توبه، آيه 123 تا 129

در پاسخ به تفسیر و توضیح آیات مورد پرسش توجه کنید :
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا قاتِلُوا الَّذِينَ يَلُونَكُمْ مِنَ الْكُفَّارِ وَ لْيَجِدُوا فِيكُمْ غِلْظَةً وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ (توبه 123) ترجمه: اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد با كافرانى كه به شما نزديكترند پيكار كنيد (و دشمن دورتر شما را از دشمنان نزديك غافل نكند) و آنها بايد در شما شدت و خشونت احساس كنند، و بدانيد خداوند با پرهيزكاران است. در آيه فوق به تناسب بحثهايى كه تا كنون پيرامون جهاد در اين سوره ذكرشده به دو دستور ديگر در زمينه اين موضوع مهم اسلامى اشاره گرديده است. نخست روى سخن را به مؤمنان كرده، مى‏گويد: اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد با كفارى كه به شما نزديكترند پيكار كنيد (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا قاتِلُوا الَّذِينَ يَلُونَكُمْ مِنَ الْكُفَّارِ). درست است كه با تمام دشمنان بايد مبارزه كرد، و تفاوتى در اين وجود ندارد، ولى از نظر تاكتيك و روش مبارزه، بدون شك بايد نخست از دشمنان نزديكتر شروع كرد، چرا كه خطر دشمنان نزديكتر بيشتر است همانگونه كه به هنگام دعوت به سوى اسلام و هدايت مردم به آئين حق بايد از نزديكتر شروع كرد، پيامبر ص دعوت خود را به فرمان خداوند از بستگانش شروع كرد و سپس مردم مكه را تبليغ فرمود، بعد از آن به سراسر جزيره عرب، مبلغ فرستاد و سپس نامه براى سلاطين جهان نوشت، و بدون شك اين روش به پيروزى نزديكتر است. البته هر قانونى استثنايى دارد، ممكن است مواقع فوق العاده‏اى پيش بيايد كه دشمن دورتر به مراتب خطرناكتر باشد، و قبلا بايد به دفع او شتافت، اما همانگونه كه گفتيم اين يك استثناء است نه يك قانون هميشگى. و اما اينكه گفتيم پرداختن به دشمن نزديكتر لازمتر است، دلائلش واضح است زيرا اولا- خطر دشمن نزديك از خطر دشمنان دور بيشتر مى‏باشد. ثانيا- آگاهى و اطلاعات ما نسبت به دشمنان نزديكتر افزونتر است و اين خود به پيروزى كمك مى‏كند. ثالثا پرداختن به دور و رها كردن نزديك اين خطر را نيز دارد كه دشمنان نزديك ممكن است از پشت سر حمله كنند و يا كانون اصلى اسلام را به هنگام خالى شدن مركز درهم بكوبند. رابعا وسائل و هزينه مبارزه با نزديك، كمتر و ساده‏تر، و تسلط بر جبهه در آن آسانتر است به اين جهات و جهات ديگر دفع اينگونه دشمنان، لازمتر است. ذكر اين نكته نيز لازم به نظر مى‏رسد: در آن موقع كه آيه فوق نازل شد، اسلام تقريبا همه جزيره العرب را گرفته بود و بنا بر اين نزديكترين دشمن در آن روز شايد امپراطورى روم شرقى بود كه مسلمانان براى مبارزه با آنان به تبوك شتافتند. اين را نيز نبايد فراموش كرد كه آيه فوق گر چه از پيكار مسلحانه، و از فاصله مكانى سخن مى‏گويد، ولى بعيد نيست كه روح آيه در پيكارهاى منطقى و فاصله‏هاى معنوى نيز حاكم باشد، به اين معنى كه مسلمانان به هنگام پرداختن به مبارزه منطقى و تبليغاتى با دشمنان، اول بايد