح انديشه هاى دينى، عدم نشر مناسب و شايسته فرهنگ قرآنى، مشغول كردن مردم به جنگ هاى غيرضرورى و بسنده كردن به ظاهر قرآن و بازماندن از حقيقت و ژرفاى آن، منع كتابت حديث، جلوگيرى از پرسش گرى و ايجاد فضاى خفقان و وحشت در جامعه، خشونت ورزى و مقابله تند و سخت با مخالفان، تلاش براى حفظ حكومت و قدرت به هر نحو ممكن و ادعاى تلاش در راه حفظ دين براى عوام، خانه نشين كردن على(عليه السلام) اين مبلغ راستين اسلام و ياور بى بديل پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) و رشد جهالت و خرافات و تعصبات و بالاخص دنياگرايى موجب شد تا مردم به حكومتى مانند معاويه و يزيد تن دهند و گردن به فرمان آنان نهند.

آيا هدر دادن زحمات بيست و سه ساله پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) در اين بيست و پنج سال مشاهده نمى شود؟
معناى سخنان امام على(عليه السلام) در اين خطبه چيست؟
«آگاه باشيد تيره روزى ها و آزمايش ها همانند زمان بعثت پيامبر(صلى الله عليه و آله)، بار ديگر به شما روى آورد به خدايى كه پيامبر را به حق مبعوث كرد سخت آزمايش مى شويد چون دانه اى كه در غربال ريزند يا غذايى كه در ريگ گذارند به هم خواهيد ريخت، زير و رو خواهيد شد... آنان كه سابقه اى در اسلام داشتند و تاكنون منزوى بودند بر سر كار آيند و آنها كه به ناحق، پيشى گرفتند، عقب زده خواهند شد» نهج البلاغه، ترجمه دشتى، خ 16، ص 39.
.
1. هنگامى كه محمدبن ابى بكر به حكومت منصوب گرديد نامه اى به معاويه نوشت كه در آن به بيان فضائل امام على در جهاد و حلم و سبقت در اسلام و... و ذكر مطاعن و خباثت هاى معاويه اشاره كرد و در آن معاويه را «انت اللعين ابن اللعين» خطاب نمود.
وقتى اين نامه به معاويه رسيد جوابيه اى نوشت كه بخشى از آن چنين است:
«هان اى پسر ابى بكر، انديشه خود بنماى و اندازه و قدر خويش بشناس... اين پدر تو بود كه مهار سلطنت مرا زمينه سازى و اساس ملك مرا تثبيت كرد. اگر آنچه با على مى كنيم درست است پدرت اول اين كاره بود و اگر ستم و جور است، پدرت اصل آن بوده و ما به يارى او اين كار را كرده ايم، هنگامى كه پيامبر(صلى الله عليه و آله) وفات كرد پدر تو و فاروق او عمر، اول كسى بودند كه حق وى گرفتند و مخالفت او نمودند، آنگاه او را به بيعت خود دعوت كردند و چون او تعلل كرد در صدد قتل او بر آمدند. پس تو اول پدرت را عيب جويى كن يا اين حرف ها را ترك كن» نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 3، ص 189..
2. بلاذرى نيز نامه اى را از عبداللَّه بن عمر (فرزند خليفه دوم) به يزيدبن معاويه بعد از شهادت امام حسين(عليه السلام) نقل مى كند كه فرازى از آن چنين است:
«لقد عظمت الرزية و جلت المصيبة و حدث فى الاسلام حدث عظيم و لايوم كيوم الحسين».

