امام علي(ع) در قرآن

اولا مگر نام خود پيامبر(ص) در قرآن نيامده است؟ پس چرا بسيارى از كفار و مشركان تنها آن گاه كه مجبور شدند به ظاهر اظهار اسلام نمودند. مگر امروزه حتى در ميان مسلمانان ترديدهايى نسبت به آن حضرت القا نمى‏كنند؟ آيا بودن نام پيامبر(ص) در قرآن همه شبهات را رفع نموده است؟ مسلما اين چنين نيست. بنابراين تصور نشود اگر فرضا نام حضرت على(ع) در قرآن مذكور مى‏شد ديگر اختلافى در كار نبود. ثانيا بناى كار خداوند در قرآن بر بستن همه راه‏هاى شبهه و ترديد نيست. در آيه شريفه سوره انعام مى‏فرمايد: وَ لَوْ جَعَلْناهُ مَلَكاً لَجَعَلْناهُ رَجُلاً وَ لَلَبَسْنا عَلَيْهِمْ ما يَلْبِسُونَ‏؛ اگر ما پيامبران را از بين فرشتگان خود نيز انتخاب مى كرديم آنان را به صورت انسانى قرار مى داديم و همان لباس كه مردان مى پوشند بر آنان مى‏پوشانديم‏. يعنى همواره جاى شبهه باقى است و هنر آن است كه از ميان اين همه شبهات و سنگلاخ‏ها حقيقت ديده شود و راه صحيح طى گردد. ثالثا گرچه نام على(ع) در قرآن نيامده است ولى به تصريح مفسران و دانشمندان شيعه و سنى در برخى از آيات قرآن آن حضرت با وصف معرفى شده‏اند مثلا آيه: إِنَّما وَلِيُّكُمُ اَللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ اَلزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ‏؛ تنها ولى شما خدا و رسول و مؤمنانى هستند كه نماز را بياد داشته و به فقيران در حال ركوع زكات مى دهند(مائده، آيه 55).
به تصريح مفسران اين آيه در شأن حضرت على(ع) نازل شده است آن گاه كه حضرت انگشترى خود را در ركوع به سائل دادند. آيا همين آيه كافى نيست كه ولى مؤمنان مشخص گرديده و تا هنگامى كه او باشد نوبت به ديگران نرسد. براى آگاهى بيشتر ر.ك:
1- آن گاه هدايت شدم،تيجانى
2- امامت و رهبرى،استاد مطهرى
3- رهبرى امام على(ع)، (ترجمه المراجعات)،علامه شرف الدين، مترجم: محمد جعفر امامى
4- بررسى مسائل كلى امامت،ابراهيم امينى
5- شيعه و تهمت‏هاى ناروا،محمد جواد شرى شيوه قرآن مجيد در رابطه با ائمه هدى(ع) به ويژه اميرالمومنين(ع) و خانواده آن حضرت اين است كه به معرفى «شخصيت» ممتاز و برجستگى‏هاى آنان بپردازد نه به معرفى «شخص».
اين شيوه حكمت‏هاى متعددى دارد كه برخى از آنها به اختصار بيان خواهد شد. در اينجا دو زمينه براى گفت و گو وجود دارد: موارد و چگونگى معرفى شخصيت اهلبيت(ع) و حكمت و سراين روشن. الف) موارد و چگونگى معرفى شخصيت اهلبيت(ع) در قرآن: قرآن مجيد در موارد متعددى پرده از امتيازات و ويژگيهاى رفتارى ائمه هدى(ع) بويژه اميرالمومنين(ع) برداشته است ازجمله: 1- «وَ يُطْعِمُونَ اَلطَّعامَ عَلى‏ حُبِّهِ مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ أَسِيراً»، (الانسان، آيه 9) مفسرين بزرگ شيعه وسنى آورده‏اند كه اين آيه در شان اميرالمومنين(ع) و خانواده ايشان است و مساله روزه‏دارى حضرت على(ع) و... . و دادن افطار خود به مسكين يتيم و اسير در سه شب متوالى را به طور متواتر نقل كرده‏اند. 2- «إِنَّما يُرِيدُ اَللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً(احزاب، آيه 33) در خصوص اين آيه مقالات و كتب متعددى نگاشته شده و در اينكه شامل حضرت على(ع) و فاطمه(س) و حسين(ع) است نزد شيعه و سنى هيچ اختلافى نيست تنها اختلاف در شمول آن نسبت به همسران پيامبر(ص) كه با ادله متعددى علماى شيعه شمول آن نسبت به همسران پيامبر(ص) را رد كرده‏اند. 3- «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اَللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ اَلزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ» (مائده، آيه 55) شان نزول اين آيه نيز