به سراغ كسانى بروند كه خطرشان براى جامعه اسلامى بيشتر و نزديكتر است، مثلا در عصر ما كه خطر الحاد و ماديگرى همه جوامع را تهديد مى‏كند، بايد مبارزه با آن را مقدم بر مبارزه با مذاهب باطله قرار داد، نه اينكه آنها فراموش شوند، بلكه بايد لبه تيز حمله متوجه گروه خطرناكتر گردد، يا مثلا مبارزه با استعمار فكرى و سياسى و اقتصادى بايد در درجه اول قرار گيرد. دومين دستورى كه در زمينه جهاد، در آيه فوق مى‏خوانيم، دستور شدت عمل است، آيه مى‏گويد دشمنان بايد در شما يك نوع خشونت احساس كنند (وَ لْيَجِدُوا فِيكُمْ غِلْظَةً). اشاره به اينكه تنها شجاعت و شهامت درونى، و آمادگى روانى براى ايستادگى و مبارزه سرسختانه با دشمن كافى نيست، بلكه بايد اين آمادگى و سر سختى خود را به دشمن نشان بدهيد، و آنها بدانند در شما چنين روحيه‏اى هست، و همان سبب عقب‏نشينى و شكست روحيه آنان گردد، و به تعبير ديگر وجود قدرت كافى نيست، بلكه بايد در برابر دشمن نمايش قدرت داد. و لذا در تاريخ اسلام مى‏خوانيم كه به هنگام آمدن مسلمانان به مكه براى مراسم زيارت خانه خدا پيامبر ص به آنها دستور داد به هنگام طواف با سرعت راه بروند بلكه بدوند و شدت و سرعت و ورزيدگى خود را به دشمنانى كه ناظر آنها بودند نشان دهند. و نيز در داستان فتح مكه مى‏خوانيم كه پيامبر ص شب هنگام دستور داد مسلمانان همگى در بيابان آتش بيفروزند تا مردم مكه به عظمت ارتش اسلام آشنا شوند و اتفاقا اين كار در روحيه آنها اثر گذاشت و نيز دستور داد كه ابو سفيان بزرگ مكه را در گوشه‏اى نگهدارند و ارتش نيرومند اسلام در مقابل او رژه روند. و در پايان آيه به مسلمانان با اين عبارت نويد پيروزى مى‏دهد كه بدانيد كه خدا با پرهيزكاران است. اين تعبير ممكن است علاوه بر آنچه گفته شد، اشاره به اين معنى نيز باشد كه توسل به خشونت و شدت عمل بايد توام با تقوا باشد، و هيچگاه از حدود انسانى تجاوز نكند. وَ إِذا ما أُنْزِلَتْ سُورَةٌ فَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ أَيُّكُمْ زادَتْهُ هذِهِ إِيماناً فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا فَزادَتْهُمْ إِيماناً وَ هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ (124) وَ أَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْساً إِلَى رِجْسِهِمْ وَ ماتُوا وَ هُمْ كافِرُونَ (125) ترجمه: 124- و هنگامى كه سوره‏اى نازل مى‏شود بعضى از آنان (به ديگران) مى‏گويد اين سوره ايمان كداميك از شما را افزون ساخت؟ (به آنها بگو) اما كسانى كه ايمان آورده‏اند ايمانشان را افزود و آنها (به فضل و موهبت الهى) خوشحالند. 