اما يزيد در پاسخ وى چنين نوشت:
«بدان، آرزوى ما رسيدن به دنيا و زينت آن بوده است كه رسيديم، آرزوى ما رسيدن به خانه هاى بلند و قصرهاى رفيع و فرش هاى نفيس و... بوده است كه براى ما آماده شد. اگر اينها حق ما بود و ديگران خواستند از دست ما به در آورند ما بر سر حق خود جنگ كرديم در اين صورت كسى را بر ما اعتراضى نيست. اما اگر اين حق ديگران بود و ما به ستم از ايشان ستانديم، پس پدر تو اول كسى است كه اين عمل را سنت نهاده و اين تظلم را بنا نهاده است اينها همه ميوه آن تخمى است كه او پاشيده و لقب بدى است كه او بر خود بسته است» نهج الحق، علامه حلى حسن به يوسف المطهر، ص 356..
اين موارد نمونه اى بود از آنچه كه بعد از پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) بر اسلام و خاندان نبوت گذشت و اين مختصر تنها براى يادآورى عمق مظلوميت بوده است وگرنه حادثه جان سوزتر و شكننده تر از آن است كه به قلم آيد.
برخى از روايات درباره ابوسفيان و معاويه در اين جا آورده مى شود كه در لسان پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) مورد لعن قرار گرفته اند:
روايتى را صاحب الغدير از عبداللَّه بن عمر نقل كرده اند كه روزى پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله)، ابوسفيان را ديدند كه سواره و معاويه و برادرش دهانه كش و ستور رانند چون به آنها نظر افكندند فرمودند: «اللهم العن الراكب و القائد و السائق» الغدير، امينى، ج 10، ص 173..
و نيز از ابوذر غفارى نقل كرده كه به معاويه گفت: از پيامبر خدا(صلى الله عليه و آله) در حالى كه تو از كنارش مى گذشتى شنيديم كه فرمود: خدايا او را لعنت كن و او را جز با خاك گور سير مگردان «اللهمَّ اللعنه و لاتشبعه الا بالتراب»، (الغدير، ج 10، ص 177، بيروت، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات: چاپ اول، 1414).
زندگى ابوسفيان و فرزندش چه قبل و چه بعد از اسلام آوردن ظاهرى، گوياى اين حقيقت است كه آنان اسلام را پوششى بر رفتار قدرت طلبانه خويش قرار داده بودند و مطالعه كتاب هاى تاريخى از شيعه و سنى ما را به اين حقيقت رهنمون مى سازد.
در ستمكار بودن و عدم اعتقاد و پاى بندى معاويه به اصول دين اسلام، مورخان و محققان بسيارى تحقيق و پژوهش و تأكيد كرده اند و ما در اين جا قصد بازشناسى يا رونمايى شخصيت ايشان را نداريم اما به برخى موارد از اقدامات ايشان كه مستوجب لعنت است و در كلام امام حسين(عليه السلام) آمده است اشاره مى شود.
«اى معاويه، تو و دوستان و ياران تو حزب و فرقه اى ستمكاريد كه دست دوستى بسوى شيطان دراز كرده ايد، آيا تو قاتل «حجربن عدى» و ياران نمازگزار و خداپرست او نيستى؟ و اين تو نبودى كه پنجه ستمگرانه ات را به خون بندگان ستايشگر خداوند رنگين كردى؟ آنان پاك مردانى بودند كه تن به زير بار ستم و ستمكار نمى دادند. آيا تو كشنده «عمربن الحمق» همنشين پيامبر خدا نبودى؟ هيچ مى دانى خون چه نازنين مردى را بر خاك ريختى؟ اى معاويه تو چنين مردى را به خاك هلاكت افكندى در حالى كه با او پيمان بستى و او را امان دادى! اى معاويه گويى تو از اين امت نيستى و اين امت هم از تو نيستند، آيا تو قاتل حضرمى نيستى؟ زيادبن سميه به تو نوشت كه حضرمى بر دين على بن ابيطالب است و تو در پاسخ او نوشتى كه هر كه بر روش على(عليه السلام) است او را از دم شمشير بگذران و او هم به امر تو چنين كرد و خون پاك حضرمى و ديگر ياران على(عليه السلام) را بى رحمانه به خاك ريخت و پيكر آن آزاد مردان مسلمان را قطعه قطعه كرد...
تو آنان را كشتى بى آنكه كسى را كشته باشند و با تو به جنگ و ستيزه برخيزند، تو آنان را نكشتى مگر اين كه ذكر فضائل ما را مى كردند و حق خاندان نبوت را بزرگ مى شمردند... من در اين تجاوزها و ستمگرى هاى تو هيچ چيز نمى بينم مگر اين كه به خودت زيان مى رسانى و از دين محمد(صلى الله عليه و آله) بيزارى مى جويى و مردم را آزار مى دهى...» فرهنگ جامع سخنان امام حسين(عليه السلام)، ص 286..
و شايد كمتر كسى باشد كه در عدم ايمان ابوسفيان ترديدى داشته باشد به ويژه عملكرد او بعد از رحلت پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) كه شگفت آور است!!
اين سخن از ابوسفيان مشهور است كه بعد از خلافت عثمان در جمع بنى اميه چنين گفت:
«هان! اى بنى اميه چنان كه گوى را در ميدان مى ربايند، خلافت را بربائيد و غنيمت شمريد سوگند به آن كه ابوسفيان را سوگند بدان رواست، نه عذابى است و نه حسابى و نه بهشتى است و نه دوزخى، و نه حشرى است و نه قيامتى» «يا بنى اميه تلقفوها تلقف الكره فوالذى يحلف به ابوسفيان ما من عذاب و لاحساب و لاجنه و لا بعث و لا قيامه»..
و نيز از ايشان نقل شده است كه پس از خلافت عثمان و امارت امويان به كنار قبر حمزه سيدالشهدا مى آمد و با پاى خود به قبر مبارك وى مى زد و مى گفت: اى ابوعماره! حكومتى را كه ديروز بر سر آن با هم مى جنگيديم و بر يكديگر شمشير مى كشيديم، امروز در دست جوانان ماست كه آن را به بازى گرفته اند الغدير، ج 10، ص 83 ؛ نهج البلاغه، شرح ابن ابى الحديد، ج 16، ص 136..