در تمام تفاسير معتبر شيعه و سنى اختصاصا در رابطه با حضرت على(ع) مى‏باشد. البته آيات بسيار ديگرى نيز وجود دارد كه در اينجا به همين سه مورد اكتفا مى‏كنيم. در آيه اول اوج ايثار در شدت نياز و در آيه دوم طهارت مطلق از هر كژى و كاستى و عيب و گناه و در آيه سوم تلفيق دو عبادت بزرگ با يكديگر همراه با اوج اخلاص و خدادوستى نمايان گرديده است. البته در آيه سوم نكته ديگرى وجود دارد كه در قسمت بعد به آن اشاره خواهيم كرد. ب) حكمت روش قرآن در معرفى اهل بيت(ع): شيوه ذكر شده حكمتهاى متعددى دارد از جمله: (1) انگشت گذاردن روى اشخاص به طور اساسى چندان نقشى در روشنگرى ندارد بلكه نهايتا به نوعى تبعيت و پيروى كه كوركورانه مى‏كشاند و البته اين مانع آن نيست كه در مورد لزوم افراد نيز معرفى شوند ولى اساسا معرفى شخصيت معرفى الگوهاست و در نتيجه جامعه را به جاى گرايشات متعصب آميز جاهلانه به سمت تعقل و ژرف انديشى و توجه به ملاكها و فضايل و امتيازات واقعى سوق مى‏دهد. (2) معرفى شخصيت زمينه ساز پذيرش معقول است در حالى كه معرفى شخص در مواردى موجب دافعه مى‏شود. اين روش بويژه در شرايطى كه شخص از جهاتى تحت تبليغات سو قرار گرفته باشد يا جامعه به هر دليلى آمادگى پذيرش وى را نداشته باشد بهترين روش است. و اين مساله دقيقا در مورد اميرالمومنين(ع) و اهلبيت(ع) وجود داشته است. براى شناخت درست اين مساله لازم است ابتدا شرايط و ويژگيهاى جامعه اسلامى زمان نزول قرآن را در نظرگيريم تادر پرتو جامعه شناسى آن زمان و روانشناسى اجتماعى خاص آن جامعه بتوانيم به درك صحيحى از مساله نايل آييم. واقعيت آن است به استثناى اندكى از مومنان برجسته اكثريت جامعه صدر اسلام نسبت به اهل بيت(ع) به ويژه اميرالمومنين(ع) پذيرش نداشتند و پيامبر(ص) نيز در مقاطع مختلف با دشواريهاى زيادى آن حضرت را مطرح مى‏ساختند و در هر مورد با نوعى واكنش منفى و مقاومت روبرو مى‏شدند دلايل اين امر متعدد است از جمله: الف) بسيارى از آنان كسانى بودند كه تا چند صباحى قبل در صف معارضين اسلام قرار داشتند و روياروى خود شمشير على (عليه‏السلام) را ديده واز همان جا كينه وى رابه دل گرفته بودند چنانكه حضرت فاطمه زهرا(س) نيز يكى از علل رويگردانى مردم از آن حضرت را همين نكته (نكير سيفه) بيان فرمودند. ب) تفكرات و سنن غلط جاهلى هنوز براندشه مردم حاكم بود و امورى مانند سن و ... را در امور سياسى دخيل مى‏دانستند و لذا به خاطر جوان بودن حضرت على(ع) وى را چندان شايسته براى رهبرى جامعه نمى‏دانستند. ج) اين تفكر خطرناك در سطح جامعه رايج بود و توسط كسانى تبليغ مى‏شد كه پيامبر(ص) درصدد آن است كه خويشان خود را براى هميشه بر مسند قدرت و حكومت بنشاند و در اين راستا خدمات ارزنده پيامبر را نيز نوعى بازى سياسى تفسير مى‏كردند كه براى چنگ اندازى به حكومت براى خود و اهل بيتش انجام داده است. اين مساله چنان بالا گرفته بود كه روز غدير پس از معرفى اميرالمومنين (عليه السلام) يكى از حاضران صدا زد « خدايا! ما را گفت كه از سوى خدا آمده و كتاب الهى آورده‏ام و ما پذيرفتيم و اكنون مى‏خواهد داماد و پسرعمش را بر ما حاكم و مستولى سازد اگر او راست مى‏گويد سنگى از آسمان ببار و مرا بكش!! » اكنون اين سوال پديد مى‏آيد كه آيا در چنين وضعيتى تا چه اندازه صلاح بوده است نام آن حضرت و يا ائمه(ع) بعد از ايشان در قرآن به صراحت ذكر شود؟ ممكن است كسى با خود بينديشد كه اگر چنين شده بود ريشه اختلافات از بن كنده مى‏شد و امت اسلامى يكپارچه و هم‏آوا مى‏شدند و راه هدايت را پيشه مى‏ساختند زيرا قرآن مورد قبول همه است و برآن اختلافى نيست. اما آيا واقعيت چنين است؟ خير. زيرا اين خطر به طور جدى وجود داشت كه بر سر مساله اميرالمومنين(ع) حتى اساس اسلام و قرآن به خطر افتد و اگر نام آن حضرت به صراحت در قرآن مى‏آمد اين مشكله وجود داشت كه طيف عظيمى كه در جامعه پايگاه تبليغاتى وسيعى داشتند و درصدر اطرافيان پيامبر نيز بودند اساسا رسالت آن حضرت و قرآن و... را يكسره نفى و انكار كنند و خطر جدى براى اساس اسلام و قرآن بيافرينند. شايد اين مساله ابتدا اغراق آميز جلوه نمايد در حالى كه رخدادهاى مهم تاريخى به خوبى از اين نكته پرده برگرفته‏اند. در اينجا به ذكر دو نمونه كه در منابع تاريخى مهم اهل تسنن به تكرار آمده و از مسلمات تاريخى است اكتفا مى‏شود: * همه مورخان برجسته آورده‏اند كه چون پيامبر لحظات آخر عمر خويش را مى‏گذراندند درخواست قلم و لوحى نمودند تا سندى براى امت به يادگار نهند كه هيچگاه به انحراف و ضلالت گرفتار نگردند اين درخواست براى اطرافيان كاملا روشن بود و هدف از آن باتوجه به موضعگيريهاى پيشين پيامبر واضح بود. در اين هنگام عمر صدا زد « ان الرجل ليهجو؛ همانا اين مرد بر اثر شدت تب هذيان مى‏گويد»!! شگفتا پيامبرى كه خداوند در وصفش فرموده است «{/Bوَ ما يَنْطِقُ عَنِ اَلْهَوى‏ إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْيٌ يُوحى‏... » در خانه‏اش و نزد عزيزترين و بهترين حاميانش اين چنين جسارت آميز مورد طعن قرار گيرد و كار به جايى مى‏رسد كه آن حضرت از تصميم خود منصرف مى‏شود! زيرا جدا خوف آن وجود دارد كه پايدارى برآن موجب انكار رسالت شود و مسلما كسانى كه چنين درخانه پيامبر خدا باوى برخورد مى‏كنند خود را مستظهر به پشتيبانى وسيع اجتماعى مى‏بينند و گرنه هرگز جرات چنين جسارتى به خود نمى‏دادند. از همين جا روشن مى‏شود كه سر شيوه قرآن چيست. يعنى قرآن هم براى اهل فهم و درك و تعقل حرف خود را زده است و هم كارى كرده كرده كه فاقدان چنان خصوصيتى يكسره از اصل دين جدا نشوند و انگيزه‏هاى سياسى خاصى باعث نشود كه به طور كلى مردم را از اصل دين و ديانت جدا سازند. جالب آن است كه علاوه بر آياتى كه به گونه‏هاى مختلف مساله ولايت اميرالمومنين(ع) را مطرح ساخته‏اند سومين آيه‏اى كه در آغاز اين نگاشته آورده‏ايم بسيار روشن اين پيام را داده و همراه با بيان امتيازات خاص آن حضرت مساله ولايت و رهبرى امت گوشزد ساخته است. در اينجا يك سوال باقى مى‏ماند و آن اينكه خداوند فرموده است: « إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا اَلذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ‏ » بنابراين باتوجه به اين آيه از آن خطرات چه باك؟ پاسخ آن است كه حافظ بودن خداوند براى قرآن از راه اسباب و علل خاص آن است و يكى از آنها بكارگيرى همين شيوه است كه انگيزه كنارزدن قرآن را بخاطر يكسرى اهداف خاص از بين مى‏برد. * * نمونه تاريخى ديگرى كه به روشنى از انگيزه وتفكرات ذكر شده پرده مى‏بردارد برخورد يزيد با سر مقدس حضرت اباعبدالله(ع) است كه چون آن را در برابر خود ديد اين شعر را سرود: «لعبت هاشم بالملك فلاخبر جا و لاوحى نزل؛ بنى‏هاشم در پى حكومت كردن و بازيگريهاى سياسى بودند و نه وحيى از آسمان نازل شده بود و نه پيامبرى برانگيخته شده بود»!! براى آگاهى بيشتر در اين زمينه ر.ك: 1- فروغ ابديت،جعفر سبحانى 2- رهبرى امام على(ع) از ديدگاه قرآن و پيامبر(ص)، ترجمه سيد محمود سياهپوش 3- نقش عايشه در تاريخ اسلام،علامه سيد مرتضى عسكرى 4- بررسى مسائل كلى امامت،ابراهيم امينى 5- خاطرات مدرسه،سيد جواد مهرى 6- معالم المدرستين،علامه سيد مرتضى عسكرى 7- اجتهاد در مقابل نص،علامه سيد شرف‏الدين.
(لوح فشرده پرسمان، اداره مشاوره نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاه ها، كد: 1/100108144)