125- و اما آنها كه در دلهايشان بيمارى است پليدى بر پليديشان افزود و از دنيا رفتند در حالى كه كافر بودند. به تناسب بحثهايى كه در باره منافقان و مؤمنان گذشت، در اين دو آيه اشاره به يكى از نشانه‏هاى بارز اين دو گروه شده است. نخست مى‏گويد: هنگامى كه سوره‏اى نازل مى‏شود، بعضى از منافقان به يكديگر مى‏گويند: ايمان كداميك از شما به خاطر نزول اين سوره افزون شد؟! (وَ إِذا ما أُنْزِلَتْ سُورَةٌ فَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ أَيُّكُمْ زادَتْهُ هذِهِ إِيماناً) «1». و با اين سخن مى‏خواستند عدم تاثير سوره‏هاى قرآن و بى‏اعتنايى خود را نسبت به آنها بيان كنند، و بگويند اين آيات، محتواى مهم و چشمگيرى ندارد، و مسائلى است عادى و پيش پا افتاده!. اما قرآن با لحن قاطعى به آنها پاسخ مى‏دهد و ضمن تقسيم مردم به دو گروه، مى‏گويد: اما كسانى كه ايمان آورده‏اند نزول اين آيات بر ايمانشان مى‏افزايد و آثار شادى و خوشحالى را در چهره‏هايشان آشكار مى‏سازد (فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا فَزادَتْهُمْ إِيماناً وَ هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ). و اما آنها كه در دلهايشان بيمارى نفاق و جهل و عناد و حسد است، پليدى تازه‏اى بر پليديشان مى‏افزايد! (وَ أَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْساً إِلَى رِجْسِهِمْ). و سر انجام در حال كفر و بى‏ايمانى از دنيا خواهند رفت (وَ ماتُوا وَ هُمْ كافِرُونَ). در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد: 1- قرآن در دو آيه بالا اين واقعيت را تاكيد مى‏كند كه تنها وجود برنامه‏ها و تعليمات حياتبخش براى سعادت يك فرد، يا يك گروه كافى نيست، بلكه آمادگى زمينه‏ها نيز بايد به عنوان يك شرط اساسى مورد توجه قرار گيرد. آيات قرآن مانند دانه‏هاى حياتبخش باران است، كه مى‏دانيم در باغ سبزه رويد و در شوره‏زار خس! آنها كه با روح تسليم و ايمان و عشق به واقعيت به آن مى‏نگرند، از هر سوره، بلكه از هر آيه‏اى، درس تازه‏اى فرا مى‏گيرند كه ايمانشان را پرورش مى‏دهد و صفات بارز انسانيت را در آنها تقويت مى‏كند. ولى كسانى كه از پشت شيشه‏هاى تاريك لجاجت و كبر و نفاق به اين آيات مى‏نگرند نه تنها از آنها بهره نمى‏گيرند، بلكه بر شدت كفر و عنادشان افزوده مى‏شود. و به تعبير ديگر در برابر هر فرمان تازه‏اى نافرمانى و عصيان جديدى مى‏كنند، و در مقابل هر دستورى سركشى تازه‏اى، و در مقابل هر حقيقت، لجاجت جديدى، و اين سبب تراكم عصيانها، و نافرمانيها و لجاجتها، در وجودشان مى‏شود، و چنان ريشه‏هاى اين صفات زشت در روح آنان قوى مى‏گردد كه سر انجام در حال كفر مى‏ميرند، و راه بازگشت به روى آنها به كلى بسته مى‏شود! و باز به تعبير ديگر: در هيچ برنامه تربيتى تنها فاعليت فاعل كافى نيست، بلكه روح پذيرش و قابليت قابل نيز شرط اساسى است. 2- رجس در لغت به معنى موجود پليد و ناپاك است، و به گفته راغب در كتاب مفردات، اين پليدى چهار گونه است: گاهى از نظر غريزه و طبع، و گاهى از نظر فكر و عقل، و گاهى از جهت شرع، و گاهى از تمام جهات. البته شك نيست كه پليدى ناشى از نفاق و لجاجت و سرسختى در مقابل حق يك نوع پليدى باطنى و معنوى است كه اثرش در تمام وجود انسان و سخنان و كردارش سر انجام آشكار مى‏گردد. 3- جمله وَ هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ با توجه به ريشه كلمه بشارت كه به معنى سرور و خوشحالى است كه آثارش در چهره انسان ظاهر گردد، نشان مى‏دهد