داستان پسر هند مگر نشيندى كه از او و سه كسِ او به پيمبر چه رسيد

پدر او دُر دندان پيمبر بشكست مادر او جگر عمِّ پيمبر بمكيد

او بناحق، حق داماد پيمبر بستاد پسر او سر فرزند پيمبر ببريد

بر چنين قوم تو لعنت نكنى شرمت باد لعن اللَّه يزيد و على آل يزيد

ديوان سنايى.
همان گونه كه گفته شد يزيد فردى فاسق، شارب الخمر و... بود كه در دوران سه ساله حكومت خويش غير از حادثه كربلا، حمله به مدينه و حلال شمردن نواميس مردم و حمله به مكه و خانه كعبه را در پرونده حكومتى اش دارد همين شعر خود بر عدم دين دارى و ارتداد يزيد كافى است كه يزيد در مجلس خويش چنين گفت.
لعبت هاشم بالملك فلا خبر جاء ولا وحى نزل

لست من خندف ان لم انتقم من بنى احمد، كان فعل

ان يكن احمد حقا مرسلا لم يكن عترته اللَّه خذل

السيرة النبويه، ابن هشام، ج 3، ص 143 ؛ تاريخ طبرى، ج 7، ص 383.

پنج. كاربرد لعنت در روايات
امام رضا(عليه السلام) به ريان بن شبيب فرمود:
«اگر مى خواهى مسرور شوى تا با پيامبر(صلى الله عليه و آله) در غرفه هايى كه در بهشت بنا شده باشى، قاتلين حضرت سيد الشهداء را لعنت كن» «يابن شبيب ان سرك ان تسكن الغرف المبنيه فى الجنه مع النبى فالعن قتله الحسين»، (امالى، صدوق، مجلس 27، ص 130)..
حنان بن سدير مى گويد پدرم از امام باقر(عليه السلام) درباره آن دو پرسيد حضرت فرمود:
«هيچ عضوى از خاندان ما از دنيا نرفت مگر اينكه بر آن دو غضبناك بود و ما زندگان از عترت پيامبر نيز بر آن دو خشمگين هستيم و سيره اهل بيت چنين است كه اين تنفر و غضب را هر بزرگترى به كوچكترش سفارش مى كند زيرا آن دو در حق ما ستم روا داشتند» كافى، ج 8، ص 245، ح 340..
از امام صادق(عليه السلام) نقل شده است كه فرمودند:
«اى داود، خدا قاتل حسين(عليه السلام) را لعنت كند، هيچ بنده اى نيست كه آب بنوشد و به ياد تشنگى حضرت سيدالشهدا(عليه السلام) بيفتد و كشنده او را لعن كند مگر اين كه خداوند تبارك و تعالى براى او صدهزار حسنه بنويسد و صدهزار گناه از او محو كرده و صدهزار درجه براى او زياد كند و مثل اين مى ماند كه صدهزار بنده در راه خدا آزاد كرده است و در روز قيامت حق تعالى او را با قلبى آرام و مطمئن محشور مى كند» كامل الزيارات، ابن قولويه، ترجمه ذهنى تهرانى، باب 34، ص 347..
روايتى در خصال شيخ صدوق از حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) به نقل از پيامبراكرم(صلى الله عليه و آله) وارد شده است كه فرمودند:
«شش گروه مورد لعنت خداوند و پيامبران مستجاب الدعوة قرار گرفته اند كه عبارتند از: تغييردهنده كتاب خدا، تكذيب كننده قدر الهى، مخالف و تغيير دهنده سنت پيامبر خدا(صلى الله عليه و آله)، هتك كننده حرمت ذريه و عترت من، كسى كه به زور و ستم به قدرت برسد تا آنان را كه خدا خوار كرده، عزت بخشد و آنان كه عزت بخشيده را خوار نمايد، آن كس كه غنيمت بيت المال مسلمانان را به خود اختصاص مى دهد و آن را حلال نمايد» «ستة لعنهم اللَّه و كل نبى مجاب: الزائد فى كتاب اللَّه، المكذب بقدراللَّه، التارك لسنتى، المتسلط بالجبروت ليذل من اعزه اللَّه و يعز من اذله اللَّه، المستحل من عترتى ما حرم اللَّه، و المستأثر بفى ء المسلمين المستحل له»، (خصال، شيخ صدوق، ترجمه كمره اى، ص 300).
