فضايل اهل‏بيت(ع) در قران

«وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ أَسِيراً»؛ انسان (76)، آيه 8.؛ «و غذاى (خود) را با اين كه به آن علاقه (و نياز) دارند، به مسكين و يتيم و اسير مى دهند».
آياتى از سوره انسان به طور آشكار، در شأن اميرالمؤمنين عليه السلام، زهراى اطهرعليها السلام و حسنين عليهما السلام نازل شد.
اصل داستان اين بود كه امام حسن و امام حسين عليهما السلام مريض شده بودند و به پيشنهاد پيامبرصلى الله عليه وآله براى بهبودى بچه ها نذر كردند كه سه روز، روزه بگيرند. بچه ها خوب شدند و آنها نيز نذرشان را ادا كردند و روزه گرفتند. هنگام افطار اول، مسكينى مسكين كسى است كه وضعش از فقير بدتر است. آمد و گفت: «السلام عليكم اهل بيت محمد، مسكين من مساكين المسلمين اطعمونى اطعمكم الله من موائد الجنّ» و آنان افطارشان را كه چند قرص نان بود، به او دادند. شب دوم يتيمى آمد و باز هم افطارشان را بخشيدند. شب سوم اسيرى آمد و باز هم افطارشان به او بخشيدند. ر.ك: تفسير الميزان، ج 20، ص 222.
اسير به كسى مى گفتند كه در جنگ ها دستگير شده، نزد مسلمانان به عنوان برده خدمت مى كرد كه گاهى به دليل فقر صاحب خود، اسير نيز نيازمند غذا و پوشاك از ديگران مى شد و يا بعد از آزادى، همچنان نيازمند بود و از ديگران درخواست كمك مى كرد.
بنا بر روايت ديگر، «هنگامى كه حضرت فاطمه عليها السلام از مقدارى جو غذا تهيه كرده بود، اول مسكينى آمد و امام على عليه السلام يك سوم آن را به او داد و هنوز ننشسته بود كه يتيمى آمد و حضرت يك سوم ديگر را به او داد و هنوز افطار نكرده بودند كه اسيرى آمد و يك سوم باقيمانده را به او دادند و خودشان تنها با آب افطار كردند».
در هر صورت، هنگامى كه خدمت پيغمبرصلى الله عليه وآله رسيدند، حضرت رنگ صورت بچه ها و اميرالمؤمنين عليه السلام را كه مشاهده كرد، تعجب كرد و ديد خيلى ضعيف شده اند و رنگشان زرد شده است و حتى در روايت دارد كه حسن و حسين عليهما السلام مانند جوجه از شدت گرسنگى و ضعف، مى لرزيدند؛ سپس دست بچه ها را گرفت و به خانه فاطمه عليها السلام آمد. او را در محراب عبادت ديد؛ در حالى كه شكمش به پشتش چسبيده و چشمانش به شدت فرو رفته و چال شده بود. از اميرالمؤمنين عليه السلام سؤال فرمود: چرا اين قدر رنگتان برگشته و حالتان بد است. اميرالمؤمنين عليه السلام داستان را نقل كرد. پيغمبرصلى الله عليه وآله خيلى ابراز احساسات كرد؛ يعنى اين صحنه برايش بسيار زيبا بود كه دخترش و اميرالمؤمنين عليه السلام و حسنين عليهما السلام به خاطر انفاق در راه خدا، اين طور ضعف بر آنها غلبه كرده است و همين جا بود كه سوره انسان و اين آيات نازل شد.
اين شأن نزول، در تفاسير شيعه و سنى، در شأن اهل بيت عليهم السلام آمده است. خداوند صفات ابرار و نيكان را در ابتداى اين سوره مى شمارد و مى فرمايد:
«يُوفُونَ بِالنَّذْرِ»؛ ابرار به نذرشان وفا مى كنند و «وَ يَخافُونَ يَوْماً كانَ شَرُّهُ مُسْتَطِيراً»؛ «اينها كسانى هستند كه با تمام مقامى كه دارند، اما از گرفتارى روز قيامت مى ترسند»؛ يعنى خوف دارند از حالات قيامت.
«وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حبه مسكيناً و يتيماً و اسيراً»؛ «اينان غذايشان را اگرچه آن را دوست دارند و به آن نياز دارند، به مسكين و يتيم و اسير مى بخشند».
«إِنَّما نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ»؛ «اگر ما اطعام كرديم، براى خاطر خدا بوده است».
«لا نُرِيدُ مِنْكُمْ جَزاءً وَ لا شُكُوراً»؛ «ما نمى خواهيم در دنيا به ما مزد بدهيد يا شما از ما تشكر كنيد».
«إِنَّا نَخافُ مِنْ رَبِّنا»؛ «ما (-(فقط)-) از خدا مى ترسيم».
حال آيا ضمير حبّه به خدا برمى گردد يا به طعام؟ حق اين است كه به طعام برگردد؛ «على حبّه»، يعنى با وجود اين كه علاقه و ميل به آن غذا داشتند، آن را بخشيدند. شايد برخى بگويند: مقام امامان بسيار بلند است؛ مگر مى شود غذا را دوست بدارند و مگر شما نمى گوييد كه غير از خدا چيزى را دوست ندارند؟
برخى نيز گفته اند كه «حب» به معناى نياز است؛ تا آن اشكال در ذهن انسان نيايد؛ ولى بهتر است حبّ را به معناى حقيقى خود، يعنى دوست داشتن بگيريم و دليل اين دوست داشتن، نياز و گرسنگى بوده، يعنى دلشان مى خواسته غذا بخورند و بر اثر گرسنگى، ميل به غذا و افطار داشتند و اگر هيچ علاقه اى به غذا نداشتند، بخششان ارزش زيادى نداشت؛ همان طور كه در آيه ديگرى مى خوانيم: «لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ»؛ آل عمران (3)، آيه 92.؛ «اى مردم! به نيكى و به ثواب كامل نمى رسيد؛ مگر اين كه از آن چه كه دوست مى داريد، انفاق كنيد».
اگر كسى لباس عروسى اش را بخشيد، مثل زهراى اطهرعليها السلام، خيلى مهم و با ارزش است؛ اگر چه از نظر مادى، آن موقع، چند درهم بيشتر ارزش نداشت؛ اما قيمت، مهم نيست؛ بلكه بخشيدن آن چه كه انسان به آن علاقه دارد و يا به آن نياز دارد، بسيار مهم است.
علاوه بر اين، اصلاً در اين آيه، قبل از ضمير حبّه، كلمه الله نيست كه بتواند مرجع ضمير حبّه باشد.
يك مؤيد ديگر هم داريم و آن اين كه در آيه بعد مى گويد: «إِنَّما نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ»؛ «ما شما را اطعام كرديم؛ به خاطر خدا». اگر حبّه را حبّ خدا معنا كنيم، دومى تكرار مى شود و اگرچه تكرار هم بد نيست و تأكيد مى شود، اما تا آن جايى كه بشود يك مطلب تكرارى نباشد، بلكه حرف جديدى باشد، بهتر است.
براى بعضى ها اين سؤال پيش مى آيد كه خداوند در اين سوره مى فرمايد: «إِنَّ الْأَبْرارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كانَ مِزاجُها كافُوراً».
و در آيه ديگر مى فرمايد: «وَ يُسْقَوْنَ فِيها كَأْساً كانَ مِزاجُها زَنْجَبِيلاً».
سؤال اين است كه زنجبيل، بوى تندى دارد و خيلى ها آن را نمى پسندند و كافور هم انسان را ياد مرده ها مى اندازد؛ اينها چه حُسنى دارند؟
در پاسخ بايد دانست كه در هر صورت، اين دو ماده از گياهان خوش بو و معطر طبيعى هستند و خواصى از جهت آرامش و نشاط دارند و از آن جا كه نعمت هاى بهشتى موافق طبع انسان هستند، براى او بسيار لذت بخش خواهند بود؛ اما استفاده از آنها در دنيا، به خاطر غلظت زياد يا آميخته شدن با برخى چيزها، مانند بوى مرده ها و يا به مقدار مناسب استفاده نكردن، چه بسا موجب عدم خوشايندى انسان شود. (لوح فشرده پرسمان، اداره مشاوره نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاه ها، كد: 31/500037)