بقدرى اثر تربيتى آيات قرآن در مؤمنان آشكار بود كه فورا علائمش در چهره‏هايشان نمايان مى‏گشت. 4- در آيات فوق، نفاق و صفات زشتى كه لازمه آن است به عنوان بيمارى قلبى شمرده شده، و همانگونه كه سابقا هم گفته‏ايم قلب در اينگونه موارد به معنى روح و عقل است، و بيمارى قلبى، در اين موارد به معنى رذايل اخلاقى و انحرافات روانى است، و اين تعبير نشان مى‏دهد، انسان اگر از روحيه سالمى برخوردار باشد، هيچيك از اين صفات زشت نبايد در وجود او ريشه بدواند، و اينگونه اخلاق همچون بيمارى جسمانى بر خلاف طبيعت انسان مى‏باشد، و بنا بر اين آلودگى به اين صفات دليل بر انحراف از مسير اصلى طبيعى و بيمارى روحى و روانى است .». 5- آيات فوق درس عجيبى به همه ما مسلمانان مى‏دهد، زيرا اين واقعيت را بيان مى‏كند كه مسلمانان نخستين با نزول هر سوره‏اى از قرآن روح تازه‏اى پيدا مى‏كردند، و تربيت نوينى مى‏يافتند، آن چنان كه آثارش بزودى در چهره‏هاشان نمايان مى‏گشت، در حالى كه امروز افراد به ظاهر مسلمانى را مى‏بينيم كه نه تنها. خواندن يك سوره در آنها اثر نمى‏گذارد بلكه از ختم تمام قرآن نيز در آنها كمترين اثرى ديده نمى‏شود. آيا سوره‏ها و آيات قرآن اثر خود را از دست داده‏اند؟ و يا آلودگى افكار و بيمارى دلها و وجود حجابها كه از اعمال سوء ما ناشى مى‏شود چنين حالت بى‏تفاوتى و نفوذناپذيرى را به قلبهاى ما داده است، بايد از اين حال به خدا پناه ببريم و از درگاه پاكش بخواهيم كه قلبى همچون قلب مسلمانان نخستين به ما ببخشد. أَ وَ لا يَرَوْنَ أَنَّهُمْ يُفْتَنُونَ فِي كُلِّ عامٍ مَرَّةً أَوْ مَرَّتَيْنِ ثُمَّ لا يَتُوبُونَ وَ لا هُمْ يَذَّكَّرُونَ (126) وَ إِذا ما أُنْزِلَتْ سُورَةٌ نَظَرَ بَعْضُهُمْ إِلى‏ بَعْضٍ هَلْ يَراكُمْ مِنْ أَحَدٍ ثُمَّ انْصَرَفُوا صَرَفَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَفْقَهُونَ (127) ترجمه: 126- آيا آنها نمى‏بينند كه در هر سال يك يا دو بار آزمايش مى‏شوند؟ باز توبه نمى‏كنند و متذكر هم نمى‏شوند! 127- و هنگامى كه سوره‏اى نازل مى‏شود بعضى از آنها (منافقان) به يكديگر نگاه مى‏كنند و مى‏گويند آيا كسى شما را مى‏بيند (و اگر از حضور پيامبر بيرون رويم متوجه ما نمى‏شوند) سپس منصرف مى‏شوند (بيرون مى‏روند) خداوند دلهايشان را (از حق) منصرف ساخته چرا كه آنها گروهى هستند كه نمى‏فهمند (و بى‏دانشند). تفسير: در اين آيات نيز سخن را در باره منافقان ادامه مى‏دهد، و آنها را مورد سرزنش و اندرز قرار داده مى‏گويد: آيا آنها نمى‏بينند كه در هر سال، يك يا دو بار، مورد آزمايش قرار مى‏گيرند! (أَ وَ لا يَرَوْنَ أَنَّهُمْ يُفْتَنُونَ فِي كُلِّ عامٍ مَرَّةً أَوْ مَرَّتَيْنِ). و عجب اينكه با اينهمه آزمايشهاى پى در پى از راه خلاف باز نمى‏ايستند و توبه نمى‏كنند و متذكر نمى‏شوند (ثُمَّ لا يَتُوبُونَ وَ لا هُمْ يَذَّكَّرُونَ). در اينكه منظور از اين آزمايش سالانه كه يك يا دو بار تكرار مى‏شود چيست؟ در ميان مفسران گفتگو است. بعضى آن را بيماريها و بعضى گرسنگى و شدائد ديگر وبعضى مشاهده آثار عظمت اسلام و حقانيت پيامبر ص را در ميدانهاى جهاد كه منافقان به حكم اجبار محيط در آن شركت داشتند. و بعضى پرده بر داشتن از اسرار آنها، مى‏دانند. اما با توجه به اينكه در آخر آيه مى‏خوانيم آنها متذكر نمى‏شوند، روشن مى‏شود كه آزمايش از نوع آزمايشهايى بوده كه بايد باعث بيدارى اين گروه گردد. و نيز از تعبير آيه چنين بر مى‏آيد كه اين آزمايش غير از آزمايش عمومى است كه همه مردم در زندگى خود با آن روبرو مى‏شوند. با توجه به اين موضوع به نظر مى‏رسد كه تفسير چهارم يعنى پرده‏بردارى از اعمال سوء آنها و ظاهر شدن باطنشان، به مفهوم آيه نزديكتر است. اين احتمال نيز وجود دارد كه افتنان و امتحان در آيه مورد بحث، مفهوم جامعى داشته باشد كه شامل همه اين موضوعات بشود. سپس اشاره به قيافه انكار آميزى كه آنها در برابر آيات الهى به خود مى‏گرفتند كرده مى‏گويد: هنگامى كه سوره‏اى از قرآن نازل مى‏شود، آنها با نظر تحقير و انكار نسبت به آن سوره به يكديگر نگاه مى‏كنند، و با حركات چشم، مراتب نگرانى خود را ظاهر مى‏سازند (وَ إِذا ما أُنْزِلَتْ سُورَةٌ نَظَرَ بَعْضُهُمْ إِلى‏ بَعْضٍ). ناراحتى و نگرانى آنها از اين نظر است كه مبادا نزول آن سوره، رسوايى جديدى برايشان فراهم سازد و يا به خاطر آن است كه بر اثر كوردلى چيزى از آن نمى‏فهمند، و انسان دشمن چيزى است كه نمى‏داند. و به هر حال تصميم بر اين مى‏گيرند كه از مجلس بيرون بروند، تا اين نغمه‏هاى آسمانى را نشنوند، اما از اين بيم دارند كه به هنگام خروج كسى آنها را ببيند، لذا آهسته از يكديگر سؤال مى‏كنند: آيا كسى متوجه ما نيست، آيا كسى شما را مى‏بيند؟! (هَلْ يَراكُمْ مِنْ أَحَدٍ). و همين كه اطمينان پيدا مى‏كنند جمعيت به سخنان پيامبر ص مشغولند و متوجه آنها نيستند از مجلس بيرون مى‏روند (ثُمَّ انْصَرَفُوا). جمله هل يريكم من احد (كسى شما را مى‏بيند) را، يا با زبان مى‏گفتند، و يا با اشاره چشمها، در صورت دوم جمله نَظَرَ بَعْضُهُمْ إِلى‏ بَعْضٍ با اين جمله يك مفهوم را بيان مى‏كند و در حقيقت هل يريكم من احد تفسيرى است براى نگاهشان به يكديگر. در پايان آيه، به ذكر علت اين موضوع پرداخته و مى‏گويد: آنها به اين جهت از شنيدن كلمات خدا ناراحت مى‏شوند كه خداوند قلوبشان را (به خاطر لجاجت و عناد و بخاطر گناهانشان) از حق منصرف ساخته (و يك حالت دشمنى و عداوت نسبت به حق پيدا كرده‏اند) چرا كه آنها افرادى بى فكر و نفهم هستند (صَرَفَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَفْقَهُونَ). در مورد جمله صَرَفَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ، مفسران دو احتمال داده‏اند: نخست اينكه جمله خبريه باشد آن چنان كه در بالا تفسير كرديم، ديگر اينكه جمله انشائيه و به معنى نفرين باشد يعنى خداوند دلهاى آنها را از حق منصرف كند، ولى احتمال اول نزديكتر به نظر مى‏رسد .. لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ (128) فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ حَسْبِيَ اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ (129) ترجمه: 128- رسولى از خود شما به سويتان آمد كه رنجهاى شما بر او سخت است، و اصرار به هدايت شما دارد و نسبت به مؤمنان رئوف و مهربان است. 129- اگر آنها روى (از حق) بگردانند (نگران مباش) بگو خداوند مرا كفايت مى‏كند هيچ معبودى جز او نيست، بر او توكل كردم و او پروردگار عرش بزرگ است. تفسير: آخرين آيات قرآن مجيد آيات فوق كه به گفته بعضى از مفسران، آخرين آياتى است كه بر پيامبر ص نازل شده است، و با آن سوره برائت پايان مى‏پذيرد، در واقع اشاره‏اى است به تمام مسائلى كه در اين سوره گذشت. زيرا از يك سو به تمام مردم اعم از مؤمنان و كافران و منافقان گوشزد مى‏كند كه سختگيريهاى پيامبر و قرآن و خشونتهاى ظاهرى كه نمونه‏هايى از آن در اين سوره بيان شد، همه به خاطر عشق و علاقه پيامبر ص به هدايت و تربيت و تكامل آنها است .. و از سوى ديگر به پيامبر ص نيز خبر مى‏دهد كه از سركشى‏ها وعصيان هاى مردم كه نمونه‏هاى زيادى از آن نيز در اين سوره گذشت نگران و ناراحت نباشد و بداند كه در هر حال خداوند پشتيبان و يار و ياور او است. لذا در نخستين آيه، روى سخن را به مردم كرده، مى‏گويد: پيامبرى از خودتان به سوى شما آمد! (لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ). مخصوصا اينكه بجاى منكم در اين آيه من انفسكم آمده است. اشاره به شدت ارتباط پيامبر ص با مردم است، گويى پاره‏اى از جان مردم و از روح جامعه در شكل پيامبر ص ظاهر شده است. به همين دليل تمام دردهاى آنها را مى‏داند، از مشكلات آنان آگاه است، و در ناراحتيها و غمها و اندوهها با آنان شريك مى‏باشد، و با اين حال تصور نمى‏شود سخنى جز به نفع آنها بگويد و گامى جز در راه آنها بردارد، و اين در واقع نخستين وصفى است كه در آيه فوق براى پيامبر ص ذكر شده است. و عجب اينكه گروهى از مفسران كه تحت تاثير تعصبات نژادى و عربى بوده‏اند گفته‏اند مخاطب در اين آيه نژاد عرب است! يعنى پيامبرى از اين نژاد، به سوى شما آمد!. به عقيده ما اين بدترين تفسيرى است كه براى آيه فوق ذكر كرده‏اند، زيرا مى‏دانيم چيزى كه در قرآن از آن سخنى نيست، مساله نژاد است، همه جا خطابات قرآن با يا ايها الناس و يا ايها الذين آمنوا و امثال آنها شروع مى‏شود، و در هيچ موردى يا ايها العرب و يا قريش و مانند آن وجود ندارد. به علاوه ذيل آيه كه مى‏گويد: بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ به روشنى اين تفسير را نفى مى‏كند، زيرا در آن سخن از همه مؤمنان است، از هر قوم و ملت و نژادى كه باشند. جاى تاسف است كه بعضى از دانشمندان متعصب قرآن را از آن اوج جهانى و بشرى فرود آورده، و مى‏خواهند در محدوده‏هاى كوچك نژادى محصور كنند. به هر حال پس از ذكر اين صفت (مِنْ أَنْفُسِكُمْ) به چهار قسمت ديگر از صفات ممتاز پيامبر ص كه در تحريك عواطف مردم و جلب احساساتشان اثر عميق دارد اشاره مى‏كند. نخست مى‏گويد: هر گونه ناراحتى و زيان و ضررى به شما برسد براى او سخت ناراحت كننده است (عَزِيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ). يعنى او نه