در نهج البلاغه، على(عليه السلام) در پاسخ به اعتراض اشعث، وى را چنين خطاب كرد:
«چه كسى تو را آگاهاند كه چه چيزى به سود، يا زيان من است؟ لعنت خدا و لعنت لعنت كنندگان بر تو باد اى متكبر متكبرزاده اى منافق پسر كافر» «مايدريك ما على ممالى عليك لعنه اللَّه و لعنه اللاعنين حائك بن حائك منافق بن كافر...»، (نهج البلاغه، ترجمه دشتى، خ 19).
اشعث از شخصيت هاى مشهور هزار چهره عرب است كه در مدت عمر خويش به خاطر دنياطلبى مواضع عجيبى اتخاذ كرده است كه كتاب هاى تاريخى به طور مفصل بدان پرداخته اند.
و يا امام على(عليه السلام) به مغيره پسر اخنس كه يكى از منافقان بود و در زمان عثمان به حكومت عثمان راه يافته بود در مشاجره اى چنين گفت:
«اى فرزند لعنت شده دم بريده، و درخت بى شاخه و ريشه، تو مرا كفايت مى كنى؟ به خدا سوگند! كسى را كه تو ياور باشى خدايش نيرومند نگرداند...» «يابن اللعين الابتر و الشجره التى لا اصل لها و لا فرع...»، (نهج البلاغه، دشتى، خ 135)
.
و يا در خطبه 98 چنين مى فرمايد:
«سوگند به خدا! بنى اميه چنان به ستمگرى و حكومت ادامه دهند كه حرامى باقى نماند جز آن كه حلال شمارند و پيمانى نمى ماند جز آن كه همه را بشكنند و هيچ خانه و خيمه اى وجود ندارد جز آن كه ستمكارى آنان در آنجا راه يابد... در حكومت بنى اميه، هر كس به خدا اميدوارتر باشد بيش از همه رنج و مصيبت بيند...» نهج البلاغه، ترجمه دشتى، خ 98.
.
امام(عليه السلام) در آخرين روزهاى حيات نورانى شان، در سحرگاه نوزدهم ماه رمضان كه ضربت خورد فرمود:
«همان گونه كه نشسته بودم خواب چشمانم را ربود. رسول خدا(صلى الله عليه و آله) را ديدم، پس گفتم اى رسول خدا! از امت تو چه تلخى ها ديدم و از لج بازى و دشمنى آنها چه كشيدم! پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) فرمود: نفرين شان كن. گفتم: خدا بهتر از آنان را به من بدهد و به جاى من شخص بدى را بر آنها مسلط گرداند» نهج البلاغه، دشتى، خ 70..
امام على(عليه السلام) در خطبه اى به دستور و اجبار معاويه به دشنام گويى و برائت از ايشان اشاره مى كند و مى فرمايد:
«آگاه باشيد! به زودى معاويه شما را به بيزارى و بدگويى من وادار مى كند، بدگويى را به هنگام اجبار دشمن اجازه مى دهم كه مايه بلندى درجات من و نجات شماست اما هرگز در دل از من بيزارى نجوئيد كه من بر فطرت توحيد تولد يافته ام و در ايمان و هجرت از همه پيشقدم تر بوده ام» همان، خ 57.
.
از اين سخنان آشكار مى شود كه دشنام به حضرتش و اعلام برائت از ايشان، امرى حكومتى بوده و به اجبار صورت مى پذيرفته است و اين كه برائت، امرى قلبى است همانگونه كه محبت و ولايت امرى قلبى و درونى است و ضرورت برائت از دشمنان دين و ستمگران، در اساس، برآمده از قلبى پاك و ايمانى راسخ و اعتقادى صحيح است و حتى بدون ابراز آن، قلب و باطن انسان مؤمن مستقر است اگر چه به خاطر رعايت برخى ضرورت ها خلاف آن بگويد. و از اين سخنان در مجموعه سخنان امام على(عليه السلام) فراوان يافت مى شود ليكن به مقدار ميسور از آن به مناسبت بيان شد.
درباره لعنت بر زمينه سازان و حاميان و پيروان آن ستمگران - كه در زيارت عاشورا آمده است - به اختصار اشاره مى شود.
امام على(عليه السلام) در نهج البلاغه مى فرمايند:
«اى مردم همانا مردم را رضامندى و بيزارى به هم گرد مى آورد. ناقه صالح را يك نفر پى كرد ولى خدا همه آنها را عذاب كرد چون همه بدان رضايت داشتند» نهج البلاغه، صبحى صالح، خ 201..
خداوند سبحان فرمود:
«فَعَقَرُوها فَأَصْبَحُوا نادِمِينَ» شعرا (26)، آيه ..
امام على(عليه السلام) فرمود:
«آن كه از كار مردمى خشنود باشد چونان كسى است كه همراه آنان بوده و هر كسى كه به باطلى روى آورد دو گناه بر عهده او باشد گناه كردار باطل و گناه خشنودى به كار باطل» نهج البلاغه، دشتى، ح 154..
امام صادق(عليه السلام) از امام على(عليه السلام) روايت كرده كه آن حضرت فرمود:
«آن كه مرتكب ستم شده و آن كه از كار وى ابراز رضايت كرده و آن كه وى را يارى داده، هر سه شريك هستند» «العامل بالظلم و الراضى به والمعين عليه شركاء ثلاثه»، (وسائل الشيعه، ج 11، ص 410 ؛ كتاب الامر به المعروف و النهى عن المنكر ؛ بيروت، دارالاحياء التراث العربى، چاپ ششم 1412).
از امام صادق(عليه السلام) روايت شده است كه فرمود:
«در قيامت منادى صدا مى زند كجايند ياران ستمگران و آنان كه در دواتشان ليقه نهادند و يا كيسه زر براى ايشان بستند يا براى آنان قلمى به دوات آغشتند پس اين كه با همان ستمگران محشورشان كنيد» وسائل الشيعه، شيخ حر عاملى، ج 12، باب 42، ح 11..
بى ترديد، دعاى مأثور امام سجاد(عليه السلام) در صحيفه سجاديه - كه از لحاظ سندى و متن كاملاً وثاقت دارد - به عنوان تأييد و تأكيد بيشتر مى تواند مورد تأمل و توجه قرار گيرد: «خدايا دشمنان آنان را از گذشتگان و آيندگان، و كسانى را كه به دشمنى اين قوم رضا داده اند و همه هم كيشان و پيروان آنان را لعنت فرست» «اللهم العن اعداءهم من الاولين و الاخرين و من رضى بفعالهم و اشياعهم و اتباعهم»، (صحيفه سجاديه، فراز 11، دعاى 48)..
در اين فراز كوتاه امام سجاد(عليه السلام) به چند گروه اشاره دارند:
1. درخواست لعن براى دشمنان محمد(صلى الله عليه و آله) و آل محمد(عليهم السلام) از نخستين تا آخرين.
2. درخواست لعن براى آنان كه راضى به اقدامات دشمنان محمد(صلى الله عليه و آله) و آل محمد(عليهم السلام) بوده اند و هستند.