تنها از ناراحتى شما خشنود نمى‏شود، بلكه بى تفاوت هم نخواهد بود، او به شدت از رنجهاى شما رنج مى‏برد، و اگر اصرار بر هدايت شما و جنگهاى طاقت‏فرساى پر زحمت دارد، آن هم براى نجات شما، براى رهائيتان از چنگال ظلم و ستم و گناه و بدبختى است. ديگر اينكه او سخت به هدايت شما علاقمند است، و به آن عشق مى‏ورزد، (حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ). حرص در لغت به معنى شدت علاقه به چيزى است، و جالب اينكه در آيه مورد بحث به طور مطلق مى‏گويد: حريص بر شما است نه سخنى از هدايت به ميان مى‏آورد و نه از چيز ديگر، اشاره به اينكه به هر گونه خير و سعادت شما، و به هر گونه پيشرفت و ترقى و خوشبختيان عشق مى‏ورزد (و به اصطلاح حذف متعلق دليل بر عموم است). بنا بر اين اگر شما را به ميدانهاى پر مرارت جهاد، اعزام مى‏دارد، و اگر منافقان را تحت فشار شديد، مى‏گذارد، همه اينها به خاطر عشق به آزادى، به شرف، به عزت و به هدايت شما و پاكسازى جامعه شماست .. سپس به سومين و چهارمين صفت اشاره كرده، مى‏گويد او نسبت به مؤمنان رءوف و رحيم است (بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ). بنا بر اين هر گونه دستور مشكل و طاقت‏فرسايى را مى‏دهد (حتى گذشتن از بيابانهاى طولانى و سوزان در فصل تابستان، با گرسنگى و تشنگى، براى مقابله با يك دشمن نيرومند در جنگ تبوك) آن هم يك نوع محبت و لطف از ناحيه او است. در اينكه رءوف و رحيم با هم چه تفاوتى دارد، در ميان مفسران گفتگو است ولى به نظر مى‏رسد بهترين تفسير آن است كه رءوف اشاره به محبت و لطف مخصوص در مورد فرمانبرداران است، در حالى كه رحيم اشاره به رحمت در مقابل گناهكاران مى‏باشد. ولى نبايد فراموش كرد كه اين دو كلمه هنگامى كه از هم جدا شوند، ممكن است در يك معنى استعمال شود اما به هنگامى كه همراه يكديگر ذكر شوند، احيانا دو معنى متفاوت مى‏بخشند. در آيه بعد كه آخرين آيه سوره است، پيامبر ص را دلدارى مى‏دهد كه از سركشيها و عصيانهاى مردم، دلسرد و نگران نشود، مى‏گويد: اگر آنها روى از حق بگردانند نگران نباش و بگو خداوند براى من كافى است چرا كه او بر هر چيزى توانا است (فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ حَسْبِيَ اللَّهُ). همان خداوندى كه هيچ معبودى جز او نيست و بنا بر اين تنها پناهگاه او است (لا إِلهَ إِلَّا هُوَ). آرى من تنها بر چنين معبودى تكيه كرده‏ام، و به او دلبسته‏ام و كارهايم را به او واگذارده‏ام (عليه توكلت). و او پروردگار عرش بزرگ است (وَ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ). جايى كه عرش و عالم بالا و جهان ما وراء طبيعت با آن همه عظمتى كه دارد، در قبضه قدرت او، و تحت حمايت و كفالت او است، چگونه مرا تنها مى‏گذارد و در برابر دشمن يارى نمى‏كند؟ مگر قدرتى در برابر قدرتش تاب مقاومت دارد؟ و يا رحمت و عطوفتى بالاتر از رحمت و عطوفت او تصور مى‏شود؟ تفسير نمونه، ج‏8، ص: 196 (لوح فشرده پرسمان، اداره مشاوره نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاه ها، كد: 20/100129126)