3. پيروان و حمايت كنندگان از دشمنان و مخالفان محمد و آل محمد.
اين تعبير به نيكويى در زيارت مأثور عاشورا به چند بيان و آشكار آمده است و محققان و انديشمندان بايد زواياى آن بحث را روشن سازند چرا كه اين زيارت روشنگر راهى است كه در آن انسان شيعى، كينه و نفرت خويش را از ستمگران و غاصبان پيروان و حاميان جاهل آنان ابزار مى دارد، و با تأمل و انديشه در آن مى توان، تأثيرى شگرف در انديشه سياسى - اجتماعى و انگيزه شيعى را بازشناسى كرد كه سلامت در انگيزه و انديشه و خدايى بودن آن بسيار ارزشمند و مؤكد است.
سخن پايانى
صحت صدور زيارت عاشورا و اتقان متن آن، در دو حوزه ولايت و برائت، از بزرگ ترين آموزه هاى دينى است. سلام دادن و نفرين فرستادن نيز، گوياى جهت گيرى ارزشى انسان و جبهه گيرى آن مى باشد.
سلام ها و ادعيه زيارت عاشورا مفاهيم بلند ارزشى و آرمان والاى انسان الهى را نشان مى دهد، آرزوى حضور در دولت كريمه حضرت قائم(عج)، آرزوى زندگانى و مرگى چون زيستن و مردن محمد و آل محمد(عليهم السلام)، آرزوى رسيدن به مقام محمود، آرزوى پايدارى بر دين و حسينى بودن و حسينى ماندن، انتظار رسيدن به شفاعت امام حسين(عليه السلام) و... دريايى از خودسازى، الهى شدن و خداگونگى،... را نشان مى دهد. و در كمال بيان حق و صدق و دين، روح مبارزه و جهاد را نيز زنده نگه مى دارد.
روايات فراوان در بيان پاداش و فضليت زيارت امام حسين(عليه السلام) و تأكيد و عدم تقييد آن به زمان خاص و يا مكان خاص و يا با الفاظى خاص، خود گوياى عظمت اين زيارت است.
به واعظان و سخنوران و مداحان گرامى پيشنهاد مى شود كه بر پايه ادبيات زيارت عاشورا، در نام بردن برخى از شخصيت ها در لعن و نفرين و تبرى، خوددارى نمايند و موجب تفرقه و تشتت و نيز خشونت ديگران نشوند و همانند كلام متين امير بيان و پيشواى متقيان امام على(عليه السلام)، حرمت برخى از شخصيت ها را مراعات نمايند اما درباره عده اى ديگر مى توان به صراحت سخن گفت و آن انگيزه و انديشه حاكم را به روشنى مورد نقد و داورى قرار داد و حتى متجاهران به فسق و فجور به نام مورد لعن و نفرين و تبرى قرار گيرند.
جامعه اسلامى بالاخص قشر فرهيخته حوزوى و دانشگاهى مى تواند در پرتو اين زيارت بزرگ در انديشه و انگيزه، درس آموز مدرسه كربلا و زيارت عاشورا باشد زيستن و گريستن، انديشيدن و فرياد زدن، دوست داشتن و نفرت ورزيدن و بالاخره مانند شدن را، بازكاوى نمايند و زمينه هاى رسيدن به مقام ولايت اهل بيت(عليه السلام) را، - فارغ از شعار دادن و هياهوهاى برخى مدعيان و ناآگاهان و خرافه پرستان - آماده نمايند.
از خداوند سبحان عاجزانه استدعا داريم تا اين نوشتار كوتاه را ذخيره اى براى يوم الحساب قرار داده، و ما را از شفاعت حضرت اباعبداللَّه الحسين(عليه السلام) و ياران فداكارش بهره مند فرمايد و به لطف لايزال خويش از ما بپذيرد.

كتابنامه


1. قرآن كريم، ترجمه دكتر رضايى اصفهانى.
2. نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتى، قم، الهادى ، چاپ اول، 1379 ش.
3. نهج البلاغه، صبحى صالح، قم، دارالهجره، چاپ اول، 1419 ق.
4. نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، بيروت، دارالجيل، چاپ اول، 1407 ق.
5. صحيفه كامله سجاديه، ترجمه حسين استادولى، قم، الهادى، چاپ اول 1384 ش.

6. اخبار الدخيله، محمدتقى شوشترى، تهران، صدوق، چاپ دوم، 1401 ق.
7. از اين صبح روشن، سيدمحمدحسن مؤمنى، قم، دليل ما، چاپ اول 1374.
8. اصول كافى، ابن جعفر محمدبن يعقوب كلينى، ترجمه محمدباقر كوه كمره اى، تهران، اسوه، چاپ دوم، 1372 ش.
9. البلد الامين و الدرع الحصين، تقى الدين، ابراهيم بن على العاملى الكفعمى، بيروت، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، چاپ اول 1418 ه .ق.
10. الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور، جلال الدين سيوطى، بيوت، دارالكتب العلميه، چاپ اول، 1411 ه.ق.
11. الدره البيضاء فى شرح زيارت العاشورا، سيدعزيزاللَّه امامت كاشانى، كاشان، مجمع متوسلين، چاپ اول، 1378 ش.
12. الرجال، ابن غضائرى، تحقيق سيد محمدرضا حسينى جلالى، دارالحديث، چاپ اول، 1422 ق.
13. الرجال الطوسى، ابى جعفر محمدبن حسن الطوسى، تحقيق جواد قيومى، قم، مؤسسه النشر الاسلامى، چاپ اول، 1415ه .ق.
14. الغدير، عبدالحسين امينى، بيروت، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، چاپ اول، 1414.
15. الفهرست، شيخ الطائفه ابى جعفر محمدبن حسن الطوسى، تحقيق جواد قيومى، قم، نشر الفقاهه، چاپ اول، 1417 ق.
16. المزار الكبير، محمدبن جعفر المشهدى، تحقيق جواد قيومى، قم، مؤسسه النشر الاسلامى، چاپ اول 1419 ه . ق.
17. المصباح فى الادعيه و الصلوات و الزيارات، تقى الدين ابراهيم بن على العاملى الكفعمى، بيروت، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، چاپ اول 1414 ه .ق.
18. المفردات فى غريب القرآن، حسين بن محمد راغب اصفهانى، بيروت، نشر دارالقلم، چاپ اول، 1416 ق.
19. الميزان فى تفسير القرآن، محمدحسين طباطبائى، بيروت، مؤسسه الاعلمى، 1403 ق.
20. امالى، شيخ صدوق، ترجمه محمدباقر كمره اى، تهران، كتابچى، چاپ ششم، 1376 ش.
21. بحارالانوار الجامعه لدرر اخبار الائمه الاطهار، محمدباقر مجلسى، بيروت، دار احياء التراث العربى، چاپ دوم 1403.
22. تاريخ طبرى، جعفربن محمدبن جرير طبرى، (310 - 224)
23. ترجمه تفسير الميزان، علامه سيد محمد حسين طباطبايى، ترجمه موسوى همدانى، قم، دفتر انتشارات اسلامى.
24. تفسير تنسيم، عبداللَّه جوادى آملى، قم، اسراء، چاپ اول 1378.
25. تفسير عياشى، ابونصر محمدبن مسعودبن عياش السلمى سمرقندى، تهران، مكتبه العلميه، الاسلاميه.
26. تفسير قمى، على بن ابراهيم قمى، تحقيق محمد صالحى انديمشكى، قم، ذوى القربى، چاپ اول، 1428 ق.
27. تفسير مجمع البيان، ابو على فضل بن حسن طبرسى، بيروت، دارالفكر، 1414 ه.ق.
28. تفسير نمونه، ناصر مكارم شيرازى، تهران، دارالكتب الاسلاميه، چاپ دوازدهم، 1374 ش.
29. تفسير نور الثقلين، عبدعلى بن جمعه حويزى، قم، اسماعيليان، چاپ چهارم، 1373 ش.
30. خصال، شيخ صدوق، ترجمه كمره اى، تهران، كتابچى، چاپ چهارم، 1362 ش.
31. ديوان حافظ شيرازى، براساس نسخه علامه قزوينى، تهران، شركت چاپ و نشر، 1380 ش.
32. رجال الكشى، ابى جعفر محمدبن حسن الطوسى، تحقيق محمدتقى فاضل ميبدى، سيدابوالفضل موسويان، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، چاپ اول 1382.
33. رجال النجاشى، ابى العباس احمدبن على النجاشى، تحقيق محمد جواد نايينى، بيروت، دارالاضواء، چاپ اول، 1408 ه .ق.
34. زيارت در پرتو ولايت، زهره صفاتى، قم، اسماعيليان، چاپ اول 1376 ش.
35. سيماى فرزانگان، جعفر سبحانى، قم، موسسة الامام الصادق(عليه السلام)، چاپ اول، 1380.
36. شرح زيارة عاشورا، حبيب اللَّه شريف الكاشانى، تحقيق نزار حسن، قم، مكتبه دارالانصار، چاپ اول، 1422 ه .ق، 1381 ش.
37. فروع كافى، كلينى، قم، انصاريان، چاپ اول، 1426 ق.
38. فرهنگ جامع سخنان امام حسين(عليه السلام)، ترجمه على مؤيدى، قم، معروف، 1377 ش.
39. فلسفه زيارت (شرح و تحقيق زيارت القبور فخر رازى)، شرح و تحقيق احمد عابدى، بنياد نهج البلاغه، قم، زائر، چاپ اول، 1376 ش.
40. قاموس الرجال، محمدتقى شوشترى، قم، مؤسسه النشر الاسلامى، 1415 ه .ق.
41. كامل الزيارات، ابن قولويه، ترجمه ذهنى تهرانى، تهران، طلوع آزادى، چاپ اول، 1377.
42. كامل الزيارات، ابوالقاسم جعفربن محمدبن قولويه قمى، مقدمه على اكبر غفارى، تهران، صدوق، چاپ اول، 1375 ش.
43. كشف الغمه فى معرفه الائمه، ابى الحسن على بن عيسى الاربلى، تحقيق على فاضلى، قم، مجمع العاملى، لاهل البيت (عليه السلام)، چاپ اول، 1426 ه .ق.
44. لسان العرب، ابن منظور، قم، نشر ادب الحوزه، 1405 ق.
45. مثنوى معنوى، جلال الدين محمد بلخى، تهران، علمى، چاپ ششم، 1374 ش.
46. مجمع البيان فى تفسير القرآن، ابوعلى الفضل بن الحسن طبرسى، بيروت، دارالفكر، 1414 ق.
47. مصباح الزائر، سيد على بن موسى بن طاووس، تحقيق مؤسسه آل البيت، قم، مؤسسه آل البيت، چاپ دوم، 1417 ه .ق.
48. مصباح المتهجد و سلاح المتعبد، شيخ الطائفه ابى جعفر محمدبن الحسن الطوسى، بيروت، مؤسسه فقه الشيعه، چاپ اول 1411 ه .ق.
49. معجم رجال الحديث، سيدابوالقاسم، خويى، مركز النشر الثقافه الاسلاميه، 1413 ه .ق.
50. مقامات اولياء، سيدمجتبى حسينى، تهران، كتاب نيستان، چاپ اول، 1379 ش.
51. منتهى المقال، ابوعلى، محمدبن اسماعيل مازندرانى، قم، مؤسسه آل البيت الاحياء التراث، 1416ق.
52. من لايحضره الفقيه، ابى جعفر محمدبن على ابن بابويه الصدوق، تحقيق على اكبر غفارى، قم، مؤسسه النشر الاسلامى، چاپ دوم.
53. موسوعه زيارات المعصومين، مؤسسه الامام الهادى، قم، مؤسسه الامام المهدى، 1425 ق.
54. موسوعه كلمات الامام الحسين(عليه السلام)، معهد تحقيقات باقر العلوم(عليه السلام)، محمود شريفى و همكاران، قم، دارالمعروف، چاپ اول، 1373 ش.
55. نشان از بى نشان ها، على مقدادى اصفهانى، تهران، جمهورى، چاپ 24، 1383 ش.
56. نهج الحق و كشف الصدق، حسن بن يوسف المطهر الحلى، بيروت، دارالكتاب اللبنانى، چاپ 1982 م.
57. وسائل الشيعه، حر عاملى، بيروت، دارالاحياء التراث العربى، چاپ ششم، 1412.

58. فصلنامه علوم حديث، شماره 44 (سال يازدهم، شماره سوم، پاييز 85) مقاله وجوه تضعيف و تصحيح اسناد زيارت عاشورا، محمد حسن محمدى مظفر. (لوح فشرده پرسمان، اداره مشاوره نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاه ها، كد: 5/310012)